|
توضيح: اين پست به نيت همين سه نفر(آذر - نعیمه - الهام) و در همان تاريخها نوشته شد،گذاشته بودمش جايي كه يادم رفته بود! اختلاف زماني دارد به هرحال! پيشكش. چه مي دانم، شايد من جايي ميان زن اينجوري و اونجوري گير كرده ام كه اين همه چرند مي نويسم براي خودم و نشان شما كه نمي دهم! زن اينجوري، زن اونجوري... زني را مي شناسم كه شب تا صبح زل مي زند به پِر پر ِ مهتابي و با خودش كلنجار مي رود كه زنگ بزند يا نزند... بزند يا نزند... بعد دست مي برد به گوشي و با خودش شرط مي كند كه تا چهار بوق... و به چهار رسيده نرسيده دل دل مي زند كه كاش بردارد و برندارد... به چهار رسيده نرسيده قطع مي كند و فكر مي كند و فكر خيال مي آفريند و خيال ترس مي آورد و ترس، خواب؟ نه، خواب نه!چه مي دانم شايد من اشتباه ديده ام، اما زني را سراغ دارم اين ميان كه هربار كه دست به گوشي و به دهان مي برد فكر تحميل مسئوليت مي بردش تا جايي كه صدا خفه مي شود و بعد صبح مي شود و بعد بعد بعد.... من زن ججوری ام؟ : همانام که هستم نافهمیدنی مثل هر اتفاق * * در کثرت/ ویسلاوا شیمبورسکا
|