|
|
صفحه
ی اصلی
ماه
قبل: April 2007
ماه
بعدی: June 2007
آرشیو ماه: May 2007
|
»» |
|
رسم این جور بود، و مردم این جور زندگی می کردند. رگتایم/ای.ای.دکتروف
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 31, 2007 01:50 AM |
نظر (0)|
كافه
|
|
|
|
»» (10) In the way of Neverland |
|
- باز هم خشكي ناخدا! - مهم نيست ملوان! دور مي زنيم، باز هم اشتباه اومديم! پ.ن. با الهام از بعضي پستهاي ميرزا
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 28, 2007 09:57 AM |
نظر (3)|
Neverland
|
|
|
|
»» این چندوقت پوستر و بیلبورد |
|
این چندوقت پوستر و بیلبورد جنگی زیاد بود تو شهر! عکسهای سیاه- سفید و شعار و ... هم! این یکیو خیلی باهاش حال کردم، بعد از چهارراه طالقانی تو ولیعصر بود! یکهو یاد مسئول کانون اجتماعی ِ اون روزهای کار کردنم تو فرهنگسرا افتادم که طرحهای اینطوری می داد، جمله های کوتاه در فضای وسیع و خالی! شنیدم باز برگشته بیشتر از مسئول یه کانون شده تو سازمان، بعیدم نیست ایده از اون باشه! 
پ.ن. بیلبورد کجه نه کادر من!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 28, 2007 01:19 AM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» قصهی مردم شهر بیسر! |
|
يكي بود، يكّي نبود.
شهري بود كه مردمش سر نداشتند.
نه اشتباه شد! يعني از اول كه اينطور نبود كه مردمش بيسر باشند و بيسر به دنيا آمده باشند. اما خب سر نداشتند ديگر. من ترجيح ميدهم فكر كنم مردم شهر بيسر كه همه به همين اسم ميشناختندش اول سر داشتند. بعد عين همهي قصههاي ديگر كه ناگهان كسي، غريبه اي، وارد شهر ميشود كه رسم زندگي را به هم ميريزد، غريبهاي هم وارد شهر بيسر شد. مردم شهر بيسر كه آن وقتها اسمش چيز ديگري بود اول دور غريبه جمع شدند تا ببينند چيز تازهاي دارد يا نه؟ اما غريبه يك غريبهي معمولي بود، همين و همين!
غريبه، شهر بيسر به مذاقش خوش آمد و آنجا خانه كرد بي خبر از افسانهي فراموش شدهي شهر بي سر. پيرهاي شهر بيسر هم فراموش كرده بودند كه افسانهي قديميشهر گفته بود غريبهاي اگر وارد شهر ميشود نبايد در شهر خانه باسزد مگر چيز جديدي داشته باشد كه به مردم ياد دهد. اينطور شد كه غريبه كه يك آدم معمولي بود و هيچ نداشت و آمده بود ناخواسته رسم شهر راه بهم بريزد در شهر خانه ساخت بي آنكه اتفاق جديدي را باعث شود.
فرداي همان شب يكي از مردم شهر بي سر، بيسر شد! صبح يكي از مردم كه بيدار شد وقتي جلوي آينه ایستاد، سرش را نديد! اول خيال برش داشت كه آينه چيزيش شده، اما دستش در فضاي خالي سرش حركت ميكرد. بعد فكر كرد كه مغزش يك چيزيش شده كه اگر سر ندارد پس چطور ميبيند؟ از قضا اين فكر به دلش نشست و شال و كلاه كرد (شال و كلاه كه نه، ميفهميد كه؟) و رفت. مرد بيسر در شهر قدم زد و مردم ترسان و مبهوت نگاهش كردند. زنها مثل تمام قصههاي ديگر كه انگار اتفاق شومي در شرف وقوع است، بچهها را در حفاظ آغوش به خانه كشيدند و درها را بستند. همان شب در خانهي ديگري جواني بيسر شد! وقتي فهميد، كه ميخواست محبوبش را ببوسد ولي با چشمان ترسان و تهي از تصوير خودش روبرو شد.
بعد مردم ديگر و مردم ديگر! روزها گذشت و مردم بيسر ميشدند و كسي نميدانست تا عاقبت پيران شهر افسانه را به خاطر آوردند. افسانه گفته بود طلسم زماني از بين ميرود كه غريبه چيز جديدي بياموزد و به آنها هم ياد دهد.
سيل مردم بيسر به سمت خانهي غريبه روان شد، اما غريبه چيزي نداشت. هرچه بلد بود يكي در شهر بود كه قبلا ميدانست. نه كه شهر پر باشد از عالم و آگاه، اما غريبه چيزي نميدانست. هيچ چيز جديدي بلد نبود.
مردم شهر بيسر گريه كردند، جيغ زدند، شيشه شكستند اما غريبه همانطور كه ابتدا در چارچوب در گفته بود "هيچ"، ايستاده بود و زل زده بود به ناكجاي دور! مردم شهر بيسر كه حالا ديگر همه بيسر شده بودند، خسته شدند، رها كردند و مثل همهي مردم ديگر زندگي كردند و عاقبت فراموش كردند. آنقدر فراموش كردند كه عكسهاي خودشان وقتي كه سر داشتند برايشان غريبه شد. بچههايي به دنيا آمدند، بيسر و بي خاطره از مردمي كه كلاه از سر برميداشتند و با لبخند به هم سلام ميكردند يا قبل از هر بوسه دست به زلف ميرساندند.
سالها گذشت، غريبههاي ديگري هم وارد شدند اما هيچكدام خانه نساختند و ماندگار نشدند! آنها كه تصوير گنگي از شهر، قبل از حضور غريبه داشتند گاهي با حسرت به غريبههايي كه سر داشتند نگاه ميكردند و جوانترها كه خاطرهاي نداشتند متعجب و گاه بي تفاوت از كنارشان رد ميشدند. غريبهها وارد ميشدند و ميرفتند و همانها اسم شهر بيسر و مردم شهر بيسر را اينطور صدا زدند.
حالا سالها گذشته، مردم شهر بيسر آرام در شهر بيسر زندگي ميكنند. هيچ غريبهاي ديگر وارد شهر نميشود. افسانه سينه به سينه نقل نشده و همه باور كرده اند بيسر به دنيا ميآيند و بيسر از دنيا ميروند. فقط گاهي از ميان وسايل اجدادشان، عكسي، يادگارياي از مردي، زني، بچهاي با سر پيدا ميشود كه مردم اهميتي نميدهند و افسانه فراموش شده است كه بايد غريبهاي را مجبور كنند چيز تازهاي ياد بدهد و بعد در شهر خانه بسازد.
مردم شهر بيسر فراموش كرده اند و عادت كرده اند به سلام كردن بي كلاه، به خيال ِبوسه، به تصوير آدمهاي بي سر، به حس نكردن عطر ِ مو و به نداشتن هر اتفاق جديدي.
بالا رفتيم ماست بود، پايين اومديم دوغ بود، قصهي ما شايد هم راست بود! شايد يكروز نشانيهاي شهر را به شما هم دادم كه برويد ببينيد و قصهي خودتان را از شهر بيسر تعريف كنيد!
" پايان"
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 25, 2007 01:03 AM |
نظر (5)|
قصه
|
|
|
|
»» خرمشهر، فاو! |
|
شما را نمی دانم اما من هربار این دو اسم را می شنوم گم می شوم بین روزها و حسها! یکبار دلم می خواد بشینیم صاف و پوست کنده به دور از تعصب ِ هر وری راجع به یک چیزهایی صحبت کنم! هنوز شاید اهلش رو پیدا نکردم یا شاید... پ.ن. امیر رفیعی
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 24, 2007 10:30 AM |
نظر (3)|
هرچی
|
|
|
|
»» تو كل ميم مثل مادر |
|
تو كل ميم مثل مادر يه جمله بود كه عين خوره همون وقت چسبيد بهم! امروز از صبح افتاده تو كله ام! سپيده: "من الآن بايد دست راست رهبر اركستر مي نشستم و ساز مي دم...!" پ.ن. حالا گيرم نه با همين سابجكت!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 21, 2007 02:59 AM |
نظر (3)|
هرچی
|
|
|
|
»» حالا هم این! سردار هنوز هم |
|
حالا هم این! سردار هنوز هم معتقدید با آرامش با زنها(لااقل) برخورد می شه؟ برخورد ارشادی، برخورد انتظامی، برخورد قضایی؟ این کدام از این سه دسته بود سردار؟ راستی عدم برخورد فیزیکی را یکبار دیگر تعریف می کنید سردار؟ برق خیابون ولیعصر تا میدون و انقلاب هم سر همین موضوع یهو قطع شد؟ اون مینی بوسی که کلی نیرو جلو کلانتری انقلاب پیاده کرد و ما خندیدیم که از جلوشون رد شدیم و دست به روسری نرفت از هفت تیر میومد؟ اگه آره بی دلیل نبود بدبینیهامون که باز یه خبریه!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 21, 2007 01:54 AM |
نظر (1)|
هرچی
|
|
|
|
»» ددالوس و ایکاروس |
|
ددالوس: "من نفرت دارم از آدمهایی که به هنگام ترس چشمهایشان را می بندد و فقط همین کار را بلدند! وابستگیهای کوچک جلوی رسیدن به آرزوهای بزرگ رو می گیرن ایکاروس!" ایکاروس: "من آرزوهای بزرگی ندارم پدر!" نقل به مضمون راستش نظر خاصی ندارم جز اینکه همه ی ابهتی که ما از جناب ایکاروس برای خودمون تصویر کرده بودیم رسما رفت تو قوطی با این آقای ایکاروس بامزه ای که هنوز صدای گریه کردنش تو گوشمه! با اون موش محبوبش و اون طرز آب شدن مومهاش که بیشتر به خودکشی می مونست در فراغ علائق و از شدت سلطه ی پدر! که البته اصل نمایش هم بر همین بود گویا! روایت عادتها، سلطه، علائق و گذشتن از آنها حتی به اجبار، رسیدن به حقیقت و آزادی و ... پ.ن. بی خیال موسیقی فرانسه خانه هنرمندان شدم که اعصاب سر و صدا و شلوغی نداشتم، صحنه نمایش رسما یک آهنگری بود با آهن بُر و چکش و ...
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 21, 2007 01:18 AM |
نظر (0)|
كافه
|
|
|
|
»» |
|
ما را به رندي افسانه كردند پيران جاهل، شيخان گمراه پ.ن. نگيد كه نمي تونيد دوتا مفهوم متفاوت توش پيدا كتيد!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 21, 2007 01:13 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» براي تكميل كردن تصوير زير |
|
براي تكميل كردن تصوير زير دونفر آدم به شدت گرسنه ي رو به موت را فرض كنيد در دوطرف سفره همراه با A Short Film About Love درحال پخش! 
پ.ن. آي چسبيدا!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 20, 2007 02:47 AM |
نظر (17)|
هرچی
|
|
|
|
»» سارای مهرجویی را یادتان هست؟ |
|
سارای مهرجویی را یادتان هست؟ یک صحنه ای داشت فردای شبی که جشن گرفته بودند در خانه، صبحی که حسام خانه را به قصد کار ترک می کند و سارا در اضطراب است که امروز نامه ی ماجرای سفته ها را خواهد دید. همانجا صحنه ی من است. حسام پشت به دوربین به سمت در حیاط می رود و سارا در چهارچوب در نیمه پنهان است. زیر لب زمزمه می کند:"اگه امروز نامه رو نمی بینه تا سه که می شمرم برگرده عقب و منو نگاه کنه!" * و بعد می شمرد آرام و آهسته! "یک، ...دو،...سه!" و هیچكس عقب را نگاه نمي كند! * ديالوگ نقل به مضمون!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 19, 2007 10:08 AM |
نظر (1)|
كافه
|
|
|
|
»» «گفت و گویی نیست چون |
|
«گفت و گویی نیست چون همه ما ترسیده بودیم، زیرا می پنداشتیم رویاهایمان در خطرند» سارای اتوبوسی این یک خط تمام وضعیت مارو تشریح کرده، به همین سادگی، به همین خوشمزگی !
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 18, 2007 01:44 AM |
نظر (1)|
هرچی
|
|
|
|
»» اینم عوض ِ اون پست |
|
اینم عوض ِ اون پست که درفت شد: "خدای دعا اما کجا بود؟ چرا هیچ معجزتی در کار نبود؟ کجا بود خدای ابراهیمش که کارد را بر گلوی اسماعیل یا اسحاق کُند کرد؟ کجا بود خدایش تا گوسپندی به جای دعا روانه کند؟ آیا دعا همان گوسپند قربانی نبود؟ هفت امشاسپندان زرتشتی. نه، این نبود. هفت فرشتۀ ایزدی. نه، این نبود. طاووس ملک. نه، این نبود. اهل حق. نه، این نبود. اهریمن؟ شیطان؟ جادوگر؟ کوکلوکسکلان یا چه میدانم چه؟ این همه حق، حق، حق گفتن. آیا "حق" همین بود؟ به من بگو زنهاشان کجا بودند؟ چه خاکی به سر میکردند؟ باز هم همدست مردان شدند؟ خاتون بگو چندتایشان آتش بیار معرکۀ مردان بودند؟ بگو این مردان پتیاره که بودند که با دختر ما چنین کردند؟" انگار که دختر خودت باشد چرا راه دور؟ هرلحظه ممکنه این سرنوشت یکی از ما باشه، نمی شه؟ فقط کافیه دل ببندی، فقط کافیه شوهرت بهت تهمت بزنه و تو نتونی اثبات کنی و ... فقط کافیه زن باشی تو این گود بلا!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 17, 2007 12:17 PM |
نظر (3)|
هرچی
|
|
|
|
»» براي يك وقتهاي خودم كه بدجور نخورده مستم! |
|
اين کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو؟ مست و خراب می روی خانه به خانه، کو به کو با که حريف بوده ای؟ بوسه ز كه ربوده ای؟ زلف که را گشوده ای؟ حلقه به حلقه مو به مو پ.ن. مگه اين نامجو منو دوباره برگردونه به آغوش شعر سنتي خوندن، بعد شونصد سال!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 15, 2007 12:56 PM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» پرونده ي نيمه مختومه ي يك مرگ! |
|
دو من مرده ام! صبح كه مادرم به طبقه ي بالا مي آيد تا قبل از رفتن بيدارم كند كه مثل هميشه خواب نمانم مرا مرده پيدا مي كند. من مرده ام چون شير گاز بخاري باز شده، گاز نشت كرده و من بر اثر گاز گرفتگي نيمه شب و در خواب مرده ام. دور و برم پر شده از كاغذهاي يادداشت كه نت برداشته بودم از كتابهاي خوانده شده يا چيزهايي كه به ذهنم رسيده بوده تا بزنم روي ديوار، دو كتاب زندگينامه سارتر و نيچه كه از دوستم گرفته بودم افتاده روي زمين زير پرينت برنامه هام، طاعون ِ كامو با كاغذهاي لابلاي ورقهايش روي بقيه كتابهايي كه نصفه شبها مي خوانم قرار گرفته(بقيه ي كتابها: English Grammer In use، شكفتن در مه شاملو، مدارهاي منطقي كامپيوتر، Planning, Implementing, and Maintaining a Microsoft Windows Server 2003 Active Directory Infrastructure، كتاب آلبوم خانوادگي از مجموعه قصه هاي غير معمولي و سفر به انتهاي شب كه يادداشت داخلش براي فرد ديگريست نه من)، فندك ِ بدنه زرد، خودكارهاي رنگي، كاغذهاي شكلات، پوست پسته، يك ليوان چاي نيم خورده، صورتحساب سيبا، كاغذهاي رنگي پشت چسب دار، يادداشتهاي شخصي همه جا پخش و پلاست يعني ديشب تا ديروقت بيدار بوده ام! روز قبل همه چيز خوب بوده، اين اواخر لااقل به ظاهر خوب بوده ام، روز قبل خريد رفته ام و ساعت 9 شب وقتي برگشته ام خسته و بي حال بدون اينكه براي شام بروم (طبق عادت و مشغوليت اين اواخر) دراز كشيده ام كه كمي استراحت كنم، آخر شب سر و صداي ناشي از بيدار بودنم را شنيده اند اما پايين نيامده ام. بخاري خاموش بوده، سرد ِ سرد! شير گاز از مدتها قبل كه گرما آمده بسته بوده و هيچكس آن سمت اتاق نمي رفته! (اين را مادرم مي گويد كه خودش شير را بسته ولي حالا باز است) اگر از قبل باز مانده بوده بايد زودتر يا اتفاقي مي افتاد يا مي فهميديم! هيچكس در غياب من بالا نرفته، در اتاق قفل بوده! قاضي پرونده ام خودكشي اعلام مي كند با توجه به همين صحنه ي مرگ كه شما هم خوانديد! در تحقيقات، خانواده ام فكر مي كنند به همين سادگي هم نبودده حتما، عقايد عجيبي داشته ام اما هيچ وقت راجع به خودكشي حرف نزده ام، درگير بوده ام اما از خودكشي بيزار بوده ام. يكسري از دوستانم عقايدم را نسبت به خودكشي اعلام مي كنند كه گفته بودم خودكشي شجاعت مي خواهد و حماقت هردو به يك اندازه! همانها مي گويند كه در عين حال خودكشي را ضعف مي دانسته ام!(خانواده ام اين حرفشان را تاييد مي كنند) معدود دوستان ديگرم معتقدند كه آنقدر خر بوده ام كه بخواهم يك روزي خودكشي كنم، نشانه اش هم همان كتابهاي مشكوك و يادداشتهاي روي ديوار و وبلاگ و گپ هاي خودماني و بي حوصلگي ِ اين اواخر!(خانواده ام اين حرفشان را هم تاييد مي كنند) اما هنوز يكي دو تا از دوستانم هستند كه بگويند كه حتي اين اواخر داشت برنامه مي چيد و تصميم ها داشت و به نظرش تازه كمي همه چيز را به دست گرفته بود و با اينكه هميشه وجه منفي قضايا را مثل چاي پررنگ تلخ به خوردمان مي داد ولي اهل خودكشي و اين حرفها نبود! بازپرس پرونده فكر مي كند كه اگر خودكشي نكرده يعني كشته شده! درها قفل بوده و همه ي اعضا خانواده ديده اند كه خودم در را باز كرده ام! نيمه شب سر و صداي مرا از بالا شنيده اند(فكر مي كند آيا واقعا خودم بوده ام يا قاتلم؟) اگر قاتلم بوده از كجا آمده؟ در پشت بام قفل بزرگي دارد كه كليدش بين كليدهاي دسته كليدم پيدا شده، پنجره از داخل بسته است و كسي هم بالا نرفته! اعضاي خانواده هم كه نيستند چون همه با هم طبقه پايين جمع بودند! پس خودكشي كرده! پرونده ام با اعلام خودكشي و در هاله اي از ابهام بسته مي شود! اما خانواده ام هنوز به يقين نرسيده اند گويا و دوستانم اين ميان مانده اند كه حتي از پستهاي وبلاگم هم چنين برنمي آمده و بعضي معتقدند اتفاقا چرا! من مرده ام بي آنكه كسي بفهمد چرا؟ يك ساعت 9 شب اومدم خونه. خسته بودم رفتم دراز بكشم و كمي بخوابم تا نصفه شب بلند شم به كارهام برسم! خوابيدم و هي چشم باز كردم كه بلند شم، ديدم خسته تر از اين حرفهام، صداي SMSهام ميومد از شدت خستگي ِ چشم حتي نا نداشتم چك اشون كنم! ساعت نزديكهاي يك بوده كه داداش كوچيكه مي گه صدايي مي شنوه، فكر مي كنه پنجره رو باز گذاشتم گربه اومده! در اتاق بسته بوده باز مي كنه ببينه چه خبره احساس مي كنه بوي گاز مياد! مياد دم بخاري مي بينه شير گاز بازه و ...!(من اينجا به صداي در باز كردن به زور چشم باز كردم ديدم نشسته كنار بخاري و سرش پايين ِ سمت شير گاز يا كيسه ي پر از پسته!) بعد كه رفت، نصفه هاي شب من بيدار شدم، SMSهامو چك كردم، موزيكهامو گذاشتم و نشستم به انجام كارهام! فردا شبش گفت بيچاره نرسيده بودم مرده بودي و من هنوز هم مي گم هيچ بوي گازي نميومده فيلم بازي نكن اومده بودي پسته برداري! شير گاز چرا بايد باز باشه؟ صفر دو، اگر مرده بودم به روايت خودم!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 14, 2007 04:07 AM |
نظر (5)|
قصه
|
|
|
|
»» براي آذر و نعيمه و الهام |
|
توضيح: اين پست به نيت همين سه نفر(آذر - نعیمه - الهام) و در همان تاريخها نوشته شد،گذاشته بودمش جايي كه يادم رفته بود! اختلاف زماني دارد به هرحال! پيشكش. چه مي دانم، شايد من جايي ميان زن اينجوري و اونجوري گير كرده ام كه اين همه چرند مي نويسم براي خودم و نشان شما كه نمي دهم! زن اينجوري، زن اونجوري... زني را مي شناسم كه شب تا صبح زل مي زند به پِر پر ِ مهتابي و با خودش كلنجار مي رود كه زنگ بزند يا نزند... بزند يا نزند... بعد دست مي برد به گوشي و با خودش شرط مي كند كه تا چهار بوق... و به چهار رسيده نرسيده دل دل مي زند كه كاش بردارد و برندارد... به چهار رسيده نرسيده قطع مي كند و فكر مي كند و فكر خيال مي آفريند و خيال ترس مي آورد و ترس، خواب؟ نه، خواب نه!چه مي دانم شايد من اشتباه ديده ام، اما زني را سراغ دارم اين ميان كه هربار كه دست به گوشي و به دهان مي برد فكر تحميل مسئوليت مي بردش تا جايي كه صدا خفه مي شود و بعد صبح مي شود و بعد بعد بعد.... من زن ججوری ام؟ : همانام که هستم نافهمیدنی مثل هر اتفاق * * در کثرت/ ویسلاوا شیمبورسکا
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 13, 2007 12:49 PM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» كه همه ي دنيا چهارديواريهاعتراض/كيميايي |
|
كه همه ي دنيا چهارديواريه اعتراض/كيميايي
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 13, 2007 11:09 AM |
نظر (3)|
هرچی
|
|
|
|
»» چه باحال ِ ضایع! من |
|
چه باحال ِ ضایع! من امروز فهمیدم ترنج رو اینجوری زمزمه می کنم: گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر جدایی اینجورم باحاله ها=))
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 13, 2007 03:05 AM |
نظر (1)|
هرچی
|
|
|
|
»» برای تک تک شما که نبودم و بودید و هستید |
|
لحظه ای با مایی و صدبار بی ما می روی فارغ از ما و منی بی خویش تنها می روی می روی تا اوج تا انجا که می شاید تو را وین عجب بین همچنان اشکی و بالا می روی "وحید" خجالت می کشم وقتی نمی توانم خوشحالیم را از دیدن آدمهایی که دوستشان دارم نشان دهم، وقتی انگار یک چیزی می چسبد بیخ گلو که نتوانی کلمه بیابی، نتوانی جمله بسازی که یعنی خوشحالم! خجالت می کشم و در ازایش امیدوارم آنقدر بشناسیدم که بدانید همان سکوت، همان آرامش به احترام آدمهایی بود که هنوز در کنارم هستند با همه ی گم و گور شدنهای من! پ.ن. نوشته هایی مختص خودم از دوستانم زیاد گرفتم، اما دو سه مورد خاص واقعا چسبیدند، یکیش همین شعر که سالها پیش دوستم نوشت و داد دستم! پ.ن. متشکرم
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 12, 2007 12:51 PM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» زن خصوصا اگر از جنس |
زن خصوصا اگر از جنس ایرانی اش باشد همیشه چیزی دارد که از شوهرش یا بقیه ي مردها پنهان کند. هیچ هم به متاهل و مجرد بودن يا روابط پنهاني ربطی ندارد.
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 12, 2007 02:38 AM |
نظر (7)|
هرچی
|
|
|
|
»» انسان عاصی می گوید: من |
|
انسان عاصی می گوید: من فکر می کنم که به هیچ چیز ایمان ندارم، اما در اعتراض خودم نمی توانم شک داشته باشم یا به اصطلاح دکارت:"من فریاد می زنم پس هستم." انسان عاصی کسی است که می گوید:"نه"، اما او نمی تواند به چیزی که هست "نه" بگوید، بی آنکه به چیز دیگری " آری" گفته باشد. آشنایی با آلبر کامو و آثار او – آندره موروا ...ما بی قرار در حال، دشمن گذشته و محروم از آینده، کاملا شبیه کسانی بودیم که عدالت یا کینه ی بشری آنان را در پشت میله های آهنی زندانی می سازد... ...برد او در این میان فقط این بود که طاعون را بشناسد و به یاد بیاورد؛ دوستی را بشناسد و به یاد بیاورد، محبت را بشناسد و روزی مجبور باشد که به یاد بیاورد. طاعون / آلبر کامو پ.ن. لعنتی!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 10, 2007 04:26 AM |
نظر (1)|
كافه
|
|
|
|
»» و تو چه می دانی |
و تو چه می دانی که وارث یعنی چه وقتی از این کلمه تنها مال و املاکش را گرفته اي!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 7, 2007 09:33 AM |
نظر (3)|
هرچی
|
|
|
|
»» آقا مارانا سابق بر این |
|
آقا مارانا سابق بر این سر در خونه اش جمله ای داشت که من عاشقش بودم: "ما دقیقا آنی نیستیم که می نماییم!" راست گفته خب!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 3, 2007 12:42 PM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» عروسی خون- فدریکو گارسیا لورکا |
|
لئوناردو: اين که آدم از حسرت بسوزه و جيکش هم در نياد از لعنت خدا هم بدتره.غرور چه دردی از من دوا میکنه؟اين که تو رو نديدم و گذاشتم شبهای دراز عذاب تلخ بیخوابی رو تحمل کنی به چه کار من میخورد و جز اينکه خود منم زنده زنده خاکستر کرد چه فايدهيی به حالم داشت؟تو خيال میکنی گذشت زمون درد آدمو شفا میده؟خيال میکنی ديوارها چيزی رو قايم میکنن؟اشتباه میکنی: وقتی چيزی تا اين حد تو وجود آدم ريشه بدوونه، هیچی نمیتونه جلوشو بگيره! عروسي خون پ.ن. حیف! اون سالی که علی رفیعی عروسی خون رو برد رو صحنه من تازه دستم رو گرفته بودم به دیوار اجتماع!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
May 2, 2007 01:59 AM |
نظر (2)|
كافه
|
|
|
|