|
راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه به نظر میرسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بیجربزهگیست. میدانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بینظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بیصدا... چرا همهاش از مسيرهای کج، پر از پيچ و سربالا، نفسگير، نفس بر؟ چرا همهاش از مسيرهای نشد، نخواهد شد؛ مسيرهای ناتوان از شدن؛ مسيرهای نرسيدن؟ چرا؟ شايد میترسم؟ شايد میترسم؟ شايد خوشم به همين رفتن؟ چقدر بدم میآيد از تهِ هر چيز، از انتها؛ از آخر؛ از ايستادن در لبهی فساد؛ مثل ميوهای در انتهای تابستان. مثل ايستگاه آخر اتوبوس؛ يا قطار؛ اينجا يا هر کجا. مثل اين ريهها و قلب که ايستاده اند در لبههای فساد؛ و من ناتوان از مهار کردنِ وضع. سيگار را شروع کرده ام دوباره از ده روز پيش. روز اول سه تا، بعد پنجتا، بعد شش تا. روز بعد باقيماندهی پاکت را کشيدم و شرمنده شدم از شکست خويش. حالا باز روز از نو ترکِ سيگار از نو. همهی هستیام دردآلودِ همين مسائلِ کوچک است؛ چيزهائی که هر آدمی به سادگی از پسشان برمیآيد. و من بايد مثل خر گير کنم در همان خمِ اول يا دوم. سهم ندادهاند انگار لمحهای آسايش؛ مگر به خواب يا به عالمِ مرگ. عشق هم سهماش برای ما شناست ميانِ ماهيانِ تاريکِ اعماق؛ به ساعاتی که دريا هيچ نيست مگر همهی هول هستی»... انسان شهرش را عوض میکند، کشورش را عوض میکند و کابوسها را نه. فرقی هم نمیکند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام يک از ايستگاههای جهان پياده شده باشی؛ اين تنها جامهدانیست که وقتی باز میکنی هميشه لبالب است از همان کابوس. مثل شال نيم متری هلنا. هی ميل میزنی، دانه میاندازی، يکی زير، يکی بالا، و بعد میبينی هميشه مشغول بافتن همان شالی... وردی که بره ها می خوانند- رضا قاسمی پ.ن. اگه براتون فیلتره، به رضا قاسمی میل بزنید خودش براتون می فرسته! ghassemi3@aol.com پ.ن. که تو آن جُرعهی آبي که غلامان به کبوتران مينوشانند از آن پيشتر که خنجر به گلوگاه ِشان نهند./شاملو
|