آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: کی فکرشو می کرد که - 03/28/07
 پست بعدی: "بهار، رستاخیز طبیعت!" چه تشبیه - 03/30/07

»»

آقای بُل عزیز!
می دانم که زنده نیستید با این حال مجبورم این نامه را برایتان بنویسم. مجبورم چون شما مرا در اجبار قرار دادید با کتابتان، با شخصیتهایی که خلق کرده اید و با ایده تان در خلق داستان. و در تمام این مدت یادم هست که شما نویسنده اید و رسالتتان نوشتن، هرچه که باشد!
آقای بُل عزیز!
من از شما متنفرم! نه به خاطر نوع نگارشتان که اتفاقا ستایشش کردم، نه به خاطر سوژه داستانتان که البته برایم جذاب بود و نه حتی به خاطر صرف شخصیتهای داستانتان.
از شما متنفرم چون به عنوان نویسنده، فکر کردید هرکاری می توانید کنید. چون شدید خدای دیگری.
آقای بُل عزیز!
ما به اندازه کافی با همین خدای خودمان درگیری داریم، به اندازه کافی از ول معطل کردنمان میان افکار، پس از حادثه دندان به هم ساییده ایم، دیگر شما این وسط چه می گویید؟
آقای بُل عزیز!
باید تشکر کنم از اینکه بازی قدیمی "تا کی زنده هستم" من را لااقل شما یکی خوب درک کرده اید، همان بازی که آندریاس قصه تان بهش مبتلاست. همان که تاریخ مرگ می یابد.
آقای بُل عزیز!
لطفا بفهمید! از اینکه بازی قدیمی من رو شده ناراحت نیستم، از این دلگیرم که شما هم، به آندریاس تان امید داده اید. خبر داده اید و بعد آخر داستان او را ول کرده اید تا زنده بماند، فکر کند، عذاب بکشد برای از دست دادن و باقی مانده و بعد تازه بمیرد یا نمیرد.
آقای بُل عزیز!
قبل و بعد از شما هم نویسندگان دیگری هم این کار را کرده اند. ولی اینجا، دیقیقا در همین کتابتان نقش خالقی ِ شما، همین شما آقای بُل، آنقدر پررنگ بود، آنقدر عیان بود که وقتی آندریاس بیچاره تان در آخر زیر لاشه ی اتومبیل و زیر قطره های خون اولینا زنده ماند تا بماند، فکر کند، ببیند که هست و آنها نیستند، عذاب بکشد که هست که می تواند به یاد بیاورد، که باید باشد و محکوم است به بودن و آخر داستانتان را ول کردید به امان ذهن ِ من ِ خواننده که فکر کنم زنده می ماند یا نه، فهمیدم از شما بیزارم.
آقای بُل عزیز!
من می توانم فکر کنم آندریاس آنقدر زیر لاشه ی اتومبیل می ماند تا بمیرد، یا می توانم فکر کنم که شدت سانحه آنقدر بوده که نه در دم ولی پس از مدتی او را بکشد.
می توانم از نشانه های داستانتان کمک بگیرم که آن تاریخ(تاریخ مرگ)، آن محل- استری -(محل مرگ) از قبل برای مرگ تعیین شده بود، اما می توانم خیال هم کنم که فرشته های نجات ممکن است از نمی دانم کدام ناکجاآبادی سر برسند و آندریاس مفلوک ِ زخمی را نجات دهند، تنها بازمانده!
می توانم خیال هم کنم که تمام حس کردن مرگ ِ آندریاس نه برای خودش که برای همتای مونثش، اولینا بوده. می توانم هزار فکر دیگر هم داشته باشم که چطور زنده می ماند.
آقای بُل عزیز!
همین فکر هزار جوره است که مرا از شما، که خیال کرده اید خدا بودن، ول کردن مخلوقتان به فکر و خیال لذت دارد، مرا از شما بیزار می کند.
از اینکه باز یادم آورده اید همه ی آن درگیریهای ذهنی را.
آقای بُل عزیز!
متشکرم بابت یک شب خاطره و حسرت!

برسد به دست هاینریش بُل نویسنده کتاب قطار به موقع رسید، هرجا که هست!

پ.ن. اگر به من بود، حاضر بودم یک هفته از زندگیم رو بدم برای اون نصفه روز!

ئه‌سرين | March 29, 2007 01:14 AM | نظر (4)| قصه
 
نظرات:
هماد :) : March 29, 2007 11:34 AM

تو شاید تنها خدایی باشی که صمیمانه آرزوی دیدار و همصحبتیش رو دارم.


هماد :) : March 29, 2007 06:50 AM

نمی دونم از این که اسم داستان رو نوشته ای باید خوشحال باشم یا نه. با این کارت، تو که خدای بلاگتی، منِ خواننده از همه جا بی خبر رو به وسوسه و تردید انداخته ای که داستان رو بخونم، یا نه.

این تردید نه فقط بخاطر نوسنات احساسی ایه که احتمالا به عنوان خواننده ممکنه تجربه بکنم، بلکه بیشتر به این دلیله که با صراحتی نسبتا قابل اعتماد، از چگونگی ختم داستان باخبرم.
----
ئه سرین: بین خودمون باشه هماد، به اینجای قضیه فکر نکرده بودمP: حالا نکته اینه که تو هم از من متفر می شی که ول کردم به امان خدا یا نه؟D:


ندا.ح : March 29, 2007 05:41 AM

اگه توی هر وبلاگ دیگه ای این متن نوشته شده بود شاید نمیخوندم و فقط می نوشتم انتخاب زیبائی بود اما اینجا همه چیز فرق داره
چند بار خوندمش و ترجیح میدم کتابش رو هم بخونم .. تا بفهمم جریان اون نصفه روز چی بوده
شاد باشی دوستم
من آپم


phoenix : March 29, 2007 01:51 AM

1 - olina : etenmad dashte bash ... nejatat midaham ... mishenavi? ... man godratash ra daram ... kheili karhaa mishavad kard ...

2 - hala digar chon ruzegarane gozashte shademan o khandan be mahigiri khahim raft ...