|
قصه همان قصه است گیرم از زبان ما گفته نشود و کلماتش اینور آنور شده است، قالب و فرم که همان است. اصلا انگار یکسری از جمله ها را من گفته باشم، حتی همان بعضی که فقط فکر بودند و جمله نشدند. درس پس می دهم با این نوشته، خودم که می دانم! تکرار چیزی که بلدیم ولی انگار باید گاهی یکی برایمان تکرارش کند که فکر کنیم کسی هست، کسی حواسش هست، یا تلنگری باشد یا چه می دانم چیزی از همین دست. دخترک راست گفته بود گاهی دلمان می خواهد خوانده شویم، شنیده شویم حتی اگر خودمان بدانیم حرفها تکرار است و بیهوده و غیر منطقی و ... من این راه را قبلا رفته ام که الآن اینجایم. یک زمانی فکر می کردم فقط من، من راه رفته ام و نوشته ام اینطور. زمان که گذشت دیدم انگار همه ی ما تکرار هم هستیم، و من یکی از هزارها. همین شد که وقتی دوباره نوشتم، نوشتند بزرگ شده ای. یک زمانی فکر می کنی آخر ِ آخر دنیا همینجاست که ایستاده ای بعد یک نور کوچولو از نمی دانم کجا لذت قدم گذاشتن به راه جدید را زنده می کند و بعد زندگی جریان داشته تو ایستاده بودی به تماشا، بی تفاوت بی علاقه! و یاد می گیری که بایستی کنار دنیا و جریان داشته باشد و لذت ببری از حال از هرچه حالا داری. نصیحت های دخترانه شد اما انگار باید گفته می شد، دوسال پیش یا سال گذشته که ماند و ماند برای امروز که بهانه ی نوشتنت کردم. می گذاریمش به حساب پایان سال و خانه تکانی و رخت نو. درس پس ات دادم!
|