آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: June 2007
 ماه بعدی: August 2007

آرشیو ماه: July 2007


»» می گما! از جمله موارد

می گما! از جمله موارد برخورد با بدحجابی گیر دادن به تی شرتهای مارک داره! ولی فکر نکنم به این تی شرتها گیر بدن که! ها؟ از همون طرحهای اولی که دیدم هی گفتم چرا تو ایران شعبه نداره؟ بابا من دلم از اینا می خواد آخه!
حالا خانمها نمی تونن تو خیابون بپوشن به جاش می شه طرحهارو، رو مانتو روسری هم زد، نمی شه که خودمون رو محروم کنیم که! من باید به این نیما بهنود یه میل بزنم اصلا، اینجوری نمی شه!
از نظر تجاری هم بخواهی نگاه کنی، با یه خورده تبلیغ خیلی خوب هم فروش می کنه!

اگه حوصله ندارید دونه دونه ببینید این مجموعه خوبیه از طرحهاش!

لینک | ئه‌سرين | July 31, 2007 12:21 PM | نظر (3)| هرچی
 
»» پل فردیس از کدوم وره؟

آن کلاغی که پرید از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر 

لینک | ئه‌سرين | July 31, 2007 01:16 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» هيچ‌وقت هيچ‌چيز نهايت آنچه كه

هيچ‌وقت هيچ‌چيز نهايت آنچه كه انتظارش را داري نيست.

لینک | ئه‌سرين | July 30, 2007 11:04 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو!

توضیح: عراق قهرمان جام ملتهای آسیا شد.
- سه چهار دوره پیش بود شاید که هروقت تیم ملی می خورد به عربستان و کویت و سوریه و ... مامان بزرگم که تو جو خونه ی ما جو زده شده بود می نشست به دعا کردن که: یا امام ....(دوازده تا امام و ائمه و معصومین و چندصدهزار پیامبر رو رندوم اسم ببرید!) ببین اینا بهت ظلم کردن، تو شهرشون کشته شدی، به حرم ات بی احترامی می کنن، به خاطر این امام غریب که ما داریم(وقتایی که ایران مهمان بود: ما هم اونجا غریبیم! وقتایی هم که میزبان بود: ما امام غریب داریم)خانواده ات رو کشتن و ... ایران رو برنده کن، علی دایی گل بزنه!
خدابیامرزه مادربزرگم رو، داشتم فکر می کردم حالا اگر زنده بود و می شنید که عراق برنده شده می گفت حتما چون صدام رو اعدام کردند و دارن به حرم ها می رسند و مردم کلی حرمت امامهارو دارند تیمشون برنده شده! همون اماهها کمکشون کردند!
- باز داشتم فکر می کردم که اگه مادربزرگم زنده بود حتما باید به این نتایج هم می رسیدیم که خب حتما یکجای کار ایران لنگیده که برنده نشده! اولا که این چه تیمیه بی علی دایی؟(غیرتی داشت روش) بعد هم اینکه مردم بی دین و ایمون شدند واسه همینه برنده نشدن! یحتمل ایران شده مرکز فساد ازمون رو برگردوند!!
- رادیو گفت رئیس جمهور عراق گفته این پیروزی نشانه وحدت ملی مردم عراق بود! قابل توجه دولت و مردم و فوتبالیستهای عزیز!!
- باز دوباره رئیس جمهور عراق گفتند که ملت عراق باید این قضیه رو سرمشق قرار بدن و بیشتر در برابر دشمنان متحد شوند!! نظری ندارم جز اینکه نمی دونم چرا یاد عربستان تو فینال افتادم؟! درضمن ما کجاییم راستی؟
- مبارکشون باشه

توضیح: آقای مهرابی(محرابی؟ مهرابیان؟ محرابیان؟) نمی دونم چکاره درمورد بنزین می گفتند که مقداری بنزین خارج از سهمیه به فرمانداری ها داده شده برای کمک به در راه مانده های سفرهای تابستانی یا غیره. برای دریافتش به فرمانداریها مراجع کرده و پس از اطمینان مامورین مربوطه از در راه ماندن واقعی طرف بهش اونقدری داده می شه که به یه جایی برسه!
- لطفا بنزینتان تا نزدیکترین فرمانداری تمام نشود!
- اگر تمام شد ماشینتان را رها کنید به امان خدا بروید با مامور برگردید!
- بعد اگر نصفه شب بود ... گیر میدینا! خب دو دقیقه دندون رو جیگر بذارید صبح شه!
- اگه همون بنزین سهم اون فرمانداری تموم شده بود وایسید یا بهتون برسونند یا خودتون دندتون نرم برید فرمانداری بعدی!(تصویر مرتبط: انیمیشین درجستجوی نفت در آمریکا!)
- اصلا چرا چک نمی کنید که چقدر بنزین دارید می تونید برید مسافرت یا نه؟
- حقه تونه! می خواستید بیخودی بنزین نسوزونید!
- روزانه نمی دونم چند میلیارد داره از بابت صرفه جویی بنزین ذخیره می شه! بده پول نفت که نشد، پول بنزین میاد سر سفره اتون؟ ناشکرها!
باحالترین جمله از همون آقا بالایی نقل به مضمون: "این امر چیز تازه ای نیست(منظور در راه مانده مسافر است) قبل از این هم خیلی پیش میومد که کسی بنزین تموم می کرد و تو راه می موند یا پول نداشت بره بنزین بزنه."!! خداییش دیگه! قبلا چکار می کردید؟ همون کار رو انجام بدید باز! حافظه تاریخیتون رو هم تقویت کنید، چقدر هی بهتون یادآوری بشه آخه؟

لینک | ئه‌سرين | July 29, 2007 11:32 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» يك پنجره براي من كافيست

هي كه غلت بزني و كلمه حفظ كني و شعر ورق بزني و زل بزني به چراغ پشت بوم همسايه و باز خوابت نبره،‌ هرشب شروع مي كني يه چيزي واسه فكر كردن پيدا كني!
اينبار تا پنج صبح نوبت پيدا كردن همه‌‌ي اولينها بود.

همه چي يه شروعي داشته!؟

لینک | ئه‌سرين | July 29, 2007 02:32 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» (اگر) "تبلیغ نکنید دیده نخواهید

(اگر) "تبلیغ نکنید دیده نخواهید شد!"

راست گفته به گمانم! اما همه ی چیزهای خوب را راست نگفته اند که! گفته اند؟

لینک | ئه‌سرين | July 28, 2007 01:45 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» پل شیخ فضل الله از

پل شیخ فضل الله از رو ستارخان رد می شه

عشق سرعت

لینک | ئه‌سرين | July 26, 2007 04:14 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» خاکستری و مه گرفته! چنانکه

خاکستری و مه گرفته! چنانکه باید گاهی دستمالی برداشت و دایره کشید بر شیشه ات به اندازه ی یک جای دید کوچک.

لینک | ئه‌سرين | July 26, 2007 02:33 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» پلُ از فاصله برداری دیگه هیچی نمی مونه

پشت پنجره، کمی نزدیکتر از آن دورها
چراغی روشن است

لینک | ئه‌سرين | July 26, 2007 01:28 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» كوله پشتي

اين فرزاد حسني وقتي مي گه شبتون قشنگ(اوووغ) من همه اش ياد اين ميفتم!

لینک | ئه‌سرين | July 23, 2007 03:59 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» يعني واقعا هيشكـــي نيست واسه

يعني واقعا هيشكـــي نيست واسه بيست سي نفر آدم جا داشته باشه براي ما بشينيم تا يكي برامون بخونه؟ به جون خودم قول مي دم عين بچه آدم بشينيم فقط كيف كنيم ديگه زياد زياد دست بزنيم. اه!

لینک | ئه‌سرين | July 23, 2007 03:53 AM | نظر (9)| هرچی
 
»» (12) In the way of Neverland

+ بیا اون پرچمو بکش بالا بچه!
- آخه باد نمیاد که؟!
+ واسه همین می گم.
- آخه اینجا هیچوقت باد نمیاد که؟!
+ واسه همین می گم.

لینک | ئه‌سرين | July 23, 2007 01:36 AM | نظر (7)| Neverland
 
»» طبق یک توافق ثبت نشده-

طبق یک توافق ثبت نشده- بیان نشده بین معلمها و بچه ها، اغلب روخوانی درسها خصوصا ادبیات سر کلاس با من بود. شاید چون عادت داشتم برای هرشخصیت با لحن و صدایی که بهش می خوره متن رو بخونم. یه جور بازی بود برام.
سال اول دبیرستان یه درسی بود که قسمتیش مراسم سیاووشان ِ سووشون بود و اونجایی که پیکر یوسف رو می برن برای تشییع، نخونده بودمش تا به حال. رسید که به من کاملا عادی شروع کردم، متنی نبود که فضای مانور داشته باشه، قصدم هم این نبود، اما یکهو صدام برگشت!
صدام می لرزید مواقع خوندن، قدرت متن و فضایی که ازش می خوندم اونقدر بود که من بی اراده لحنم برگشته بود. شده بودم زری که سوگواری می کرد و می خواست همچنان محکم باشه! شده بودم زری که می خواست بره زیر تابوت، که جلوی تفنگ و جیپ ایستاده بود، که می افتاد و بلند می شد، که...! شنیدم که بچه ها فکر کردند گریه می کنم، انگار دیدم که معلمم سر بلند کرد که ببینه حالم خوبه؟ خوب بودم، گریه نمی کردم، ناخواسته می خوندم.
تموم که شد دیگه دلم نمی خواست متن دیگه ای بخونم. فکر کنم بعد از اون هم بود که تقریبا گذاشتم کنار شخصیت خوانی رو در حضور جمع! روخوانی کردم فقط، به جز چند مورد انگشت شمار که باز اینجور شد.  ولی این یک مورد، حس عجیبی بود، خیلی عجیب!
یکسری کتابها رو نتونستم راحت برم سراغشون. یکیش همین سووشون بود که بعد از اون روز جرات نکردم بگیرم بخونمش تا همین چند ماه پیش و تا صبح که تموم بشه داغون شدم. اون صحنه ها و کلمات هنوز همون بودند، مثل اون سال!
«گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟» سووشون

متشکرم خانم دانشور

لینک | ئه‌سرين | July 21, 2007 11:29 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» آهان اينو مي خواستم بگم

آهان اينو مي خواستم بگم بهتون!
اگه  بگم مثلا نويسنده يكي از وبلاگها كه اغلب‌اتون هي هرروز بهش سر مي زنيد و نويسنده اش معلوم نيست كيه يا يه آدميه كه مثلا فكر مي كنيد مي شناسيدش منم با اين اسمهاي مجازي، چي مي گيد؟ دونقطه دي

پ.ن. ياح ياح ياح!

لینک | ئه‌سرين | July 21, 2007 04:02 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» حالا ما دو روز لطيف

حالا ما دو روز لطيف بوديم كسي تحويلمون نگرفت كه هيچ، تازه امروز از دماغمون هم اومد! بابا بلد نيستين سايت بزنين مگه مرض دارين آخه؟ الآن دقيقا عين اون يارو شدم كه يه ظرف روغن داشت بالا سرش آويزون كرده بود بعد هي داشت باهاش برنامه مي ريخت واسه آينده و تهش مي زنه ظرف رو مي شكونه!‌ اي بر هرچي سايت آينده خراب كن ِ...بيب... اي هرچي سيستم رجيستر آن لاين با ظرفيت محدود ِ...بيــــب...اي هرچي عوامل وابسطه ي متاثر از جبر جغرافيا جهت پيشبرد اهدافِ ....بيــــــــــــب.

درضمن اي بر هرچي دستگاه ATM هم لعنت كه يهو مرضش مي گيره كارتت رو بلوكه مي كنه اونم بعدازظهري كه فرداش تعطيليه!‌ بايد اينجانب باشيد و به پول نقد تو كيف اعتقادي نداشته باشيد تا بفهميد عمق فاجعه رو! درس هم نمي گيرم آخه!‌ يا شبكه خرابه پول نمي‌ده يا كارتم بلوكه مي‌شه، يا كوفت يا... بيــــــــب!

اين وبلاگ به علت ترويج بدآموزي و تشويش افكار عمومي احتمالا از طرف نمي دونم كجا جلب شود! (جلب هم نشه آوات يه جمله مي نويسه از خجالتت، خودت خودت رو جلب مي‌كني) دونقطه دي

لینک | ئه‌سرين | July 21, 2007 02:41 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» آن چه او ریختبه پیمانه

آن چه او ریخت
به پیمانه ما
نوشیدیم

"حافظ به روایت کیارستمی"

پ.ن. واسه من ِ بی حوصله که خیلی خوبه!

لینک | ئه‌سرين | July 20, 2007 12:18 PM | نظر (4)| هرچی
 
»» گاهی تو صدایم می‌کنیگاهی من

گاهی تو صدایم می‌کنی
گاهی من صدایت می‌کنم
عجیب است
گاهی هر دو
چیزی به این سادگی را
فراموش می‌کنیم

سارای پاگرد

لینک | ئه‌سرين | July 19, 2007 04:11 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» Drafted

خب بسسه دیگه بیشتر از این نمی شد با خودم هی چش تو چش شم! اور دوز می کرد گاهی!

لینک | ئه‌سرين | July 19, 2007 02:17 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» اين روزها مدام صداي فروغ

اين روزها مدام صداي فروغ ِ‌ خانه سياه است در سرم مي پيچد وقتي كه مي شمرد:

شنبه،‌ يكشنبه، دوشنبه، سه شنبه...
فروردين،‌ ارديبهشت، خرداد، تير، مرداد...
بهار، تابستان، پاييز، زمستان،‌بهار،‌تابستان...

لینک | ئه‌سرين | July 17, 2007 10:54 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» امروز بالاخره فهميدم اينكه هربار

امروز بالاخره فهميدم اينكه هربار كه سوار آسانسور مي‌شم چرا يه جوريم مي‌شه! ياد چي مي افتم؟
نمي دونم چرا ولي دقيقا هربار حس فيلم سولاريس ِ تاركوفسكي رو دارم! يعني جتي دقيق نمي دونم چه حسي ها، فقط به شدت ياد اون مي‌افتم.

لینک | ئه‌سرين | July 16, 2007 02:58 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» هیچ قطعیتی نیست، پس چرا انگار روی هوا راه می روم باز؟

قرار نبود آنقدر بزرگ شویم که سخت بگذریم از کنار داشته و نداشته ها، که عادت کنیم، که نتوانیم، که بچسبیم به زمین یکجا و سخت بگذریم، که انگار یک چیزی را جا گذاشته باشیم جایی که مدام چشممان در پِیش باشد، که...

لینک | ئه‌سرين | July 16, 2007 02:17 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» "يادداشت حسين شريعتمداري مديرمسئول روزنامه

"يادداشت حسين شريعتمداري مديرمسئول روزنامه كيهان كه در آن كشور بحرين يكي از استان‌هاي ايران خوانده شده بود، باعث خشم گسترده بحريني‌ها در روزهاي گذشته و تجمع صدها بحريني جلوي سفارت ايران شد... در اين تظاهرات، تعدادي از بحريني‌ها پلاکاردهايي در دست داشتند که با قرار دادن آرم اسرائيل و نازي‌ها به جاي كلمه "الله" در ميان پرچم ايران، به نماد ملي ايران توهين شده بود. تظاهركنندگان كه تصاوير پادشاه بحرين و همچنين نخست وزير و وليعهد اين كشور را در دست داشتند، همچنين شعارهايي ضد ايراني نظير "بحرين عربي و ايران صفوي است" و "بحرين عربي و ايران دشمن است" سر مي‌دادند..." منبع خبر

می خوام بدونم آیا پرچم هم آتیش زدند؟ اگه بزنند عکس العمل کیهان چه خواهد بود اونوقت؟

زیرنویس: فقط تصور کنید که متکی تو جلسه با شیخ خالد هی داره اصرار می کنه که نه به خدا این نظر شخصی شریعتمداری ربطی به حاکمیت ایران و مردم نداره ! اونوقت فرداش کیهان چاپ کرده که این نظر مردم ایران و بحرین است نه نظر شخصی! ضایع شدن نیست خداییش؟

لینک | ئه‌سرين | July 16, 2007 01:07 AM | نظر (3)| هرچی
 
»»

ما نيستيم، هرگز نبوده ايم!
نبوده ايم؟

لینک | ئه‌سرين | July 14, 2007 03:53 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» باتلاقی به نام رئیس!

اصولا ما عادت کرده ایم که کیمیایی را آدمی باقی مانده از دهه پنجاه بدانیم با همان فضا و حال و هوا در فیلمهایش! لوطی، کلاه شاپو، چاقو، مرام، رفتن تا پای مرگ برای رفیق، عشق قدیمی و البته رنگها؛ یا سفید یا سیاه! این وسط واقعا چیزی به نام خاکستری وجود ندارد، آنچه می بینیم از آدمهایی که خاسکتریند فقط برای گول زدن است و بس! والا آنها هم در واقع در انتهای فیلمها به سیاه یا سفیدیشان می رسند!
رئیس فاجعه بود، وحشتناک! خلاصه اش می شود نه سر داشت نه ته! شنیدم که کیمیایی گفته یکی از دلائل ساخت رئیس توجه به بخشی از مردم جامعه بوده که به هرحال سهمی در شکل گیری روش زندگی جدید و مدرن دارند و تاثیری که از لحاظ اقتصادی و فرهنگی بر جامعه می گذارند آنقدر هست که حالا استاد(!) دوربینش را به سمت آنها بچرخاند! و البته دغدغه ی این روزهای جوانان هم!

فکرش را کنید: پدری می خواهد پسر رو به تباهیش را نجات دهد و می آید ایران! سوژه خوبیست برای کیمیای نه؟ بعد عشق قدیمی پدر، دوست قدیمی پدر، شریک قدیمی پدر، کارها و پرونده های قدیمی پدر را بگذارید یک طرف و بعد پسر که انگار دارد تاوان گذشته و نبودن پدر را پس می دهد هم همان طرف! این وسط اعتیاد و معشوق در حال ترک و جک و جانور و لوطی گری و یک مشت جوان امروزی و یاد روزهای قدیم و موسیقی خاص فیلمهای کیمیایی و یک بدمن ِ خفن که اتفاقا این یکی ده-بیست دقیقه آخر فیلم ظاهر می شود که فقط هی مونولوگ می ریزد داخل صحنه که راستش ما هیچ نفهمیدیم این بابا چه می گوید؟ و البته یک دراگ پارتی هم چاشنی فیلم کنید به نشانه همان قشر خاصی که بالا ذکرش رفت، می شود رئیس ِ جناب کیمیایی با بازیگرانی که یک زمانی کلی آدم حسابی بودند!(تارخ، شکیبایی، قریبیان)

"ما می خندیم. ما به آقای کیمیایی که گفته که یک فیلم رئالیستی ساخته است، می خندیم!" *
راستش را بخواهید ما هم خندیدیم! به این افتضاح خندیدیم که در صحنه های تیر اندازی در پنجاه شصت متر اتاق تیر به هیچ کس نمی خورد، که حتی وقتی ماشین سرهنگ و رضای پدر تصادف می کند نمی دانیم چجوری وقتی شیشه حتی ترک هم برنداشته، گونه و پیشانی و چانه ی رضا زخم و زیلی می شود؟(چطور گونه و پیشانی و چانه همه با هم به داشبورد خورده و آن زخمها را ایجاد کرده؟ و بعد چطور یقه پاره می شود؟) بعد باز هم نمی دانیم پارتی ای که رئیس اش مسلسل(؟) در اتاق شخصیش دارد، چطور  آدم زخم و زیلی و داغون و اسلحه به دست را به راحتی به داخل باغ راه میدهد(بدون کوچکترین درگیری و شلیک گلوله و ...) و بعد همین آقا به قفس سگهای وحشی ای که پسرش درش حبس شده و ده دقیقه قبلش رو به آسمان داد زده بابا(یاد قیصر نمی افتید؟) وارد می شود(دقت کنید، این سگها تا پنج دقیقه قبلش می خواستند پسر را لت و پار کنند!) و سگها تکان که نمی خورند هیچ آقای پدر هم نگرانی به دل راه نمی دهد و پسر را به کول گرفته خارج می شود! بعد تازه پلیس وارد می شود! ما خندیدیم، به صحنه هایی که یکهو آرتیست فیلم اسلحه به دست وارد می شود و برای عشقش کتک می خورد و اتفاقا آخر فیلم باران عاشقانه ای هم شروع می شود طوریکه ما را یاد فیلمهای هندی می اندازد که دوستان یادآوری کنند بچه ها ما الان در سینما بهمن نیستیم، ما نشسته ایم در سینما سپیده و داریم فیلم هندی دان با هنرنمایی شاهرخ خان را تماشا می کنیم حالیمان نیست!
ما خندیدیم، ما به آقای کارگردان و این دستپخت جدیدش که قرار بوده یک چیزی در مایه های بیف استراگونوف باشد و حالا معجونی از قورمه سبزی با تزئین خامه و سیب زمینی است خندیدیم!
آقای کیمیایی ما سالهاست که کلا بی خیال کارهای شما شده بودیم، یعنی دلمان این آخریها به همان اعتراض خوش بود که اقلا چهارتا دیالوگ درست و حسابی و یک موسیقی متن عالی داشت و البته فضایی که رئالتر بود! اما این رئیس تان... آقای کیمیایی فوتبالیستهایی که دوره شان تمام شده کفششان را آویزان می کنند یعنی خداحافظ! می شود لطفا کمی روی این قضیه از دید یک کارگردان دقیق شوید؟

پ.ن1: خب اگر نفهمیدید که چه کسی رئیس را کشت به اطلاع می رساند که ما کشف کردیم که کار آرش عاشق قبلی خانم طلا بود که جلوی قفس به سیا که قبلا دشمن خونیش بود عرض ارادت کرد و دل و جیگر اومدن به محل به خاطر عشقش رو تحسین کرد و ایول گفت و گفت که شده طرفدار اوشون و مستقیم میره سراغ خود رئیس!
پ.ن2: اصولا اگر فکر کردید خانم فرشته با آن دوز بالای اعتیاد که کار به تزریق گردنی کشیده نمی توانند به خاطر رضا اعتیادشان را ترک کنند باید به عرض برسانیم که: از عشق چیزی نشنیده اید؟ خصوصا مدل فیلمهای کیمیایی؟ خب نشنیدید دیگه! رضا هم که قول داد بماند!
پ.ن3: صحنه اول که آقای سیا از زیر زباله ها بلد می شود اسلحه به دست با آن هیبت، یکخورده یاد ترمیناتور نمی اندازدتان؟ یا حتی داستان پیدایش آدم مثلا در این کلیپ های همایش ها و اینها!
پ.ن4: ما که اصولا از آن همه دیالوگ ِ بی ربط چیزی نمی فهمیدیم! سینما بهمن هم لطف داشت کیفیت پخش صدایش آنقدر خوب بود که یکی درمیون هی می پرسیدیم این الآن چی گفت؟
پ.ن5: جا دارد از بازی جناب شکیبای هم یادی شود که اقلا همان چند دقیقه دلمان را خوش کرد!
* احسان لطفی- همشهری جوان- شماره 125

لینک | ئه‌سرين | July 14, 2007 01:21 AM | نظر (8)| كافه
 
»» این یک اطلاع رسانی است! مثلا!(خب که چی؟)

نصفه شبی حالا هی ایده می رسه به این ذهن و هی همینجوری سوژه است که داره تراوش می کنه برای نوشتن! اصلا شاید هم که تاثیرات مثبت(!!) فیلم استاد(!؟) باشد!
بدبختی، تنبلی تو نوشتن مگه میذاره؟ یادداشتهارو که داشتم می خوندم دیدم جدی جدی من دارم حیف می شم و اونوقت ملت می گن باز نوستول خونت زده بالا! د ِبیا!
عجالتا اینو بگم که اصولا من آدم روزنامه خونی نیستم، یعنی کلا نشریه! زمان دبیرستان چرا، خب دسترسیم به اطلاعات محدود بود، ولی کلا اهل روزنامه و مجله دست گرفتن نیستم!(یعنی حتی همون سالهای خبرنگاری هم گزارشها و ترجمه هایی که خودم می نوشتم هم نه تنها تو روزنامه که بعدها حتی آن لاین رو سایت هم نمی خوندم! فقط یه نگاه می کردم که منتشر شده یا نه!) ولی کلا آن لاین رو ترجیح می دم. امروز هم همینجوری ویرَکی رفتم همشهری جوان خریدم! یعنی راستش نشسته بودم تو آرایشگاه(چیه خب؟ این همه ملت از آرایشگاهشون نوشتن، یه بار هم ما! خز و خیط هم خودتونید و...) بعد درک می کنید که تو اون شلوغی که هی آدم راه میره جلو چشمت، مدام حواست به اینه که کی اسمت رو صدا می کنن و انواع اقسام بوهای مختلف پیچیده تو محیط، نه تنها دقت که حوصله هم نمی مونه که بخواهی مثلا تیمبوکتو بخونی! بعد این خانم محترم بغل دستی همشری جوان دستش بود و ما همینجوری که داشتیم سرسری به صفحه اش نگاه می کردیم(اصولا می دانیم که این کار ِ زشتی است ولی یکهو شد دیگه!) یکهو یک اسم آشنا دیدم و گفتیم ببینیم چی نوشته که نگو بدفرم داشتیم نگاه می کردیم که خانم محترم بغلی گفت اگه می خواهی بگیر بخون! حالا هی من قسم آیه نه والا اصلا اهلش نیستم، اوشون که نه خب چند دقیقه که چیزی نیست(به نظرم می خواست کار زشتمان را به رخمان بکشد با آن همه اصرار!) و باز من که نمی خوام خب! فقط این اسم رو یه جورایی می شناسم خواستم ببینم چی نوشته و ... بعد هم که خب گفتیم یه بار بخریم ببینیم چی دارن توش کلا! حالا یه خورده بدک نبوده، شاید یکی دوهفته دیگه هم خریدم، بلکه هم بهتر از این از سر بیکاری تو سایتشون گشتن و یکی دو مطلبشون رو خوندن باشه!
حالا این همه گفتم که واسه چی؟ یکی دوتا پست شاید در آینده نوشتم که هم به این شماره اشون مربوطه هم نه! گفتم شاید، اگه گیر ندم که خب اینا واسه چی و اصلا به چه درد می خوره؟
بی خوابی بد دردیه دیگه! همه چی قرقاطی فعلا داره چرخ می خوره! خودمو کشتم تا جمله هارو بچسبوم تنگ ِ هم ها! بگو خب مجبوری اصولا؟

پ.ن. مثلا اومدم خودمو تو رو در وایسی بذارم با این پست، که بعدا اون یکی پستهارو بنویسم؟

لینک | ئه‌سرين | July 13, 2007 04:40 AM | نظر (4)| هرچی
 
»»

 داد كشيد : كسی كه گناه نكرده اولين سنگ رو بزنه و بعد چشمهاش رو بست. چند نفر ‍‌سنگی رو كه آماده كرده بودند توی دستشون چرخوندن اما جز اين هيچكس حركتی نكرد. به زحمت دستش رو از لای خاك بيرون كشيد و يه سنگ پيدا كرد و محكم به صورت خودش كوبيد. باران سنگ شروع شد. "سنگسار - داستان کوتاه"

ديالوگهايي از يك سفر "سنگ"ين؛ آسيه اميني

لینک | ئه‌سرين | July 13, 2007 04:17 AM | نظر (0)| كافه
 
»» Today is a good day to die

پا كه به حياط گذاشتم،‌ يك دسته ده-پانزده تايي ياكريم و گنجشك از روي زمين پر زدند و پريدند رو هره ي ديوار!
يك لحظه انگار زمان ايستاده باشد و تمام اينها با هم اتفاق بيفتد همزمان و با صداي بق بقوي ياكريم ها!‌
پرنده ها پريدند، من خواب آلود و گيج توي حياط ايستادم كه برگردم يا بمانم،‌ برگِ موهاي ريخته شده توي حياط از بال بال زدن ياكريم ها بلند شدند و جلوي چشمهاي من چرخيدند، رقصيدند، بعد آرام نشستند!

حاضر بودم طاق بزنم زندگي را در ازاي هميشگي شدن آن آرامش سيال ِ گرم-خنك! كه من آرام بخزم بيرون در ازايش اطمينان داشته باشم از آرامش آنجا كه جاودانه است!

لینک | ئه‌سرين | July 11, 2007 12:34 PM | نظر (5)| هرچی
 
»» من دارم جلو در خونه خودمون بازي مي كنم! به تو چه؟

جهنم شايد همين است!
رفتن به تنهايي،
به نهايت خود!
و تن دادن به خُرد شدن
در ميان چرخهايي
كه هرچه سريعتر
در قلب بدبختيت
مي چرخند!

زيرنويس: از اس‌ام‌اس‌هاي اين اواخر پسرمان فونيكس!

لینک | ئه‌سرين | July 10, 2007 12:09 PM | نظر (7)| هرچی
 
»» زيرنويس: اين عكس هم قديميه،‌

زيرنويس: اين عكس هم قديميه،‌ هم تكراري! ولي چون خودم دوستش دارم، يه بار ديگه ظاهر شد!

لینک | ئه‌سرين | July 10, 2007 03:30 AM | نظر (5)| هرچی
 
»»

لینک | ئه‌سرين | July 8, 2007 01:11 AM | نظر (11)| هرچی
 
»» بچه های دوره ی ما،

بچه های دوره ی ما، بچه های همسن و سال من، تک و توک ته مونده ی بچه هایی بودن که ممکن بود هنوز وجود داشته باشن که یه سری چیزها براشون مهمه! ما آخرین دوره بودیم و بعد ما فاز ِ فکر و زندگی کلا عوض شد، که بعدیا هم اگه بودن، محدود بود! ما موندیم و مشت مشت خاطره که از هولمون چپوندیمشون تو یه کوله پشتی و هرجا رفتیم با خودمون بردیم که بلکه هرازگاهی، تو یه جمع یهوئکی چندنفر از اون دوره باشن و گرم بشیم و به جای خنده های الکی بشینیم دوره اشون کنیم که یعنی ما هم بودیم!
ما موندیم و اون سالها که هرجا که پاگذاشتیم یه تیکه اش رو چسبونده بودیم به در و دیوار که یعنی می بینی؟ من اینجا بودم! فیلمها، کتابها، نوشته ها، ایده آلها، نقدهای سیاسی و  فرهنگی، جمعها، روزنامه ها، کافه ها، همه شون چیزی شدند که حالا یه پسوند "مون" می چسبونیم تهشون و هربار که ازشون حرف می زنیم انگار یه چیزی اونجاها جا گذاشتیم که دیگه دستمون بهش نمی رسه و جز همون یه مشت خاطره چیزی ازشون نمونده!

چه زود گذشت این هفت- هشت سال! چه عوض شدن جمعها، اونقدر که نتونی حرف بزنی و اگه هم زدی اونقدر پشت این چهره جدید دیدنت که برا همه عجیب باشه که "مگه تو هم؟ ما که یادمون نمیاد!" بعد نه که مال اون دوره ی تو نیستند، خب نمی دونن! همچین شعور آدم رو هم انگار زیر سوال می برن با این دو جمله!
اینکه غروب جمعه ای بشینی سر فیلمهای اون سالها، جز مَرَض چی می تونه باشه؟

لینک | ئه‌سرين | July 6, 2007 10:05 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» جانا سخن از زبان ما مي گويي!

جهان غریبی‌ست،
با مردمانی عجیب.
کلاه گشاد دوستی‌شان
قواره‌ی سرت اگر نباشد،
برای برداشتنش
باید کلاه و سر را با هم برداری
قاصدك*

پ.ن. تعطيلم اين روزها! گير دادن ممنوع!
پ.ن. مانده است چيزي سر ِ دل گويا!

لینک | ئه‌سرين | July 4, 2007 11:43 AM | نظر (7)| هرچی
 
»»

...از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.

لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم.

من میدانم
من میدانم
من میدانم

جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.
...

اصرار/شاملو

لینک | ئه‌سرين | July 4, 2007 01:05 AM | نظر (1)| كافه
 
»» Reality

مهم آن نیست که وجود داشته باشی، مهم آنست که به دیگران ثابت کنی که وجود داری!

لینک | ئه‌سرين | July 3, 2007 11:51 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» بروتوس! تو هم؟

بروتوس! تو هم؟

لینک | ئه‌سرين | July 3, 2007 02:36 AM | نظر (5)| هرچی
 
»»

و انسان
زاده شد
در كالبد انسان

لینک | ئه‌سرين | July 2, 2007 10:37 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» وقتِ بودن كم است! بيشتر بايد ديد، ‌بيشتر بايد شنيد، بيشتر بايد تفكر كرد!

لال‌موني گرفته ام آيا؟
چند باري شده كه بچه ها سر ناهار متاهلها،‌يا تو جمعهاي دوستان ِ بيرون گير دادن كه ديگه كمتر بحث مي كني،‌كه عجيب ساكت شدي! توضيحش  برمي‌گرده به طرز فكر اين يك سال ِ‌اخير خصوصا! قضيه ساده است. بيست و شش سال سن يعني يه چيزهايي رو ديگه واسه خودت اصولي ساختي،‌يعني تقريبا شكل گرفتي، يعني ديگران هم عقايدشون رو ساختن و اگه بحثي مي شه، اغلب نه براي تغيير كه براي اثبات حرف ِ خودمونه!‌ يعني خيلي وقتا درواقع مي‌خواي به زور ‍ِ الفاظ و خوش‌سخني يا داد و بيداد عقايدت رو به ديگرون بفهموني يا تو سرشون فرو كني كه حرف تو درسته،‌ عقيده تو درسته! اگه خيلي وقتا ديگه به جاي بحث مي شينم گوش مي دم نه اينكه موافق حرف طرف مقابلم،‌نه اينكه از شدت مخالفت ساكت شدم!‌فقط خيلي وقتا از زاويه ديد طرف مقابل نگاه مي كنم و مي بينم با اون پيش فرضها و داده هايي كه داره از نظرش اون حرف قبوله براي اون!(اينو مي فهميد؟) اينجور وقتا ياد تام و جري مي افتم وقتايي كه جري از تو گوش تام رد مي شد و مي رفت تو چشماي تام مي دويد! من فقط از اون منظر نگاه مي كنم،‌همين! من عقايد خودم رو تقريباساختم و دارم و ديگه اون موم نرم و گرمي كه به راحتي شكل مي گرفت نيست. ‌جايي اگه به نظرم برسه كه اثبات خود نيست،‌اگه ببينم طرف