|
اصولا ما عادت کرده ایم که کیمیایی را آدمی باقی مانده از دهه پنجاه بدانیم با همان فضا و حال و هوا در فیلمهایش! لوطی، کلاه شاپو، چاقو، مرام، رفتن تا پای مرگ برای رفیق، عشق قدیمی و البته رنگها؛ یا سفید یا سیاه! این وسط واقعا چیزی به نام خاکستری وجود ندارد، آنچه می بینیم از آدمهایی که خاسکتریند فقط برای گول زدن است و بس! والا آنها هم در واقع در انتهای فیلمها به سیاه یا سفیدیشان می رسند! رئیس فاجعه بود، وحشتناک! خلاصه اش می شود نه سر داشت نه ته! شنیدم که کیمیایی گفته یکی از دلائل ساخت رئیس توجه به بخشی از مردم جامعه بوده که به هرحال سهمی در شکل گیری روش زندگی جدید و مدرن دارند و تاثیری که از لحاظ اقتصادی و فرهنگی بر جامعه می گذارند آنقدر هست که حالا استاد(!) دوربینش را به سمت آنها بچرخاند! و البته دغدغه ی این روزهای جوانان هم! فکرش را کنید: پدری می خواهد پسر رو به تباهیش را نجات دهد و می آید ایران! سوژه خوبیست برای کیمیای نه؟ بعد عشق قدیمی پدر، دوست قدیمی پدر، شریک قدیمی پدر، کارها و پرونده های قدیمی پدر را بگذارید یک طرف و بعد پسر که انگار دارد تاوان گذشته و نبودن پدر را پس می دهد هم همان طرف! این وسط اعتیاد و معشوق در حال ترک و جک و جانور و لوطی گری و یک مشت جوان امروزی و یاد روزهای قدیم و موسیقی خاص فیلمهای کیمیایی و یک بدمن ِ خفن که اتفاقا این یکی ده-بیست دقیقه آخر فیلم ظاهر می شود که فقط هی مونولوگ می ریزد داخل صحنه که راستش ما هیچ نفهمیدیم این بابا چه می گوید؟ و البته یک دراگ پارتی هم چاشنی فیلم کنید به نشانه همان قشر خاصی که بالا ذکرش رفت، می شود رئیس ِ جناب کیمیایی با بازیگرانی که یک زمانی کلی آدم حسابی بودند!(تارخ، شکیبایی، قریبیان) "ما می خندیم. ما به آقای کیمیایی که گفته که یک فیلم رئالیستی ساخته است، می خندیم!" * راستش را بخواهید ما هم خندیدیم! به این افتضاح خندیدیم که در صحنه های تیر اندازی در پنجاه شصت متر اتاق تیر به هیچ کس نمی خورد، که حتی وقتی ماشین سرهنگ و رضای پدر تصادف می کند نمی دانیم چجوری وقتی شیشه حتی ترک هم برنداشته، گونه و پیشانی و چانه ی رضا زخم و زیلی می شود؟(چطور گونه و پیشانی و چانه همه با هم به داشبورد خورده و آن زخمها را ایجاد کرده؟ و بعد چطور یقه پاره می شود؟) بعد باز هم نمی دانیم پارتی ای که رئیس اش مسلسل(؟) در اتاق شخصیش دارد، چطور آدم زخم و زیلی و داغون و اسلحه به دست را به راحتی به داخل باغ راه میدهد(بدون کوچکترین درگیری و شلیک گلوله و ...) و بعد همین آقا به قفس سگهای وحشی ای که پسرش درش حبس شده و ده دقیقه قبلش رو به آسمان داد زده بابا(یاد قیصر نمی افتید؟) وارد می شود(دقت کنید، این سگها تا پنج دقیقه قبلش می خواستند پسر را لت و پار کنند!) و سگها تکان که نمی خورند هیچ آقای پدر هم نگرانی به دل راه نمی دهد و پسر را به کول گرفته خارج می شود! بعد تازه پلیس وارد می شود! ما خندیدیم، به صحنه هایی که یکهو آرتیست فیلم اسلحه به دست وارد می شود و برای عشقش کتک می خورد و اتفاقا آخر فیلم باران عاشقانه ای هم شروع می شود طوریکه ما را یاد فیلمهای هندی می اندازد که دوستان یادآوری کنند بچه ها ما الان در سینما بهمن نیستیم، ما نشسته ایم در سینما سپیده و داریم فیلم هندی دان با هنرنمایی شاهرخ خان را تماشا می کنیم حالیمان نیست! ما خندیدیم، ما به آقای کارگردان و این دستپخت جدیدش که قرار بوده یک چیزی در مایه های بیف استراگونوف باشد و حالا معجونی از قورمه سبزی با تزئین خامه و سیب زمینی است خندیدیم! آقای کیمیایی ما سالهاست که کلا بی خیال کارهای شما شده بودیم، یعنی دلمان این آخریها به همان اعتراض خوش بود که اقلا چهارتا دیالوگ درست و حسابی و یک موسیقی متن عالی داشت و البته فضایی که رئالتر بود! اما این رئیس تان... آقای کیمیایی فوتبالیستهایی که دوره شان تمام شده کفششان را آویزان می کنند یعنی خداحافظ! می شود لطفا کمی روی این قضیه از دید یک کارگردان دقیق شوید؟ پ.ن1: خب اگر نفهمیدید که چه کسی رئیس را کشت به اطلاع می رساند که ما کشف کردیم که کار آرش عاشق قبلی خانم طلا بود که جلوی قفس به سیا که قبلا دشمن خونیش بود عرض ارادت کرد و دل و جیگر اومدن به محل به خاطر عشقش رو تحسین کرد و ایول گفت و گفت که شده طرفدار اوشون و مستقیم میره سراغ خود رئیس! پ.ن2: اصولا اگر فکر کردید خانم فرشته با آن دوز بالای اعتیاد که کار به تزریق گردنی کشیده نمی توانند به خاطر رضا اعتیادشان را ترک کنند باید به عرض برسانیم که: از عشق چیزی نشنیده اید؟ خصوصا مدل فیلمهای کیمیایی؟ خب نشنیدید دیگه! رضا هم که قول داد بماند! پ.ن3: صحنه اول که آقای سیا از زیر زباله ها بلد می شود اسلحه به دست با آن هیبت، یکخورده یاد ترمیناتور نمی اندازدتان؟ یا حتی داستان پیدایش آدم مثلا در این کلیپ های همایش ها و اینها! پ.ن4: ما که اصولا از آن همه دیالوگ ِ بی ربط چیزی نمی فهمیدیم! سینما بهمن هم لطف داشت کیفیت پخش صدایش آنقدر خوب بود که یکی درمیون هی می پرسیدیم این الآن چی گفت؟ پ.ن5: جا دارد از بازی جناب شکیبای هم یادی شود که اقلا همان چند دقیقه دلمان را خوش کرد! * احسان لطفی- همشهری جوان- شماره 125
|