آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: آهان اينو مي خواستم بگم - 07/21/07
 پست بعدی: (12) In the way of Neverland - 07/23/07

»» طبق یک توافق ثبت نشده-

طبق یک توافق ثبت نشده- بیان نشده بین معلمها و بچه ها، اغلب روخوانی درسها خصوصا ادبیات سر کلاس با من بود. شاید چون عادت داشتم برای هرشخصیت با لحن و صدایی که بهش می خوره متن رو بخونم. یه جور بازی بود برام.
سال اول دبیرستان یه درسی بود که قسمتیش مراسم سیاووشان ِ سووشون بود و اونجایی که پیکر یوسف رو می برن برای تشییع، نخونده بودمش تا به حال. رسید که به من کاملا عادی شروع کردم، متنی نبود که فضای مانور داشته باشه، قصدم هم این نبود، اما یکهو صدام برگشت!
صدام می لرزید مواقع خوندن، قدرت متن و فضایی که ازش می خوندم اونقدر بود که من بی اراده لحنم برگشته بود. شده بودم زری که سوگواری می کرد و می خواست همچنان محکم باشه! شده بودم زری که می خواست بره زیر تابوت، که جلوی تفنگ و جیپ ایستاده بود، که می افتاد و بلند می شد، که...! شنیدم که بچه ها فکر کردند گریه می کنم، انگار دیدم که معلمم سر بلند کرد که ببینه حالم خوبه؟ خوب بودم، گریه نمی کردم، ناخواسته می خوندم.
تموم که شد دیگه دلم نمی خواست متن دیگه ای بخونم. فکر کنم بعد از اون هم بود که تقریبا گذاشتم کنار شخصیت خوانی رو در حضور جمع! روخوانی کردم فقط، به جز چند مورد انگشت شمار که باز اینجور شد.  ولی این یک مورد، حس عجیبی بود، خیلی عجیب!
یکسری کتابها رو نتونستم راحت برم سراغشون. یکیش همین سووشون بود که بعد از اون روز جرات نکردم بگیرم بخونمش تا همین چند ماه پیش و تا صبح که تموم بشه داغون شدم. اون صحنه ها و کلمات هنوز همون بودند، مثل اون سال!
«گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟» سووشون

متشکرم خانم دانشور

ئه‌سرين | July 21, 2007 11:29 AM | نظر (4)| هرچی
 
نظرات:
sun : July 22, 2007 08:03 AM

bavaram nemishe
ke mariz bashe


محمدرضا : July 22, 2007 03:04 AM

می گن خانم دانشور مریضه...


Hamid : July 22, 2007 02:41 AM

سخته !
گرچه بالاخره یه روز میره..ولی سخته..


میم-سنجاقک : July 22, 2007 02:27 AM

غصه ام میگیره از مریض شدنشون. از تصور اینکه این آدمها باید یک روزی برند. شاید من خیلی طرفدار پر و پا قرصی نباشم ...جزیره ی سرگردانی و مراد و ... نمی دونم اما دارم فکر میکنم این نسل آدمها که نباشند ، تموم بشن ، چقدر قفسه ی کتاب فروشی های ما خالی و کسل کننده میشه ئه سرین...حواست هس؟