|
بچه هاي قديم احتمالا "رمو عالياني" و "شبهاي گراماتا"ش رو يادشونه! اين متني كه ازش مي ذارم رو هنوز مي شه تو آرشيوش خوند اما چون من بدجور عاشق اين داستانم اينجا هم مي ذارمش! اينكه اين متن از كجا اومده و ناخدا اسمش چيه، منم بهتون نمي گم تا يك كم بگرديد همونجور كه مارو مجبور كرد اون سالها بگرديم و هيچي پيدا نكنيم و آخر سر تازه دوسال پيش خود رمو عالياني كه بعد از مدتها ننوشتن رفته بود اينجا و هنوز قضيه رو يادش بود برام كامنت گذاشت و اسمش رو نوشت(دمش گرم واقعا!) راستي آدم پشت اين اسم رو مي شناسيد كه، ها؟ "نقلِ ابن انشرتوا به روايت ناخدا [.....] و به کتابت اين حقير گراماتايی " ناخدا ابو زهر حكايتي را كه از خالوي خود "ابن انشرتو" شنيده بود براي من که ناخدا[.....]ام چنين نقل كرد : خالوي من از پدر خود شنيده است كه او گفته بود : در كشتي بزرگ خود سفر مي كردم و به جزيره فنصور مي رفتم. باد ما را به خليج كوچكي برد و ناگزير 33 شبانه روز در آن مكان توقف كرديم . هوا راكد بود و باد از هيچ جانبي نمي وزيد و ما ساكن و ساكت روي آب مانده بوديم. طناب كه به آب انداختيم عمق هزار زراع بود و به كف دريا نمي رسيد. تا گذشت و آب بي آن كه دريابيم ما را به ميان جزيره ها راند. تا به يكي از آن جزاير نزديك شديم در ساحل زناني ديديم درون دريا به شناوري و بازي مشغول .نزديك تر كه می شديم به آنها اشاراتي دوستانه نمو ديم اما كشتي كه بدان ها نزديك شد همه به جزيره گريختند. گذشت تا مردان و زناني از سوي جزيره به جانب ما آمدند. مردماني عاقل و زيرك مي نمودند اما ما زبان شان نمي فهميدم و مقصود با اشاره به آنان مي گفتيم و آنان نيز با اشاره پاسخ مي گفتند. از آنان خواستيم اگر غذايي براي فروش دارند بياورند.آنان رفتند و با تنگ هاي عسل و گوسفند و روغن و انواع ديگر خوردني و نوشيدني باز گشتند. ما نيز به آنان آهن و مس و سورمه داديم . باز پرسيديم متاع ديگري براي فروش ندارند پاسخ دادند چيزي نداريم جز بنده زر خريد.گفتيم بياوريد .آوردند . ديديم بهتر و زيبا تر از آن در عمر خود نديده ايم تمام با خودشان خنده و شوخي و شنگي مي كردند و آواز مي خواندند،بدن هاشان نرم و لطيف و چنان چست و چالاك بودندكه پروا داشتي هر دم به پرواز در آيند .پشت بازوشان چيزي بود شبيه بال ماهي يا بال سنگ پشت آبي ،پرسيديم اين چيست ؟خنديدند و به آسمان نگاه كردند .كلامي نگفتيم و انديشيديم غنيمتي يافته ايم و متاعي. هر يك به مقدار متاعي كه داشتيم از آن بندگان خريديم . هر چه مي خريديم باز بهتر و زيبا تر از آن عرضه مي داشتند. باري كشتي از آفريده اي كه چشم از آن بهتر نديده پر شد ،چنان كه چون كار به مراد ما مي گشت از منفعت اش دنيا به كام مي گشت . باري باد موافق به سوي مقصد ما وزيدن گرفت . و كشتي قصد رفتن كرد .اهل جزيره تا كنار آب مشايعت مان كردند و گفتند انشا الله كه زود باز خواهيد گشت .بالجمله در اولين روز باد موافق تر شد و ما به راه افتاديم .جزيره كه از چشم ناپديد شد اسيران بناي گريه و لابه گذاردند،چنان كه گريه شان دل مان را تنگ و خاطرمان را مكدر ساخت. تا كساني ديگر از آنان گفتند چرا گريه مي كنيد، برخيزيد برقصيم و در طرب آييم و شادي كنيم. آنان برخاستند و بناي رقصيدن گذاشتند و خنديدن و آواز خواني . ما نيز مسرور شديم و خاطرمان منبسط از چنين شادماني كه چنين كاري بهتر از آن گريه و دلتنگي بود . پس به حال خودشان گذاشتيم و هريك به كار خود مشغول شديم .همين كه ما را غافل از خود ديدند دم غنيمت شمردند و مانند ملخ هاي پران از كشتي به دريا پريدند .و كشتي همچنان روي موج ها مي رفت و ما را به آن گريختگان دستي نمي رسيد . به قدر فرسنگي كشتي از آنان دور شد و هنوز آواي خنده و كف زدن شان را از دريا مي شنيديم . باري كشتي نمي توانست باز گردد و خيال در چنگ آوردن شان بيهوده بود . پدرم مي گفت اين گونه يك يك شان را از دست داديم جز يكي كه دختري بود جوان و من او را در اتاقي از اتاق ها ي بزرگ كشتي حبس كرده بودم. پس از آن اتفاق به اتاق رفتم . دختر در تقلا بود تا كشتي را سوراخ كند و خود را چون همراهانش به دريا افكند . به آني گرفتم اش و در بندش كشيدم . به هند رسيديم .متاعي كه باقي مانده بود فروختيم .چون آوازه بازگشت ما در شهر پيچيد و مردمان از سرگذشت مان آگاه شدند ،پيرمردي نزد ما آمد و گفت: جزايري كه اتفاقات شما را به آن جا افكنده ،به جزاير گراماتا معروف است و من اهل آن ديارم ،مرا از كودكي از آن جزاير گرفته اند و به هند آورده اند و در اين ديار مانده ام تا پير شده ام . اما آن دختري كه در تصرف پدرم بود براي پدرم شش فرزند آورد كه من ششمي آن ها هستم و آن دختر ،هجده سال نزد پدرم زندگي كرد و همواره در قيد و بند بود ،چون آن پيرمرد گراماتايي به پدرم گفته بود: هيچ گاه او را آزاد نگذار چون او خود را به دريا افكنده براي هميشه ناپديد خواهد شد، چون ما در جدايي از آب بي تابيم و ناشكيبا . پدر پند پيرمرد به كار بست ،مادرم هميشه در بند داشت تا ما بزرگ شديم و پدر درگذشت و ما از قيد و بند مادر -كه دليل ش را نمي دانستيم -مكدر بوديم .پس از مرگ پدر، اول كاري كه كرديم بند از مادر برداشتيم و آزادش ساختيم . اما آزاد كه شد چون اسبي سركش در بيابان به تاخت گريخت و ما نيز به دنبالش دوان شديم .اما هيچ گاه به او نرسيديم . آنان كه در فرار به او نزديك بودند او را گفتند :چگونه مي روي و پسران و دخترانت را تنها مي گذاري او پاسخ داد: انشرتوا ، يعني براي آنان چه مي توانم بكنم! اين بگفت و خود به دريا فكند و چون ماهيان در آب دريا شناور گشت و ناپديد شد . سبحان الخالق الباري المصور. ناخدا[.....] پس از كتابت: مي خواستم از دو وبلاگي كه اخيرا خوانده ام بنويسم اما چيزي پيش آمده كه گفتن اش واجب تر است ،نقل بالا از ناخدا[.....] است .به گفتن نامش مجاز نيستم همان قدر كه به نقل و ويراستن حكايتش بدون چندين شرط مجاز نبودم . چند شرطش خيلي خصوصي است و قابل نقل نيست و شرط هاي ديگر آن كه بايد كسي از كساني كه نقل بالا را مي خوانند نام واقعي آن زن را بنويسد و ديگر آن كه جمله اي نگفته مانده است از آن پيرمرد كه باز هم بازديد كننده اي بايد آن را دريابد و ديگر شرط نام ناخداست و اگر تمام اين شرط ها به جا آورده نشود بايد ننويسم . مي دانم كه خيلي ها باور نمي كنند و مي گويند بازي است حق هم دارند اما اين طور نيست باور كنيد اين شرط ها گذاشته شده اند و تا آن وقت هم نبايد بنويسم فقط آن ها كه به گراماتا رفته اند و يا در آن جا زندگي مي كنند حرف مرا باور مي كنند و حتي آن شرط هاي خصوصي را هم مي دانند . من مي روم و منتظر مي مانم منتظر آن نوشته كه شر نوشتن در شب هاي گراماتا ست. و اما بعداز کتابت آن گراماتايی : لازم آمد تقرير سطري چند بر من كه ناخدا [.....] باشم . در اثناي مفارقت آن گراماتايي (رمو عالياني) علاوه بر آن تصوير كه در آن دستي بر كتاب بود و دريا بر كف دست و كشتي كه بر آن ميرفت مقرر گشت مار ی هم باشد خوابيده بر وبلاگش تا گزندي از آنان (چنان كه در پيغامي هم آمده است) نرسد. و اذا انتهيت الي السلامه في مداك فلا تجاوز. ناخدا[.....]
|