|
مثل همیشه دیر کردم! زنگ زد که اگه می تونی پاشو بیا داریم می ریم بار آخری ببینیمت! این کارت شناسایی من هیچی که نداشته باشه اقلا می تونم از گِیت رد شم و برم پای قطار! ده دقیقه آخر با هم تو کوپه اشون بودیم. می گم بیایید ایران ها! نرید مثل رضا گیر کنید اونجا! محبوبه می خنده که دیگه باید برامون دعوت نامه بفرستی والا که راهمون نمی دن! چندتا یادداشت مینوسم تو کتابها می دم دستش مثلا یادگاری! می گم بخش ادبی افغانستان رو می ترکونید ها! می گه سخته! اونجا می گن شماها خیلی ایرانی هستین، اونوقت هم اینجا افغانی حسابمون می کردن! دعوت می شم بهار برم افغانستان! می گه خوشگل می شه تو بهار، می گم آره عکسهاش رو دیدم، بلکه هم جور شد و اومدم! لحظه ی آخر از قطار می پرم پایین! علی پسرشون سه سال پیش فسقل بچه ی پنج ساله بود که این شعرو گفته بود و اومد وایساد برام خوند: سپيده بر غبار باد لبهايت را می دوزد و می دزد برایم بخند بسيار بخند تا رو ببرم به دختران ايرانی پ.ن. چه گیری کردیم از دست این فیل ترینگ ها! خبر مرتبط: سیدضیاء قاسمی - محبوبه ابراهیمی http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2007/06/070614_s-poet-couple.shtml
|