|
يكي بود، يكّي نبود.
شهري بود كه مردمش سر نداشتند.
نه اشتباه شد! يعني از اول كه اينطور نبود كه مردمش بيسر باشند و بيسر به دنيا آمده باشند. اما خب سر نداشتند ديگر. من ترجيح ميدهم فكر كنم مردم شهر بيسر كه همه به همين اسم ميشناختندش اول سر داشتند. بعد عين همهي قصههاي ديگر كه ناگهان كسي، غريبه اي، وارد شهر ميشود كه رسم زندگي را به هم ميريزد، غريبهاي هم وارد شهر بيسر شد. مردم شهر بيسر كه آن وقتها اسمش چيز ديگري بود اول دور غريبه جمع شدند تا ببينند چيز تازهاي دارد يا نه؟ اما غريبه يك غريبهي معمولي بود، همين و همين!
غريبه، شهر بيسر به مذاقش خوش آمد و آنجا خانه كرد بي خبر از افسانهي فراموش شدهي شهر بي سر. پيرهاي شهر بيسر هم فراموش كرده بودند كه افسانهي قديميشهر گفته بود غريبهاي اگر وارد شهر ميشود نبايد در شهر خانه باسزد مگر چيز جديدي داشته باشد كه به مردم ياد دهد. اينطور شد كه غريبه كه يك آدم معمولي بود و هيچ نداشت و آمده بود ناخواسته رسم شهر راه بهم بريزد در شهر خانه ساخت بي آنكه اتفاق جديدي را باعث شود.
فرداي همان شب يكي از مردم شهر بي سر، بيسر شد! صبح يكي از مردم كه بيدار شد وقتي جلوي آينه ایستاد، سرش را نديد! اول خيال برش داشت كه آينه چيزيش شده، اما دستش در فضاي خالي سرش حركت ميكرد. بعد فكر كرد كه مغزش يك چيزيش شده كه اگر سر ندارد پس چطور ميبيند؟ از قضا اين فكر به دلش نشست و شال و كلاه كرد (شال و كلاه كه نه، ميفهميد كه؟) و رفت. مرد بيسر در شهر قدم زد و مردم ترسان و مبهوت نگاهش كردند. زنها مثل تمام قصههاي ديگر كه انگار اتفاق شومي در شرف وقوع است، بچهها را در حفاظ آغوش به خانه كشيدند و درها را بستند. همان شب در خانهي ديگري جواني بيسر شد! وقتي فهميد، كه ميخواست محبوبش را ببوسد ولي با چشمان ترسان و تهي از تصوير خودش روبرو شد.
بعد مردم ديگر و مردم ديگر! روزها گذشت و مردم بيسر ميشدند و كسي نميدانست تا عاقبت پيران شهر افسانه را به خاطر آوردند. افسانه گفته بود طلسم زماني از بين ميرود كه غريبه چيز جديدي بياموزد و به آنها هم ياد دهد.
سيل مردم بيسر به سمت خانهي غريبه روان شد، اما غريبه چيزي نداشت. هرچه بلد بود يكي در شهر بود كه قبلا ميدانست. نه كه شهر پر باشد از عالم و آگاه، اما غريبه چيزي نميدانست. هيچ چيز جديدي بلد نبود.
مردم شهر بيسر گريه كردند، جيغ زدند، شيشه شكستند اما غريبه همانطور كه ابتدا در چارچوب در گفته بود "هيچ"، ايستاده بود و زل زده بود به ناكجاي دور! مردم شهر بيسر كه حالا ديگر همه بيسر شده بودند، خسته شدند، رها كردند و مثل همهي مردم ديگر زندگي كردند و عاقبت فراموش كردند. آنقدر فراموش كردند كه عكسهاي خودشان وقتي كه سر داشتند برايشان غريبه شد. بچههايي به دنيا آمدند، بيسر و بي خاطره از مردمي كه كلاه از سر برميداشتند و با لبخند به هم سلام ميكردند يا قبل از هر بوسه دست به زلف ميرساندند.
سالها گذشت، غريبههاي ديگري هم وارد شدند اما هيچكدام خانه نساختند و ماندگار نشدند! آنها كه تصوير گنگي از شهر، قبل از حضور غريبه داشتند گاهي با حسرت به غريبههايي كه سر داشتند نگاه ميكردند و جوانترها كه خاطرهاي نداشتند متعجب و گاه بي تفاوت از كنارشان رد ميشدند. غريبهها وارد ميشدند و ميرفتند و همانها اسم شهر بيسر و مردم شهر بيسر را اينطور صدا زدند.
حالا سالها گذشته، مردم شهر بيسر آرام در شهر بيسر زندگي ميكنند. هيچ غريبهاي ديگر وارد شهر نميشود. افسانه سينه به سينه نقل نشده و همه باور كرده اند بيسر به دنيا ميآيند و بيسر از دنيا ميروند. فقط گاهي از ميان وسايل اجدادشان، عكسي، يادگارياي از مردي، زني، بچهاي با سر پيدا ميشود كه مردم اهميتي نميدهند و افسانه فراموش شده است كه بايد غريبهاي را مجبور كنند چيز تازهاي ياد بدهد و بعد در شهر خانه بسازد.
مردم شهر بيسر فراموش كرده اند و عادت كرده اند به سلام كردن بي كلاه، به خيال ِبوسه، به تصوير آدمهاي بي سر، به حس نكردن عطر ِ مو و به نداشتن هر اتفاق جديدي.
بالا رفتيم ماست بود، پايين اومديم دوغ بود، قصهي ما شايد هم راست بود! شايد يكروز نشانيهاي شهر را به شما هم دادم كه برويد ببينيد و قصهي خودتان را از شهر بيسر تعريف كنيد!
" پايان"
|