آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: !! - 04/20/07
 پست بعدی: که در اين قفس جانوری هست - 04/29/07

»» وردی که بره ها می خوانند

راستش، اگر زنده‌ام هنوز، اگر گه‌گاه به نظر می‌رسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بی‌جربزه‌گی‌ست. می‌دانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بی‌نظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بی‌صدا...
چرا همه‌اش از مسيرهای کج، پر از پيچ و سربالا، نفس‌گير، نفس بر؟ چرا همه‌اش از مسيرهای نشد، نخواهد شد؛ مسيرهای ناتوان از شدن؛ مسيرهای نرسيدن؟ چرا؟ شايد می‌ترسم؟ شايد می‌ترسم؟ شايد خوشم به همين رفتن؟ چقدر بدم می‌آيد از تهِ هر چيز، از انتها؛ از آخر؛ از ايستادن در لبه‌ی فساد؛ مثل ميوه‌ای در انتهای تابستان. مثل ايستگاه آخر اتوبوس؛ يا قطار؛ اينجا يا هر کجا. مثل اين ريه‌ها و قلب که ايستاده اند در لبه‌های فساد؛ و من ناتوان از مهار کردنِ وضع. سيگار را شروع کرده ام دوباره از ده روز پيش. روز اول سه تا، بعد پنج‌تا، بعد شش تا. روز بعد باقيمانده‌ی پاکت را کشيدم و شرمنده شدم از شکست خويش. حالا باز روز از نو ترکِ سيگار از نو. همه‌ی هستی‌ام دردآلودِ همين مسائلِ کوچک است؛ چيزهائی که هر آدمی به سادگی از پس‌شان برمی‌آيد. و من بايد مثل خر گير کنم در همان خمِ اول يا دوم. سهم نداده‌اند انگار لمحه‌ای آسايش؛ مگر به خواب يا به عالمِ مرگ. عشق هم سهم‌اش برای ما شناست ميانِ ماهيانِ تاريکِ اعماق؛ به ساعاتی که دريا هيچ نيست مگر همه‌ی هول هستی»...
انسان شهرش را عوض می‌کند، کشورش را عوض می‌کند و کابوس‌ها را نه. فرقی هم نمی‌کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام يک از ايستگاه‌های جهان پياده شده باشی؛ اين تنها جامه‌دانی‌ست که وقتی باز می‌کنی هميشه لبالب است از همان کابوس‌. مثل شال نيم متری هلنا. هی ميل می‌زنی، دانه می‌اندازی، يکی زير، يکی بالا، و بعد می‌بينی هميشه مشغول بافتن همان شالی...
وردی که بره ها می خوانند- رضا قاسمی

پ.ن. اگه براتون فیلتره، به رضا قاسمی میل بزنید خودش براتون می فرسته! ghassemi3@aol.com
پ.ن. که تو آن جُرعه‌ی آبي
که غلامان
به کبوتران مي‌نوشانند
از آن پيش‌تر
که خنجر
به گلوگاه ِشان نهند
./شاملو

ئه‌سرين | April 27, 2007 02:19 AM | نظر (1)| كافه
 
نظرات:
Sir Hermes Marana : April 28, 2007 10:19 AM

ای بابا! ما را بگو که فکر کرده بودیم آن جایی که می‌گوید : و همه‌ی هستی‌ام دردآلودِ همين مسائلِ کوچک است؛ چيزهائی که هر آدمی به سادگی از پس‌شان برمی‌آيد. و من بايد مثل خر گير کنم در همان خمِ اول يا دوم. سهم نداده‌اند انگار لمحه‌ای آسايش؛ مگر به خواب يا به عالمِ مرگ. – برداریم و یک جایی استفاده کنیم بس که زده بودند در خال. حالا شما یک، ما صفر دخترم!