آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: May 2007
 ماه بعدی: July 2007

آرشیو ماه: June 2007


»» اصلا” گور پدر هر چه آدم خر !

حالا گیرم خیال هم بَرَت دارد، کجا را داری که ببرد؟

لینک | ئه‌سرين | June 30, 2007 03:06 AM | نظر (13)| هرچی
 
»» حالا ما خودمان خاطره‌ايم. تو خاطره کی هستی؟

ما به سوی آينده نمی‌رفتيم. اصلأ چيزی از آن نمی‌ديديم يا نمی‌شناختيم. مثل بچه‌ها، اين آينده بود که به سوی ما می‌آمد و ناگزيريش را به رخ می‌کشيد. آدم معمولأ نمی‌تواند منصفانه و با آرامش بايستد و به قدمهايی که برداشته فکر کند. پی بردن به اينکه چه اتفاقات ناچيز و پيش پا افتاده‌ای قادر بوده‌اند و هستند که تمام مسير زندگی را عوض کنند ديوانه کننده است. برای همين هم به آنها فکر نمی‌کنيم. برای همين هم باز تکرارشان می‌کنيم.

به بچه ها نگفتیم/ ساسان قهرمان

لینک | ئه‌سرين | June 29, 2007 06:37 AM | نظر (2)| كافه
 
»» فیلتر می شویم بعد هم مانیتور - یا، چگونه بحران بنزینی ِ مردم را کنترل کنیم

حال می کنید تهران رفته تو قرنطینه اس ام اسی؟ کدومتون از ظهر تا حالا تونستید به کسی اس ام اس بزنه؟ تالیا، ایرانسل، ارتباطات سیار مخابرات؛ ظاهرا با هیچکدوم نمی شه اس ام اس زد!
شهرهای دیگه چطوره؟ ما که پشت دیواریم از شهرهای دیگه هم انگار نمی تونیم چیزی بگیریم ، شما خودتون تو شهرهای دیگه می تونید به خودتون اس ام اس بفرستید؟
ایول واقعا دارن عین زمانی که بیماری مهلکی اپیدمی شده رفتار می کنن!

پ.ن. شاهد از غیب رسید! ظاهرا از شهرستان یا با پیش شماره های شهرستان هرچی ارسال بشه می گیریم!

لینک | ئه‌سرين | June 27, 2007 07:26 AM | نظر (8)| هرچی
 
»»

بر آستان اين شب نابجا
خيره به افقي كه تا چشم كار مي كند پيدا نيست
زمزمه مي كنم سرود خورشيد را
همان كه
پس ِ پشت ِ كوههاي سر به فلك نكشيده
گویی سالهاست
چونان فانوس ِ خاموش
انتظار شعله مي كشد

در ميانه ی شب
خيره به بلنداي تاريكي
مرثيه ي يلدا می خوانم
برای خدايي
كه سرخوشانه
هربار
كه تا آستان بندگيش مي شتابي
بي رحمانه شولاي خشم برمي كشد
تا سندي بسازد
بر خليل بودن يا كنعانيت ات
و مي نشيند به نظاره ي هميشه ي نبرد تو و فرشته ي شك
با انگشتي آماده
براي اعلام حكم نابودي
يا زندگی

لینک | ئه‌سرين | June 26, 2007 01:42 AM | نظر (8)| نه‌،قصه
 
»» پایان، یعنی عشق به بازی

پایان، یعنی عشق به بازی را از دست دادن!

لینک | ئه‌سرين | June 25, 2007 04:33 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» "دست از گمان بدار!"برو بابا

"دست از گمان بدار!"

برو بابا دلت خوشه!

لینک | ئه‌سرين | June 23, 2007 12:01 PM | نظر (5)| هرچی
 
»» زاغارت

نمی دونم مشتری وبلاگِ قدیم زاغارت بودین یا نه! اغلب کارهاش معرکه است این بشر!

آدم یکی بود و
حوا یکی بود و
و خدا یکی

آدم خیلی شد و
حوا خیلی شد و
و خدا خیالی

*
ازدواج
سلاخی عشق است
به ساطور عادت

لینک | ئه‌سرين | June 23, 2007 09:49 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» خداییش آی حال می کنم

خداییش آی حال می کنم وقتی می گید از پستهام چیزی دستگیرتون نمی شه! به جان خودم!

خب کتمان نمی کنم که کیف هم می کنم وقتی می بینم یه عده هرچند قلیل هستند که متوجهش می شن !

لینک | ئه‌سرين | June 22, 2007 03:46 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» هی هی هی!

هی هی هی!

لینک | ئه‌سرين | June 22, 2007 02:24 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» اين خبر راسته؟ كسي تو

اين خبر راسته؟ كسي تو اين يك دورز نرفته ببينه راسته يا نه؟
كي بود هوار هوار راه انداخته بود دوعا خليل اسود ايراني نبود و جنايت تو ايران اتفاق نيفتاده بود؟ جلوي اين حكم گرفته نشه از فردا دوعاهاي زيادي زير حكم رجم خواهيم داشت!

پ.ن. و انگار متوقف شد، یا کذب بود!

لینک | ئه‌سرين | June 20, 2007 12:16 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» اين‌ روزهابا هر که‌ دوست‌

اين‌ روزها
با هر که‌ دوست‌ می‌شوم‌ احساس‌ می‌کنم
آنقدر دوست‌ بوده‌ايم‌ که‌ ديگر
وقت‌ خيانت‌ است‌

انهدام/نصرت رحمانی

لینک | ئه‌سرين | June 20, 2007 02:18 AM | نظر (6)| كافه
 
»» چه کیفی کردم از جمله ته

چه کیفی کردم از جمله ته نامه ات:
واسه صدای پای! موتور پستچی دم خونتون.

لینک | ئه‌سرين | June 18, 2007 08:19 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» حقِ آقای محسن نام‌جو به عنوان پدیدآورنده

محسن نامجو رو می شناسید؟ اونا که نمی شناسن هیچ! اونایی که می شناسن حتما می دونن که کارهاش اجازه پخش تو ایران نداره ولی نزدیک به چهل تا از آهنگاش به صورت غیر مجاز رو اینترنت قرار گرفت و دانلود شد! یکیش همین خود من! تازه برای دوستام هم فرستادم! خلاصه ی قضیه اینکه طی یک طرح پیشنهادی قرار شد اگه می شه قسمتی از حق استفاده از آهنگها و لذت شنیدن کارهای نامجو رو بهش برگردونیم! یه شماره حساب ازش گرفتیم و امیدواریم من و شمایی که این همه ازش می گیم و می نویسیم و آهنگهاشو برداشتیم برای خودمون و مدام زمزمه می کنیم، اونقدر وجدان داشته باشیم که به خودمون یادآوری کنیم اگه قرار بود همین آهنگها مجوز بگیرن و تو بازار پخش بشن باید پول می دادیم و می خریدیم! حالا من کاری ندارم شما یه ترک از کارهاش رو برداشتین یا اندازه یه CD یا دوتا! مهم اینه که الان برای اولین بار یه حرکتی انجام شده که کسی که به هردلیل مجوز نگرفته و از طرفی کارهاش به شدت طرفدار پیدا کرده و به راحتی هم روی اینترنت قابل دسترسی هست به قسمتی از چیزی که حقشه برسه! تعدادمون هم کم نیست، لزومی هم نداره اسم همدیگه رو ببریم که تو هم داشتی، تو هم دانلود کردی! اینکه هرکی باید چقدر پرداخت کنه بابت هرچندتا آهنگ به خودش و وجدان خودش ربط داره!
به قول آقا مارانا، حالا میل خودتونه(خودمونه) که یک بمب گوگلی راه بندازید، دستتون به هر نشریه و روزنامه ای که بند هست ازش استفاده کنید یا تو وبلاگهاتون مطرحش کنید یا هرچی! از نظر ما این یکجور اعتراض به سیستمی هست که داره حق مولف رو به هرنحوی نابود می کنه!
فکر می کنم وبلاگی که برای این منظور راه افتاده به اندازه کافی توضیح داده! اما اگر بلاگر براتون فیلتره یا ... این شماره حساب شخصی محسن نامجو در بانک سامان: 1־44949־700־802
برای بچه هایی هم که ایران نیستد ظاهرا درحال پیدا کردن راه حلی هستند!
ما حداقل به اندازه تعداد اهنگهایی که ازش داریم، چه دانلود کردیم، چه به دستمون رسیده، چه از گوشه ی خیابون خریدیم و چه خوشمون اومده یا نه به این آدم بدهکاریم!
مرتبط:
تو پررو نیستی، تو عجیبی! مقاله ی محسن نامجو در هم میهن در رابطه با پخش غیرمجاز کارهاش

لینک | ئه‌سرين | June 17, 2007 01:24 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» اه اه! اينجا چرا اينقدر

اه اه! اينجا چرا اينقدر لطيف مي زنه تازگيا؟

لینک | ئه‌سرين | June 16, 2007 01:35 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» سپيده بر غبار

مثل همیشه دیر کردم! زنگ زد که اگه می تونی پاشو بیا داریم می ریم بار آخری ببینیمت! این کارت شناسایی من هیچی که نداشته باشه اقلا می تونم از گِیت رد شم و برم پای قطار! ده دقیقه آخر با هم تو کوپه اشون بودیم. می گم بیایید ایران ها! نرید مثل رضا گیر کنید اونجا! محبوبه می خنده که دیگه باید برامون دعوت نامه بفرستی والا که راهمون نمی دن! چندتا یادداشت مینوسم تو کتابها می دم دستش مثلا یادگاری! می گم بخش ادبی افغانستان رو می ترکونید ها! می گه سخته! اونجا می گن شماها خیلی ایرانی هستین، اونوقت هم اینجا افغانی حسابمون می کردن! دعوت می شم بهار برم افغانستان! می گه خوشگل می شه تو بهار، می گم آره عکسهاش رو دیدم، بلکه هم جور شد و اومدم! لحظه ی آخر از قطار می پرم پایین!
علی پسرشون سه سال پیش فسقل بچه ی پنج ساله بود که این شعرو گفته بود و اومد وایساد برام خوند:
سپيده بر غبار
 باد لبهايت را می دوزد
و می دزد
برایم بخند
بسيار بخند
تا رو ببرم
به دختران ايرانی

پ.ن. چه گیری کردیم از دست این فیل ترینگ ها! خبر مرتبط: سیدضیاء قاسمی - محبوبه ابراهیمی
http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2007/06/070614_s-poet-couple.shtml

لینک | ئه‌سرين | June 16, 2007 01:16 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» من توان تغيير تو را

من توان تغيير تو را ندارم
يا توان تشريح روشهايت را
هرگز باور نكن كه مردي بتواند
رني را تغيير دهد!
اين مردان، مدعياني دروغگويند
كه مي پندارند از يكي از دنده هاشان
زن را آفريده اند!
زن از دنده مرد پديد نيامده است ، حاشا!
اين اوست كه از بطن زن زاده مي شود
چونان ماهي كوچكي كه از اعماق آب سر بر مي آرد !
و همچون نهري كه از رودساري مشتق مي شود
اين اوست كه گرد خورشيد زن مي چرخد
و گمان مي برد كه بر جاي ايستاده است!
*
من توان رام كردن تو را ندارم
توان اهلي كردنت را
يا توان تعديل غرايز نخستينت را !
مي آزمايم هوش خويش را بر تو
چنانكه حماقتم را !
هسچ يك را با تو كاري نيست
نه راهنمايي و
نه وسوسه !
اصيل بمان !
چنانكه هستي !
*
من توان شكستن عاداتت را ندارم
30 سال اينگونه بوده اي
توان تغيير طبيعتت را ندارم
كتابهايم سودي برايت ندارد
و عقائد من متقاعدت نمي كند !
تو
ملكه آشوبي و
ديوانگي!
كه به هيچكس تعلق ندارد.
بر همين طريق بمان!
*
تو
درخت زنانگي هستي
برآمده از تاريكي
بي نياز از آفتاب و آب!
پري دريايي اي
كه به همه مردان عشق مي ورزد
اما عاشق هيچ يك نيست!
با همه مردان مي خوابدو
با هيچ يك!
تو
بانويي اساطيري هستي
كه با تمام قبايل رفت
و باكره بازگشت !

بر همين طريق بمان!

"نزار قباني"

پ.ن. جو گیر هم خودتونید!

لینک | ئه‌سرين | June 15, 2007 11:56 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» هل من محيص؟

من بي نوا بندگكي سر به راه نبودم
و راه بهشت مينوي من بزروي طوع و خاكساري نبود

لینک | ئه‌سرين | June 13, 2007 12:22 PM | نظر (4)| هرچی
 
»» شبهاي گراماتا

بچه هاي قديم احتمالا "رمو عالياني" و "شبهاي گراماتا"ش رو يادشونه! اين متني كه ازش مي ذارم رو هنوز مي شه تو آرشيوش خوند اما چون من بدجور عاشق اين داستانم اينجا هم مي ذارمش! اينكه اين متن از كجا اومده و ناخدا اسمش چيه، منم بهتون نمي گم تا يك كم بگرديد همونجور كه مارو مجبور كرد اون سالها بگرديم و هيچي پيدا نكنيم و آخر سر تازه دوسال پيش خود رمو عالياني كه بعد از مدتها ننوشتن رفته بود اينجا و هنوز قضيه رو يادش بود برام كامنت گذاشت و اسمش رو نوشت(دمش گرم واقعا!) راستي آدم پشت اين اسم رو مي شناسيد كه،‌ ها؟  

 "نقلِ ابن انشرتوا به روايت ناخدا [.....] و به کتابت اين حقير گراماتايی "

ناخدا ابو زهر حكايتي را كه از خالوي خود "ابن انشرتو" شنيده بود براي من که ناخدا[.....]ام چنين نقل كرد : خالوي من از پدر خود شنيده است كه او گفته بود : در كشتي بزرگ خود سفر مي كردم و به جزيره فنصور مي رفتم. باد ما را به خليج كوچكي برد و ناگزير 33 شبانه روز در آن مكان توقف كرديم . هوا راكد بود و باد از هيچ جانبي نمي وزيد و ما ساكن و ساكت روي آب مانده بوديم. طناب كه به آب انداختيم عمق هزار زراع بود و به كف دريا نمي رسيد. تا گذشت و آب بي آن كه دريابيم ما را به ميان جزيره ها راند. تا به يكي از آن جزاير نزديك شديم در ساحل زناني ديديم درون دريا به شناوري و بازي مشغول .نزديك تر كه می شديم به آنها اشاراتي دوستانه نمو ديم اما كشتي كه بدان ها نزديك شد همه به جزيره گريختند.
گذشت تا مردان و زناني از سوي جزيره به جانب ما آمدند. مردماني عاقل و زيرك مي نمودند اما ما زبان شان نمي فهميدم و مقصود با اشاره به آنان مي گفتيم و آنان نيز با اشاره پاسخ مي گفتند. از آنان خواستيم اگر غذايي براي فروش دارند بياورند.آنان رفتند و با تنگ هاي عسل و گوسفند و روغن و انواع ديگر خوردني و نوشيدني باز گشتند. ما نيز به آنان آهن و مس و سورمه داديم . باز پرسيديم متاع ديگري براي فروش ندارند پاسخ دادند چيزي نداريم جز بنده زر خريد.گفتيم بياوريد .آوردند . ديديم بهتر و زيبا تر از آن در عمر خود نديده ايم تمام با خودشان خنده و شوخي و شنگي مي كردند و آواز مي خواندند،بدن هاشان نرم و لطيف و چنان چست و چالاك بودندكه پروا داشتي هر دم به پرواز در آيند .پشت بازوشان چيزي بود شبيه بال ماهي يا بال سنگ پشت آبي ،پرسيديم اين چيست ؟خنديدند و به آسمان نگاه كردند .كلامي نگفتيم و انديشيديم غنيمتي يافته ايم و متاعي. هر يك به مقدار متاعي كه داشتيم از آن بندگان خريديم . هر چه مي خريديم باز بهتر و زيبا تر از آن عرضه مي داشتند. باري كشتي از آفريده اي كه چشم از آن بهتر نديده پر شد ،چنان كه چون كار به مراد ما مي گشت از منفعت اش دنيا به كام مي گشت .
باري باد موافق به سوي مقصد ما وزيدن گرفت . و كشتي قصد رفتن كرد .اهل جزيره تا كنار آب مشايعت مان كردند و گفتند انشا الله كه زود باز خواهيد گشت .بالجمله در اولين روز باد موافق تر شد و ما به راه افتاديم .جزيره كه از چشم ناپديد شد اسيران بناي گريه و لابه گذاردند،چنان كه گريه شان دل مان را تنگ و خاطرمان را مكدر ساخت. تا كساني ديگر از آنان گفتند چرا گريه مي كنيد، برخيزيد برقصيم و در طرب آييم و شادي كنيم. آنان برخاستند و بناي رقصيدن گذاشتند و خنديدن و آواز خواني . ما نيز مسرور شديم و خاطرمان منبسط از چنين شادماني كه چنين كاري بهتر از آن گريه و دلتنگي بود .
پس به حال خودشان گذاشتيم و هريك به كار خود مشغول شديم .همين كه ما را غافل از خود ديدند دم غنيمت شمردند و مانند ملخ هاي پران از كشتي به دريا پريدند .و كشتي همچنان روي موج ها مي رفت و ما را به آن گريختگان دستي نمي رسيد . به قدر فرسنگي كشتي از آنان دور شد و هنوز آواي خنده و كف زدن شان را از دريا مي شنيديم . باري كشتي نمي توانست باز گردد و خيال در چنگ آوردن شان بيهوده بود .
پدرم مي گفت اين گونه يك يك شان را از دست داديم جز يكي كه دختري بود جوان و من او را در اتاقي از اتاق ها ي بزرگ كشتي حبس كرده بودم. پس از آن اتفاق به اتاق رفتم . دختر در تقلا بود تا كشتي را سوراخ كند و خود را چون همراهانش به دريا افكند . به آني گرفتم اش و در بندش كشيدم .
به هند رسيديم .متاعي كه باقي مانده بود فروختيم .چون آوازه بازگشت ما در شهر پيچيد و مردمان از سرگذشت مان آگاه شدند ،پيرمردي نزد ما آمد و گفت: جزايري كه اتفاقات شما را به آن جا افكنده ،به جزاير گراماتا معروف است و من اهل آن ديارم ،مرا از كودكي از آن جزاير گرفته اند و به هند آورده اند و در اين ديار مانده ام تا پير شده ام .
اما آن دختري كه در تصرف پدرم بود براي پدرم شش فرزند آورد كه من ششمي آن ها هستم و آن دختر ،هجده سال نزد پدرم زندگي كرد و همواره در قيد و بند بود ،چون آن پيرمرد گراماتايي به پدرم گفته بود: هيچ گاه او را آزاد نگذار چون او خود را به دريا افكنده براي هميشه ناپديد خواهد شد، چون ما در جدايي از آب بي تابيم و ناشكيبا .
پدر پند پيرمرد به كار بست ،مادرم هميشه در بند داشت تا ما بزرگ شديم و پدر درگذشت و ما از قيد و بند مادر -كه دليل ش را نمي دانستيم -مكدر بوديم .پس از مرگ پدر، اول كاري كه كرديم بند از مادر برداشتيم و آزادش ساختيم .
اما آزاد كه شد چون اسبي سركش در بيابان به تاخت گريخت و ما نيز به دنبالش دوان شديم .اما هيچ گاه به او نرسيديم . آنان كه در فرار به او نزديك بودند او را گفتند :چگونه مي روي و پسران و دخترانت را تنها مي گذاري او پاسخ داد: انشرتوا ، يعني براي آنان چه مي توانم بكنم! اين بگفت و خود به دريا فكند و چون ماهيان در آب دريا شناور گشت و ناپديد شد . سبحان الخالق الباري المصور.
ناخدا[.....]

پس از كتابت: مي خواستم از دو وبلاگي كه اخيرا خوانده ام بنويسم اما چيزي پيش آمده كه گفتن اش واجب تر است ،نقل بالا از ناخدا[.....] است .به گفتن نامش مجاز نيستم همان قدر كه به نقل و ويراستن حكايتش بدون چندين شرط مجاز نبودم . چند شرطش خيلي خصوصي است و قابل نقل نيست و شرط هاي ديگر آن كه بايد كسي از كساني كه نقل بالا را مي خوانند نام واقعي آن زن را بنويسد و ديگر آن كه جمله اي نگفته مانده است از آن پيرمرد كه باز هم بازديد كننده اي بايد آن را دريابد و ديگر شرط نام ناخداست و اگر تمام اين شرط ها به جا آورده نشود بايد ننويسم .
مي دانم كه خيلي ها باور نمي كنند و مي گويند بازي است حق هم دارند اما اين طور نيست باور كنيد اين شرط ها گذاشته شده اند و تا آن وقت هم نبايد بنويسم فقط آن ها كه به گراماتا رفته اند و يا در آن جا زندگي مي كنند حرف مرا باور مي كنند و حتي آن شرط هاي خصوصي را هم مي دانند . من مي روم و منتظر مي مانم منتظر آن نوشته كه شر نوشتن در شب هاي گراماتا ست.

و اما بعداز کتابت آن گراماتايی : لازم آمد تقرير سطري چند بر من كه ناخدا [.....] باشم . در اثناي مفارقت آن گراماتايي (رمو عالياني) علاوه بر آن تصوير كه در آن دستي بر كتاب بود و دريا بر كف دست و كشتي كه بر آن ميرفت مقرر گشت مار ی هم باشد خوابيده بر وبلاگش تا گزندي از آنان (چنان كه در پيغامي هم آمده است) نرسد. و اذا انتهيت الي السلامه في مداك فلا تجاوز.
ناخدا[.....]

لینک | ئه‌سرين | June 12, 2007 12:30 PM | نظر (5)| هرچی
 
»» يه جوري بگو آ انگار كه ...

یعنی نمی تونید قیافه ی منو تصور کنید منتظر و ولو روی چمنای بلوار کشاورز وقتی نیشم تا بناگوش باز مي شد بابت ایده ی معرکه و فضاسازی و دیالوگهای این نمایشنامه ي "داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانكفورت دارد!"

لینک | ئه‌سرين | June 11, 2007 01:20 AM | نظر (6)| كافه
 
»» ...با كي حريف بوده اي

...با كي حريف بوده اي بوسه زكي ربوده اي
زلف كرا گشوده اي حلقه بحلقه مو بمو...
"مولانا"

...زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم...
"حافظ"

...و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند...
"شاملو"

...برقصانم غزل بانو/ بچرخانم غزل بانو
میان گفتن و خفتن/ میان ماندن و رفتن...
"شهريار قنبري"

تو را به جای همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم، دوست می‌دارم...
"پل الوار"

...بسیارند از تو بلندتر، بلندتر./ بسیارند از تو زلال‌تر، زلال‌تر / بسیارند از تو زیباتر، زیباتر./ اما بانو تویی...
"پابلو نرودا"

بيشتر از اين حوصله ام نمياد بگردم! موضوع اينه: اين همه شعر در وصف معشوق از نوع زن، و معدود شعرهاي شاعران زن مثل فروغ و سيمين بهبهاني، تكليف معشوق مرد چي ميشه؟ به زبان ساده تر اصولا اگه يه زن بخواد اين شعرهارو واسه يه مرد بخونه چه خاكي بريزه به سرش اگه زلف طرف بلند نيست؟ يا حالا هرچي ديگه! و چيزي به اين ظرافت و زيبايي هم واسه مردها وجود نداره؟ البته كه وقتي علت نباشه خب دليلي هم بر معلول نيست، نكته اينه كه اصلا ذات اين شعرها انگار! براي معشوق زن ِ تا مرد! و در عين حال هم قبول كه اينا در اصل واسه يه جنس خاص گفته نشده،‌ عادت، عرف و تكرار باعث مي شه زنانه يا مردانه فرضشون كنيم. (خودم حرف خودمو مي برم زير سوال نه؟) خلاصه اينكه اگه كسي براي فرد خاص(معشوق مرد ِ‌خاص) شعر نگه درواقع فضاي نمونه ي كمي در اختيار داره تا بتونه ازشون استفاده كنه و اون چيزي هم كه خودش گفته خيلي وقتا براي ديگران قابل استفاده نيست و عاميت نداره!

آیا زن در اصل شعر است ؟
یا شعر در اصل زن؟
"نزار قباني"

توضيحات:
-الآْن يادم افتاد دو-سه سال پيش عبدالصابر كاكايي يه مجموعه عاشقانه ها از شاعران جوان جمع كرد-با يه تقديم نامه خودكاري يه نسخه هم به من داد- كه الآن دم دستم نيست، ولي تا جاييكه يادمه شعرهاي شاعران زن، هم كم بود هم اشاره به جنسيت نداشت! حالا كه دم دستم نيست، بعدا دوباره يه نگاهي ميندازم!
- حواسم هست كه مي شه مثلا تو شعر پل الوار خيلي راحت جايگزين كرد يا در مورد شاملو،‌ آيدا هم درواقع يك معشوق خاص بوده براي شاعر! اما خاص نبودن شعر رو كي مي تونه انكار كنه؟
- جون بچه اتون حالت نرمال قضيه رو نگاه كنيد، نشينيد عين دكتر شميسا گير بديد به شعرها. اينو محض خاطر بعضي!!! دوستانِ گير گفتم. هوي! با تواما!

پ.ن. بين خودمون باشه،‌ اما اين شعرهارو كه مي خونم دلم مي خواست يه گاهي پسر بودم اينارو واسه يكي مي خوندم! دونقطه دي

لینک | ئه‌سرين | June 10, 2007 02:47 AM | نظر (12)| هرچی
 
»» (11) In the way of Neverland

- خسته ام ناخدا
- درمونده ام ملوان

لینک | ئه‌سرين | June 9, 2007 11:42 AM | نظر (6)| Neverland
 
»»

دختران عشق هاي دور
روز سكوت و كار
شب هاي خستگي!
دختران روز
بي خستگي دويدن،
شب
سرشكستگي!

از زخم قلب آبائي/شاملو

لینک | ئه‌سرين | June 9, 2007 11:36 AM | نظر (0)| كافه
 
»» با دعاي سلامتي به جان شما و باقي بازماندگان

من خسته
یقین بشکسته
سربه هوا عاشقانه های رنگ نبسته را
زیر و رو می کنم
برای جلسه ی معارفه

برای "ح" که فکر کنم هیچ وقت هیچ کداممان نفهمیم که چه گذشت در آن روزها!

لینک | ئه‌سرين | June 4, 2007 08:52 AM | نظر (3)| نه‌،قصه
 
»» لعنت به هرچی چراغ جادو

لعنت به هرچی چراغ جادو و غول چراغ قلابی که فقط بلدند روغن موتور آترود به آدم بدهند!

لینک | ئه‌سرين | June 3, 2007 12:47 PM | نظر (2)| هرچی
 
»»

بي قرار ، ‌بي خواب و بي رويا
روزهايي ميان دود و رخوت

لینک | ئه‌سرين | June 3, 2007 12:14 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» Just another brick in the wall

چندشب پيش خواب ديدم يك جايي دعوتم كه يكهو اعلام مي كنن پينك فلويد هم دعوت دارن!! و فكر كن من اون جلوي جلو پشت طناب جداكننده ي سن و تماشاچيا بودم! من هيچ وقت نتونستم خواننده هاي گروه رو به اسم و چهره تفكيك كنم و هيچ وقت هم اينطور نبوده كه طرفدار دل خسته ي كارهاشون باشم اما اون وسط مطمئن بودم اوني كه گيتار مي زد و مي خوند ديويد گيلمور پير شده است و من چه ذوقي هم داشتم! دونفر ديگه هم با من بودن كه يكيش رو يادمه آذر بود! تا The wall شروع شد آذر و بقيه جلويي ها دولا شدن و دستشون رو گذاشتن رو ديواره ي سن كه طرح ديوار ساخته بودن و انگار داشت هي بالا مي رفت و به من هم گفت همين كارو كن! انگار جزئي از ديوار بشي!

هنوز هم اون سر و صدا تو گوشمه!

لینک | ئه‌سرين | June 2, 2007 10:43 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» ديشب داشتم فكر مي كردم

ديشب داشتم فكر مي كردم اگر از بين كاغذهاي دسته شده اي كه هميشه كنارم پيدا مي كردي لااقل چندتايش را برداشته بودي و خوانده بودي آنوقت آن همه اصرار براي زنگ زدن نداشتي. فاصله ي بين تهران-پاريس- تورنتو يا چه مي دانم كجاهاي ديگر، تصورش هم حتي خنده دار است!

از آن مجموعه، ظاهري ترين چيزي كه باقي مانده يكي همين چاي خوردنِ بدون قند و ظاهري ترين چيزي كه ديگر نمانده يكي نقد فيلم كه بعدها حتي به زور مجله و پول هم حوصله ام به نقد نرفت!

مسخره است ولي فكر كنم پاي اين نوشته را بايد امضا كنم دزيره كه نمي توانست ندود و آرام و بي صدا در قصر راه برود!

لینک | ئه‌سرين | June 2, 2007 10:01 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» این عکس ِ آقای مانوئل

این عکس ِ آقای مانوئل پوییگ صفحه ی دوم کتاب" نفرین ابدی به خواننده ی این برگها" چاپ شده. از کتاب چیزی نمی خوام بگم، منظورم خود عکس این آقاست. راستش را بخواهید من عاشق این عکس شدم و مجذوب این خنده! خیلی وقته کسی رو ندیدم که اینطور بخنده که زیر چشمهاش چروک بیفته و اینطور دهانش باز باشه از خنده! خندیدن که خب دیدم ولی اینطور ساده و خالص... نمی دونم، چند وقته ندیدم؟ توی عکس کتاب البته بک گراند پشت عکس واضح نیست ولی این راحتی عکس و بی قیدی، فکر کردم با این بادی که تو موهاش رفته و هرطرف برای خودش بلند شده و انگار که از بس باد و هوای مرطوب بهش خورده چرب شده و این تصویر بدون روتوش و ساده حتما باید صدای دریا درش باشه، که حالا که پیداش کردم اینگار اینطوره! یک جور ِساده ای این عکس دوست داشتنیه با این خنده و این قیافه ی چرکو حس آزادی ای که ثبت شده!

هیچی دیگه، مگه همه ی پستها باید مفهومی داشته باشه؟ خواستم بگم این عکس و خنده رو می دوستم!

لینک | ئه‌سرين | June 1, 2007 03:42 AM | نظر (6)| هرچی