مثل حسی می مونه که یه بچه کوچولو به تو به عنوان یه بزرگتر،از ترس پناه آورده و پشتت قایم شده، اونوقت خود تو هم دقیقا از همون موضوع می ترسی ولی مجبوری حمایت کنی!
مثل اون صحنه ای که خانواده پُنتراپ تو فیلم آوای موسیقی (اشک ها و لبخندها) در کلیسا قایم شده اند و گِرِتِل از ماریا می پرسه که اگه ترانه "دل خواسته ها"شون رو بخونن کمکشون میکنه، یا نه؟
"نرگس زرد، ظرف پر میوه، یک باغ پر از گل،
پرواز پروانه ها، آواز بلبل ها..."