|
من از دیروز ذوق زده و هیجانیم هوارتا! یه یک سالی می شد که از رضا بی خبر بودم. آخرین بارها قبل از جشنواره قند پارسی صحبت کردیم و چقدر از همه جا صحبت کردیم، از انتخابات ، از رشته حقوق، از اینکه باید وکیل خودم باشه و گفت فعلا دست نگه دار کسیو نکش تا بتونم وکالت کنم، از اینکه شاید بره فرانسه، از اینکه چرا من حقوق نمی خونم؟ و چقدر اصرار کرد که شروع کنم، جامعه شناسی یا حقوق، که می تونم و .. از داستان و نفر اول جشنواره داستان شدنش و از اینکه افغانستان یک کم امن تر شد جاهای دیدنی زیاد داره و گفتم دوست دارم ببینمش و ... بعد رفت تا یه بار زنگ زد که اداره ات کجاست؟ یه سر بیام ببینمت و رفت که رفت، بی خبر! از هرکی سراغ خودش و خانواده اش رو گرفتم گفتن خانواده اش برگشتن افغانستان، خودش دنبال کارهای فارغ التحصیلی و .. است! تا دیروز که بر حسب اتفاق سمت تئاتر شهر یهو سید ضیاء رو دیدم، گفت که خودشون هنوز هستند ولی رضا برگشته افغانستان! رضا الآن تو قندهاره و شده معاون نماینده حقوق بشر تو افغانستان. نزدیک بود از هیجان تو خیابون بالا پایین بپرم! آی ذوق دارم، آی کیف کردم وقتی شنیدم، زودی یه میل زدم بهش ببینم اونجا چکار می کنه؟ چه خبره؟ مطمئنم با اون طرز فکر و ایده هایی که داشت می تونه کمک خوبی باشه اونجا، مطمئنم! می گم، قندهار الآن امن تر دیگه ها؟ اوضاع آروم تر شده دیگه؟ پ.ن. نشستم همه عکسهای اون روزا رو دوره کردم این آخر سالی! پ.ن. سر بادبادک باز چقدر به یادشون بودما!
|