|
آقای بُل عزیز! می دانم که زنده نیستید با این حال مجبورم این نامه را برایتان بنویسم. مجبورم چون شما مرا در اجبار قرار دادید با کتابتان، با شخصیتهایی که خلق کرده اید و با ایده تان در خلق داستان. و در تمام این مدت یادم هست که شما نویسنده اید و رسالتتان نوشتن، هرچه که باشد! آقای بُل عزیز! من از شما متنفرم! نه به خاطر نوع نگارشتان که اتفاقا ستایشش کردم، نه به خاطر سوژه داستانتان که البته برایم جذاب بود و نه حتی به خاطر صرف شخصیتهای داستانتان. از شما متنفرم چون به عنوان نویسنده، فکر کردید هرکاری می توانید کنید. چون شدید خدای دیگری. آقای بُل عزیز! ما به اندازه کافی با همین خدای خودمان درگیری داریم، به اندازه کافی از ول معطل کردنمان میان افکار، پس از حادثه دندان به هم ساییده ایم، دیگر شما این وسط چه می گویید؟ آقای بُل عزیز! باید تشکر کنم از اینکه بازی قدیمی "تا کی زنده هستم" من را لااقل شما یکی خوب درک کرده اید، همان بازی که آندریاس قصه تان بهش مبتلاست. همان که تاریخ مرگ می یابد. آقای بُل عزیز! لطفا بفهمید! از اینکه بازی قدیمی من رو شده ناراحت نیستم، از این دلگیرم که شما هم، به آندریاس تان امید داده اید. خبر داده اید و بعد آخر داستان او را ول کرده اید تا زنده بماند، فکر کند، عذاب بکشد برای از دست دادن و باقی مانده و بعد تازه بمیرد یا نمیرد. آقای بُل عزیز! قبل و بعد از شما هم نویسندگان دیگری هم این کار را کرده اند. ولی اینجا، دیقیقا در همین کتابتان نقش خالقی ِ شما، همین شما آقای بُل، آنقدر پررنگ بود، آنقدر عیان بود که وقتی آندریاس بیچاره تان در آخر زیر لاشه ی اتومبیل و زیر قطره های خون اولینا زنده ماند تا بماند، فکر کند، ببیند که هست و آنها نیستند، عذاب بکشد که هست که می تواند به یاد بیاورد، که باید باشد و محکوم است به بودن و آخر داستانتان را ول کردید به امان ذهن ِ من ِ خواننده که فکر کنم زنده می ماند یا نه، فهمیدم از شما بیزارم. آقای بُل عزیز! من می توانم فکر کنم آندریاس آنقدر زیر لاشه ی اتومبیل می ماند تا بمیرد، یا می توانم فکر کنم که شدت سانحه آنقدر بوده که نه در دم ولی پس از مدتی او را بکشد. می توانم از نشانه های داستانتان کمک بگیرم که آن تاریخ(تاریخ مرگ)، آن محل- استری -(محل مرگ) از قبل برای مرگ تعیین شده بود، اما می توانم خیال هم کنم که فرشته های نجات ممکن است از نمی دانم کدام ناکجاآبادی سر برسند و آندریاس مفلوک ِ زخمی را نجات دهند، تنها بازمانده! می توانم خیال هم کنم که تمام حس کردن مرگ ِ آندریاس نه برای خودش که برای همتای مونثش، اولینا بوده. می توانم هزار فکر دیگر هم داشته باشم که چطور زنده می ماند. آقای بُل عزیز! همین فکر هزار جوره است که مرا از شما، که خیال کرده اید خدا بودن، ول کردن مخلوقتان به فکر و خیال لذت دارد، مرا از شما بیزار می کند. از اینکه باز یادم آورده اید همه ی آن درگیریهای ذهنی را. آقای بُل عزیز! متشکرم بابت یک شب خاطره و حسرت! برسد به دست هاینریش بُل نویسنده کتاب قطار به موقع رسید، هرجا که هست! پ.ن. اگر به من بود، حاضر بودم یک هفته از زندگیم رو بدم برای اون نصفه روز!
|