|
بر آستان اين شب نابجا
خيره به افقي كه تا چشم كار مي كند پيدا نيست
زمزمه مي كنم سرود خورشيد را
همان كه
پس ِ پشت ِ كوههاي سر به فلك نكشيده
گویی سالهاست
چونان فانوس ِ خاموش
انتظار شعله مي كشد
در ميانه ی شب
خيره به بلنداي تاريكي
مرثيه ي يلدا می خوانم
برای خدايي
كه سرخوشانه
هربار
كه تا آستان بندگيش مي شتابي
بي رحمانه شولاي خشم برمي كشد
تا سندي بسازد
بر خليل بودن يا كنعانيت ات
و مي نشيند به نظاره ي هميشه ي نبرد تو و فرشته ي شك
با انگشتي آماده
براي اعلام حكم نابودي
يا زندگی
|