آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: براي آذر و نعيمه و الهام - 05/13/07
 پست بعدی: یکبار یک ربع تمام قبل - 05/14/07

»» پرونده ي نيمه مختومه ي يك مرگ!

دو
من مرده ام! صبح كه مادرم به طبقه ي بالا مي آيد تا قبل از رفتن بيدارم كند كه مثل هميشه خواب نمانم مرا مرده پيدا مي كند. من مرده ام چون شير گاز بخاري باز شده،‌ گاز نشت كرده و من بر اثر گاز گرفتگي نيمه شب و در خواب مرده ام. دور و برم پر شده از كاغذهاي يادداشت كه نت برداشته بودم از كتابهاي خوانده شده يا چيزهايي كه به ذهنم رسيده بوده تا بزنم روي ديوار، دو كتاب زندگينامه سارتر و نيچه كه از دوستم گرفته بودم افتاده روي زمين زير پرينت برنامه هام، طاعون ِ كامو با كاغذهاي لابلاي ورقهايش روي بقيه كتابهايي كه نصفه شبها مي خوانم قرار گرفته(بقيه ي كتابها: English Grammer In use، شكفتن در مه شاملو،‌ مدارهاي منطقي كامپيوتر، Planning, Implementing, and Maintaining a Microsoft Windows Server 2003 Active Directory Infrastructure، كتاب آلبوم خانوادگي از مجموعه قصه هاي غير معمولي و سفر به انتهاي شب كه يادداشت داخلش براي فرد ديگريست نه من)،‌ فندك ِ بدنه زرد، خودكارهاي رنگي، كاغذهاي شكلات،‌ پوست پسته، يك ليوان چاي نيم خورده، صورتحساب سيبا، كاغذهاي رنگي پشت چسب دار، يادداشتهاي شخصي همه جا پخش و پلاست يعني ديشب تا ديروقت بيدار بوده ام! روز قبل همه چيز خوب بوده، اين اواخر لااقل به ظاهر خوب بوده ام، روز قبل خريد رفته ام و ساعت 9 شب وقتي برگشته ام خسته و بي حال بدون اينكه براي شام بروم (طبق عادت و مشغوليت اين اواخر) دراز كشيده ام كه كمي استراحت كنم، آخر شب سر و صداي ناشي از بيدار بودنم را شنيده اند اما پايين نيامده ام. بخاري خاموش بوده، سرد ِ سرد! شير گاز از مدتها قبل كه گرما آمده بسته بوده و هيچكس آن سمت اتاق نمي رفته! (اين را مادرم مي گويد كه خودش شير را بسته ولي حالا باز است) اگر از قبل باز مانده بوده بايد زودتر يا اتفاقي مي افتاد يا مي فهميديم! هيچكس در غياب من بالا نرفته، در اتاق قفل بوده! قاضي پرونده ام خودكشي اعلام مي كند با توجه به همين صحنه ي مرگ كه شما هم خوانديد! در تحقيقات، خانواده ام فكر مي كنند به همين سادگي هم نبودده حتما، عقايد عجيبي داشته ام اما هيچ وقت راجع به خودكشي حرف نزده ام، درگير بوده ام اما از خودكشي بيزار بوده ام. يكسري از دوستانم عقايدم را نسبت به خودكشي اعلام مي كنند كه گفته بودم خودكشي شجاعت مي خواهد و حماقت هردو به يك اندازه! همانها مي گويند كه در عين حال خودكشي را ضعف مي دانسته ام!(خانواده ام اين حرفشان را تاييد مي كنند) معدود دوستان ديگرم معتقدند كه آنقدر خر بوده ام كه بخواهم يك روزي خودكشي كنم، نشانه اش هم همان كتابهاي مشكوك و يادداشتهاي روي ديوار و وبلاگ و گپ هاي خودماني و بي حوصلگي ِ اين اواخر!(خانواده ام اين حرفشان را هم تاييد مي كنند) اما هنوز يكي دو تا از دوستانم هستند كه بگويند كه حتي اين اواخر داشت برنامه مي چيد و تصميم ها داشت و به نظرش تازه كمي همه چيز را به دست گرفته بود و با اينكه هميشه وجه منفي قضايا را مثل چاي پررنگ تلخ به خوردمان مي داد ولي اهل خودكشي و اين حرفها نبود! بازپرس پرونده فكر مي كند كه اگر خودكشي نكرده يعني كشته شده! درها قفل بوده و همه ي اعضا خانواده ديده اند كه خودم در را باز كرده ام! نيمه شب سر و صداي مرا از بالا شنيده اند(فكر مي كند آيا واقعا خودم بوده ام يا قاتلم؟) اگر قاتلم بوده از كجا آمده؟ در پشت بام قفل بزرگي دارد كه كليدش بين كليدهاي دسته كليدم پيدا شده، پنجره از داخل بسته است و كسي هم بالا نرفته! اعضاي خانواده هم كه نيستند چون همه با هم طبقه پايين جمع بودند! پس خودكشي كرده!
پرونده ام با اعلام خودكشي و در هاله اي از ابهام بسته مي شود! اما خانواده ام هنوز به يقين نرسيده اند گويا و دوستانم اين ميان مانده اند كه حتي از پستهاي وبلاگم هم چنين برنمي آمده و بعضي معتقدند اتفاقا چرا!
من مرده ام بي آنكه كسي بفهمد چرا؟

يك
ساعت 9 شب اومدم خونه. خسته بودم رفتم دراز بكشم و كمي بخوابم تا نصفه شب بلند شم به كارهام برسم! خوابيدم و هي چشم باز كردم كه بلند شم، ديدم خسته تر از اين حرفهام، صداي SMSهام ميومد از شدت خستگي ِ چشم حتي نا نداشتم چك اشون كنم! ساعت نزديكهاي يك بوده كه داداش كوچيكه مي گه صدايي مي شنوه، فكر مي كنه پنجره رو باز گذاشتم گربه اومده! در اتاق بسته بوده باز مي كنه ببينه چه خبره احساس مي كنه بوي گاز مياد! مياد دم بخاري مي بينه شير گاز بازه و ...!(من اينجا به صداي در باز كردن به زور چشم باز كردم ديدم نشسته كنار بخاري و سرش پايين ِ سمت شير گاز يا كيسه ي پر از پسته!) بعد كه رفت، نصفه هاي شب من بيدار شدم، SMSهامو چك كردم، موزيكهامو گذاشتم و نشستم به انجام كارهام! فردا شبش گفت بيچاره نرسيده بودم مرده بودي و من هنوز هم مي گم هيچ بوي گازي نميومده فيلم بازي نكن اومده بودي پسته برداري! شير گاز چرا بايد باز باشه؟

صفر
دو، اگر مرده بودم به روايت خودم!

ئه‌سرين | May 14, 2007 04:07 AM | نظر (5)| قصه
 
نظرات:
نعيمه : May 15, 2007 10:36 AM

آدم وقتي مردن خودشو تصور مي كنه يه جور لذت ساديستي مي بره...فكر كردن به اين كه واكنش ديگران نسبت به مرگ آدم چيه...ديدن ناراحتي و پشيمونيشون...و اشك هايي كه مي ريزن...و زندگي تو كه مي برن زير ذره بين و تحليلش مي كنن.... كيف داره يه جورايي!


khayat : May 15, 2007 02:49 AM

یه کتاب دارم می خونمLovely bonesدقیقا همینجوری شروع میشه،اسم من سالمون بود،من 14 سالم بود،من مردم،همسایه مان مرا کشت...خیلی خوب نوشته بودی:)بعد ببین گاز شهری بویش حتما تورا بیدار می کرد ،نمیمردی،اونی که به صدا و بدون هیچ علامتی می کشه گاز Co ست!یه چیز دیگه هم بگم،این مورچه ها خیلی خنگ هستند،من گاهی ساعتها منتطرشان مینشینم که از زیر دوش کنار بروند ولی خودشان تلپ می پرند توی چاه!!


رضا : May 15, 2007 01:02 AM

ببین دادشت اومده بوده پسته برداره ولاغیر! من خودم با خواهرم از اینکارا میکردم :)


مردوک : May 14, 2007 09:32 AM

خيلي با حال بود. از نوشته ات خيلي خوشم اومد. اين تيپ نوشته هاي سياه رو خيلي دوس دارم.


: May 14, 2007 06:07 AM

تا نيارايد گيسوي كبودش را
به شقايق ها ،
صبح فرخنده
در آيينه نخواهد روييد ...