سلام ئه سرینه! خوبی؟
این پست پایین رو خوندم. یادش به خیر دوستم عاشق سیبیل پولاد کیمیایی شده بود منو برد حکم رو دیدیم با هم تمام مدت داشتم غر می زدم. حیف که تهران نیست بریم رئیس رو ببیینیم یه کم فحش بدیم.
2- این جمله منو یاد اون نوشته ی سلینجر تو دلتنگیهای نقاش خیابان چل و هشتم انداخت. اونجا که دوس دختر سابق یکی از پسرای خونواده ی گلش آخر داستان میگه ما خوب بودیم ... مگه نه... نه اسم داستان یادمه نه هیچی.سالها پیش خوندمش و دغدغه ام چیز دیگه ای بود ... مثل لذت صرف کلمه ها به جای به خاطر سپردن. فقط یه تصویر هست از یه زن قد بلند با ساق پای کشیده روی مبل که سیگار میکشه و با دوست قدیمیش حرف می زنه و بچه ای که توهم می بافه و جمله ی آخر ماجرا... ببین ... می دونی یه عالم حرف و تصویر که نمی دونی با چه نخ بی صاحابی چل تیکه شون که نه چهارصد هزار تیکه شون رو به هم بدوزی یعنی چی؟