آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: خرمشهر، فاو! - 05/24/07
 پست بعدی: - 05/26/07

»» قصه‌ی مردم شهر بی‌سر!

يكي بود، يكّي نبود.
شهري بود كه مردمش سر نداشتند.
نه اشتباه شد! يعني از اول كه اينطور نبود كه مردمش بي‌سر باشند و بي‌سر به دنيا آمده باشند. اما خب سر نداشتند ديگر. من ترجيح مي‌دهم فكر كنم مردم شهر بي‌سر كه همه به همين اسم مي‌شناختندش اول سر داشتند. بعد عين همه‌ي قصه‌هاي ديگر كه ناگهان كسي،‌ غريبه اي، وارد شهر مي‌شود كه رسم زندگي را به هم مي‌ريزد، ‌غريبه‌اي هم وارد شهر بي‌سر شد. مردم شهر بي‌سر كه آن وقتها اسمش چيز ديگري بود اول دور غريبه جمع شدند تا ببينند چيز تازه‌اي دارد يا نه؟ اما غريبه يك غريبه‌ي معمولي بود، ‌همين و همين!
غريبه، شهر بي‌سر به مذاقش خوش آمد و آنجا خانه كرد بي خبر از افسانه‌ي فراموش شده‌ي شهر بي سر. پيرهاي شهر بي‌سر هم فراموش كرده بودند كه افسانه‌ي قديمي‌شهر گفته بود غريبه‌اي اگر وارد شهر مي‌شود نبايد در شهر خانه باسزد مگر چيز جديدي داشته باشد كه به مردم ياد دهد. اينطور شد كه غريبه كه يك آدم معمولي بود و هيچ نداشت و آمده بود ناخواسته رسم شهر راه بهم بريزد در شهر خانه ساخت بي آنكه اتفاق جديدي را باعث شود.
فرداي همان شب يكي از مردم شهر بي سر، بي‌سر شد! صبح يكي از مردم كه بيدار شد وقتي جلوي آينه ایستاد، سرش را نديد! اول خيال برش داشت كه آينه چيزيش شده، ‌ اما دستش در فضاي خالي سرش حركت مي‌كرد. بعد فكر كرد كه مغزش يك چيزيش شده كه اگر سر ندارد پس چطور مي‌بيند؟ از قضا اين فكر به دلش نشست و شال و كلاه كرد (شال و كلاه كه نه، مي‌فهميد كه؟) و رفت. مرد بي‌سر در شهر قدم زد و مردم ترسان و مبهوت نگاهش كردند. زنها مثل تمام قصه‌هاي ديگر كه انگار اتفاق شومي در شرف وقوع است، ‌بچه‌ها را در حفاظ آغوش به خانه كشيدند و درها را بستند. همان شب در خانه‌ي ديگري جواني بي‌سر شد!‌ وقتي فهميد، كه مي‌خواست محبوبش را ببوسد ولي با چشمان ترسان و تهي از تصوير خودش روبرو شد.
بعد مردم ديگر و مردم ديگر! روزها گذشت و مردم بي‌سر مي‌شدند و كسي نمي‌دانست تا عاقبت پيران شهر افسانه را به خاطر آوردند. افسانه گفته بود طلسم زماني از بين مي‌رود كه غريبه چيز جديدي بياموزد و به آنها هم ياد دهد.
سيل مردم بي‌سر به سمت خانه‌ي غريبه روان شد، ‌اما غريبه چيزي نداشت. هرچه بلد بود يكي در شهر بود كه قبلا مي‌دانست. نه كه شهر پر باشد از عالم و آگاه،‌ اما غريبه چيزي نمي‌دانست. هيچ چيز جديدي بلد نبود.
مردم شهر بي‌سر گريه كردند، ‌جيغ زدند، شيشه شكستند اما غريبه همانطور كه ابتدا در چارچوب در گفته بود "هيچ"، ‌ايستاده بود و زل زده بود به ناكجاي دور! مردم شهر بي‌سر كه حالا ديگر همه بي‌سر شده بودند، ‌خسته شدند، ‌رها كردند و مثل همه‌ي مردم ديگر زندگي كردند و عاقبت فراموش كردند. آنقدر فراموش كردند كه عكسهاي خودشان وقتي كه سر داشتند برايشان غريبه شد. بچه‌هايي به دنيا آمدند، بي‌سر و بي خاطره از مردمي كه كلاه از سر برمي‌داشتند و با لبخند به هم سلام مي‌كردند يا قبل از هر بوسه دست به زلف مي‌رساندند.
سالها گذشت، ‌غريبه‌هاي ديگري هم وارد شدند اما هيچكدام خانه نساختند و ماندگار نشدند! آنها كه تصوير گنگي از شهر، ‌قبل از حضور غريبه داشتند گاهي با حسرت به غريبه‌هايي كه سر داشتند نگاه مي‌كردند و جوانترها كه خاطره‌اي نداشتند متعجب و گاه بي تفاوت از كنارشان رد مي‌شدند. غريبه‌ها وارد مي‌شدند و مي‌رفتند و همانها اسم شهر بي‌سر و مردم شهر بي‌سر را اينطور صدا زدند.

حالا سالها گذشته، ‌مردم شهر بي‌سر آرام در شهر بي‌سر زندگي مي‌كنند. هيچ غريبه‌اي ديگر وارد شهر نمي‌شود. افسانه سينه به سينه نقل نشده و همه باور كرده اند بي‌سر به دنيا مي‌آيند و بي‌سر از دنيا مي‌روند. فقط گاهي از ميان وسايل اجدادشان، عكسي، يادگاري‌اي از مردي، زني، ‌بچه‌اي با سر پيدا مي‌شود كه مردم اهميتي نمي‌دهند و افسانه فراموش شده است كه بايد غريبه‌اي را مجبور كنند چيز تازه‌اي ياد بدهد و بعد در شهر خانه بسازد.
مردم شهر بي‌سر فراموش كرده اند و عادت كرده اند به سلام كردن بي كلاه، ‌ به خيال ِ‌بوسه، به تصوير آدمهاي بي سر، ‌ به حس نكردن عطر ِ مو و به نداشتن هر اتفاق جديدي.

بالا رفتيم ماست بود،‌ پايين اومديم دوغ بود، قصه‌ي ما شايد هم راست بود! شايد يكروز نشانيهاي شهر را به شما هم دادم كه برويد ببينيد و قصه‌ي خودتان را از شهر بي‌سر تعريف كنيد!
" پايان"

ئه‌سرين | May 25, 2007 01:03 AM | نظر (5)| قصه
 
نظرات:
آوات : May 26, 2007 10:53 AM

تازه اونايم که سر دارن، از اون کلاهای تو قصه ها سرشون می کنن که نامرئی بشن و همرنگ بقيه


khayat : May 26, 2007 07:03 AM

خیلی خوب بود!!!آخرش رو کاش خوب تموم می کردی،مثلا غریبه می رفت یا یه چیزی یادش می اومد...من دلم می خواست سراشون برگرده


leyla : May 26, 2007 02:54 AM

عالی بود!!!!


mardook : May 25, 2007 08:06 AM

خيلي عالي نوشته بودي. يكي از بهترين نوشته هاي بود كه در مورد مسخ شدن و فريب خوردن ايراني ها بود. جالب اينجاست كه ديگه احتياجي به اومند فرد جديدي هم نداريم.


هماد :) : May 25, 2007 06:13 AM

دلم خیلی پره ئه سرین. الان داشتیم با یکی از دوستان ایرانیم راجع به حجب و حجاب و انتخاب و تشخیص و حربم و ... حرف می زدیم.

می ترسم ئه سرین. می ترسم که نکنه یه روز یادمون بره که این غریبه های حاکم، بر سر حریم و حرمت انسانی مون چه آورده اند.

خاطرم هست..،
به تلخی به خاطرم هست..،
با درد و افسوس به خاطرم هست...
...که دوستی (با صدایی مطمئن و حق به جانب) تعریف می کرد از بحثی که در یکی از کلاس هایشان در کانادا بر سر کتاب خانم آذر نفیسی "خواندن لولیتا در تهران" در گرفته بوده.

صحبت از حقوق زن بوده و اجباری بودن حجاب برای خانم ها و دختران حوان که استاد، نظر این دوست دختر جوان ما رو می پرسه. او هم میگه که به نظرش حجاب چیز خوبیه که برای محافظتش لازمه!...

...
شرمم میاد ئه سرین. خجالت می کشم. ای کاش بلایی که این غریبه ها به سرمون، به سر ما و مردمون شهرمون، میارن هم از جنس ناپدید شدن سرا می بود، و نه واسپردن عنان اختیار و انتخابی انسانی به پارچه پاره ای نیم بند، آویز بر تنی تهی.