|
ددالوس: "من نفرت دارم از آدمهایی که به هنگام ترس چشمهایشان را می بندد و فقط همین کار را بلدند! وابستگیهای کوچک جلوی رسیدن به آرزوهای بزرگ رو می گیرن ایکاروس!" ایکاروس: "من آرزوهای بزرگی ندارم پدر!" نقل به مضمون راستش نظر خاصی ندارم جز اینکه همه ی ابهتی که ما از جناب ایکاروس برای خودمون تصویر کرده بودیم رسما رفت تو قوطی با این آقای ایکاروس بامزه ای که هنوز صدای گریه کردنش تو گوشمه! با اون موش محبوبش و اون طرز آب شدن مومهاش که بیشتر به خودکشی می مونست در فراغ علائق و از شدت سلطه ی پدر! که البته اصل نمایش هم بر همین بود گویا! روایت عادتها، سلطه، علائق و گذشتن از آنها حتی به اجبار، رسیدن به حقیقت و آزادی و ... پ.ن. بی خیال موسیقی فرانسه خانه هنرمندان شدم که اعصاب سر و صدا و شلوغی نداشتم، صحنه نمایش رسما یک آهنگری بود با آهن بُر و چکش و ...
|