|
طبق یک توافق ثبت نشده- بیان نشده بین معلمها و بچه ها، اغلب روخوانی درسها خصوصا ادبیات سر کلاس با من بود. شاید چون عادت داشتم برای هرشخصیت با لحن و صدایی که بهش می خوره متن رو بخونم. یه جور بازی بود برام. سال اول دبیرستان یه درسی بود که قسمتیش مراسم سیاووشان ِ سووشون بود و اونجایی که پیکر یوسف رو می برن برای تشییع، نخونده بودمش تا به حال. رسید که به من کاملا عادی شروع کردم، متنی نبود که فضای مانور داشته باشه، قصدم هم این نبود، اما یکهو صدام برگشت! صدام می لرزید مواقع خوندن، قدرت متن و فضایی که ازش می خوندم اونقدر بود که من بی اراده لحنم برگشته بود. شده بودم زری که سوگواری می کرد و می خواست همچنان محکم باشه! شده بودم زری که می خواست بره زیر تابوت، که جلوی تفنگ و جیپ ایستاده بود، که می افتاد و بلند می شد، که...! شنیدم که بچه ها فکر کردند گریه می کنم، انگار دیدم که معلمم سر بلند کرد که ببینه حالم خوبه؟ خوب بودم، گریه نمی کردم، ناخواسته می خوندم. تموم که شد دیگه دلم نمی خواست متن دیگه ای بخونم. فکر کنم بعد از اون هم بود که تقریبا گذاشتم کنار شخصیت خوانی رو در حضور جمع! روخوانی کردم فقط، به جز چند مورد انگشت شمار که باز اینجور شد. ولی این یک مورد، حس عجیبی بود، خیلی عجیب! یکسری کتابها رو نتونستم راحت برم سراغشون. یکیش همین سووشون بود که بعد از اون روز جرات نکردم بگیرم بخونمش تا همین چند ماه پیش و تا صبح که تموم بشه داغون شدم. اون صحنه ها و کلمات هنوز همون بودند، مثل اون سال! «گریه نکن خواهرم، در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟» سووشون متشکرم خانم دانشور
|