آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: February 2007
 ماه بعدی: April 2007

آرشیو ماه: March 2007


»» گاهی حرفی که می خواهی

گاهی حرفی که می خواهی بزنی، یکی دیگه به ساده ترین و قشنگ ترین حالت گفته. همین چند خط ایشون با یه کوچولو دست کاریِ من پیشکش

به تشویش
دل می‌زنی که چه؟
بخند و ببین
امروز هم روزی‌ست
بی رویا، بی خواب
بی فردا.

لینک | ئه‌سرين | March 30, 2007 02:02 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» "بهار، رستاخیز طبیعت!" چه تشبیه

"بهار، رستاخیز طبیعت!"
چه تشبیه خشنی واسه این فصل! آدم بیشتر یاد ترمیناتور میفته!

لینک | ئه‌سرين | March 30, 2007 01:49 AM | نظر (1)| هرچی
 
»»

آقای بُل عزیز!
می دانم که زنده نیستید با این حال مجبورم این نامه را برایتان بنویسم. مجبورم چون شما مرا در اجبار قرار دادید با کتابتان، با شخصیتهایی که خلق کرده اید و با ایده تان در خلق داستان. و در تمام این مدت یادم هست که شما نویسنده اید و رسالتتان نوشتن، هرچه که باشد!
آقای بُل عزیز!
من از شما متنفرم! نه به خاطر نوع نگارشتان که اتفاقا ستایشش کردم، نه به خاطر سوژه داستانتان که البته برایم جذاب بود و نه حتی به خاطر صرف شخصیتهای داستانتان.
از شما متنفرم چون به عنوان نویسنده، فکر کردید هرکاری می توانید کنید. چون شدید خدای دیگری.
آقای بُل عزیز!
ما به اندازه کافی با همین خدای خودمان درگیری داریم، به اندازه کافی از ول معطل کردنمان میان افکار، پس از حادثه دندان به هم ساییده ایم، دیگر شما این وسط چه می گویید؟
آقای بُل عزیز!
باید تشکر کنم از اینکه بازی قدیمی "تا کی زنده هستم" من را لااقل شما یکی خوب درک کرده اید، همان بازی که آندریاس قصه تان بهش مبتلاست. همان که تاریخ مرگ می یابد.
آقای بُل عزیز!
لطفا بفهمید! از اینکه بازی قدیمی من رو شده ناراحت نیستم، از این دلگیرم که شما هم، به آندریاس تان امید داده اید. خبر داده اید و بعد آخر داستان او را ول کرده اید تا زنده بماند، فکر کند، عذاب بکشد برای از دست دادن و باقی مانده و بعد تازه بمیرد یا نمیرد.
آقای بُل عزیز!
قبل و بعد از شما هم نویسندگان دیگری هم این کار را کرده اند. ولی اینجا، دیقیقا در همین کتابتان نقش خالقی ِ شما، همین شما آقای بُل، آنقدر پررنگ بود، آنقدر عیان بود که وقتی آندریاس بیچاره تان در آخر زیر لاشه ی اتومبیل و زیر قطره های خون اولینا زنده ماند تا بماند، فکر کند، ببیند که هست و آنها نیستند، عذاب بکشد که هست که می تواند به یاد بیاورد، که باید باشد و محکوم است به بودن و آخر داستانتان را ول کردید به امان ذهن ِ من ِ خواننده که فکر کنم زنده می ماند یا نه، فهمیدم از شما بیزارم.
آقای بُل عزیز!
من می توانم فکر کنم آندریاس آنقدر زیر لاشه ی اتومبیل می ماند تا بمیرد، یا می توانم فکر کنم که شدت سانحه آنقدر بوده که نه در دم ولی پس از مدتی او را بکشد.
می توانم از نشانه های داستانتان کمک بگیرم که آن تاریخ(تاریخ مرگ)، آن محل- استری -(محل مرگ) از قبل برای مرگ تعیین شده بود، اما می توانم خیال هم کنم که فرشته های نجات ممکن است از نمی دانم کدام ناکجاآبادی سر برسند و آندریاس مفلوک ِ زخمی را نجات دهند، تنها بازمانده!
می توانم خیال هم کنم که تمام حس کردن مرگ ِ آندریاس نه برای خودش که برای همتای مونثش، اولینا بوده. می توانم هزار فکر دیگر هم داشته باشم که چطور زنده می ماند.
آقای بُل عزیز!
همین فکر هزار جوره است که مرا از شما، که خیال کرده اید خدا بودن، ول کردن مخلوقتان به فکر و خیال لذت دارد، مرا از شما بیزار می کند.
از اینکه باز یادم آورده اید همه ی آن درگیریهای ذهنی را.
آقای بُل عزیز!
متشکرم بابت یک شب خاطره و حسرت!

برسد به دست هاینریش بُل نویسنده کتاب قطار به موقع رسید، هرجا که هست!

پ.ن. اگر به من بود، حاضر بودم یک هفته از زندگیم رو بدم برای اون نصفه روز!

لینک | ئه‌سرين | March 29, 2007 01:14 AM | نظر (4)| قصه
 
»» کی فکرشو می کرد که

کی فکرشو می کرد که ستاره ای که اولین نورهای بعد از ماه رو پخش می کرد تو آسمون و من سالهای گیج ِ بلوغ و شب بیداریهای چرت و پرت نویسی و داستان و زل زدنهامو باهاش سر کردم، اسمش قلب العقرب باشه؟

هنوز هم بعد از شش سال دونستن، نشئه ی پیدا کردن اسمشم!

لینک | ئه‌سرين | March 28, 2007 05:37 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» شب، میان همهمه ی سکوت

شب، میان همهمه ی سکوت و در پس نوید سرخی صبح، صدا آرام آرام به تن خلوت چهار دیوار خزید و جایی در دستانم ثبت شد برای حفظ کلماتی که از دورها در چاه گلو گیر کرده بودند و زمان نیافته بودند، هنوز...

پ.ن. یکجورهایی شده ایم این، من و ام پی تری پلیرم!

لینک | ئه‌سرين | March 23, 2007 01:22 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» به راهی که هر خروس

به راهی که هر خروس ِ باد نمات اشارت می دهد
"شاملو"

پ.ن. میریم که داشته باشیم

لینک | ئه‌سرين | March 22, 2007 05:35 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» همین حرفی که کم شد از لب من

آرام و بی صدا
چونان خوابی
که ناگهان فرا می گیردت!

لینک | ئه‌سرين | March 22, 2007 02:54 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»» 86

بالاخره گذشت این 85 که از اولش نحسی ریخت رو سرمون!

دعا می کنم هرچی می خوای امسال به دست بیاری! چیزی که حقته و نداشتی!
دعا می کنم بی خیال این وراثت لعنتی بشی و خودت راهت رو بسازی نه گذشته ای که گذشته!
دعا می کنم سالم باشی و همیشه محکم، و مثل همیشه قابل اطمینان!
دعا می کنم امسال، تکرار سال گذشته ام برای تو نباشد!
دعا می کنم تصمیم بگیری، قاطع و بایستی!
دعا می کنم راهت رو پیدا کنی، راه، نه بیراه!
دعا می کنم که باشی، که باشید!

با همون ته مونده های باورم
و برای آنها که نبودند ولی حضور داشتند!

لینک | ئه‌سرين | March 21, 2007 06:01 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» تاسی تو از کثرت شاید

تاسی تو از کثرت شاید تنها چیزیست که ضرب آهنگ قدمهایم را کند می کند، تا جایی که ریتم دیگر نه در یک ردیف که ساز مخالف می شود.

لینک | ئه‌سرين | March 20, 2007 01:19 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» جمشید و خورشید

 من ترجیح میدم به جای بمب گوگلی واسه فیلم 300 راه انداختن و پتیشن امضا کردن و تاریخچه هزارساله به رخ کشیدن و دیگران رو خائن لقب دادن، تو تبلیغ این انیمیشن جمشید و خورشید شرکت کنم که هم کمکی بشه به سازندگانش در تبلیغ و فروشش و هم مشت محکمی باشه به دهان آمریکای جنایتکار استکبار از خدا بی خبر که هی انیمیشن خارجی نشونمون میدن ما هم کیف می کنیم!

گرافیکش که خوشگله، بذار فیلمش بیاد ببینیم چه کرده اند دوستان! دهه فجر هم یه انیمیشن پخش می شد ظاهرا، اون یه قسمتی که من دیدم کارشون عالی بود!

لینک | ئه‌سرين | March 19, 2007 12:34 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» دیدی گفتم همه جای دنیا دوست دارم، حتی تو افغانستان

من از دیروز ذوق زده و هیجانیم هوارتا!
یه یک سالی می شد که از رضا بی خبر بودم. آخرین بارها قبل از جشنواره قند پارسی صحبت کردیم و چقدر از همه جا صحبت کردیم، از انتخابات ، از رشته حقوق، از اینکه باید وکیل خودم باشه و گفت فعلا دست نگه دار کسیو نکش تا بتونم وکالت کنم، از اینکه شاید بره فرانسه، از اینکه چرا من حقوق نمی خونم؟ و چقدر اصرار کرد که شروع کنم، جامعه شناسی یا حقوق، که می تونم و .. از داستان و نفر اول جشنواره داستان شدنش و از اینکه افغانستان یک کم امن تر شد جاهای دیدنی زیاد داره و گفتم دوست دارم ببینمش و ... بعد رفت تا یه بار زنگ زد که اداره ات کجاست؟ یه سر بیام ببینمت و  رفت که رفت، بی خبر! از هرکی سراغ خودش و خانواده اش رو گرفتم گفتن خانواده اش برگشتن افغانستان، خودش دنبال کارهای فارغ التحصیلی و .. است! تا دیروز که  بر حسب اتفاق سمت تئاتر شهر یهو سید ضیاء رو دیدم، گفت که خودشون هنوز هستند ولی رضا برگشته افغانستان!
رضا الآن تو قندهاره و شده معاون نماینده حقوق بشر تو افغانستان. نزدیک بود از هیجان تو خیابون بالا پایین بپرم! آی ذوق دارم، آی کیف کردم وقتی شنیدم، زودی یه میل زدم بهش ببینم اونجا چکار می کنه؟ چه خبره؟ مطمئنم با اون طرز فکر و ایده هایی که داشت می تونه کمک خوبی باشه اونجا، مطمئنم!

می گم، قندهار الآن امن تر دیگه ها؟ اوضاع آروم تر شده دیگه؟

پ.ن. نشستم همه عکسهای اون روزا رو دوره کردم این آخر سالی!
پ.ن. سر بادبادک باز چقدر به یادشون بودما!

لینک | ئه‌سرين | March 19, 2007 01:44 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» به اين نتيجه رسيدم كه

به اين نتيجه رسيدم كه لااقل بيشتر ما نفري يك ويكي، پگي لو و  پگي آن داريم كه با هم همزيستي دارن و  هرچند وقت يه بار يكيشون بيشتر كنترل رو دست مي گيره*. (يكي دو نفر رو كه خوب سراغ دارم)

* ر.ب. سي بل/ فلورا ريتاشرايبر

پ.ن. اين وبلاگستان محيط خيلي خوبي واسه تحليل رواني داره ها! حيف كه سوادم تو اين زمينه تجربيه تا علمي!

لینک | ئه‌سرين | March 17, 2007 11:11 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» قصه همان قصه است گیرم

قصه همان قصه است گیرم از زبان ما گفته نشود و کلماتش اینور آنور شده است، قالب و فرم که همان است. اصلا انگار یکسری از جمله ها را من گفته باشم، حتی همان بعضی که فقط فکر بودند و جمله نشدند. درس پس می دهم با این نوشته، خودم که می دانم! تکرار چیزی که بلدیم ولی انگار باید گاهی یکی برایمان تکرارش کند که فکر کنیم کسی هست، کسی حواسش هست، یا تلنگری باشد یا چه می دانم چیزی از همین دست. دخترک راست گفته بود گاهی دلمان می خواهد خوانده شویم، شنیده شویم حتی اگر خودمان بدانیم حرفها تکرار است و بیهوده و غیر منطقی و ...
من این راه را قبلا رفته ام که الآن اینجایم. یک زمانی فکر می کردم فقط من، من راه رفته ام و نوشته ام اینطور. زمان که گذشت دیدم انگار همه ی ما تکرار هم هستیم، و من یکی از هزارها. همین شد که وقتی دوباره نوشتم، نوشتند بزرگ شده ای.
یک زمانی فکر می کنی آخر ِ آخر دنیا همینجاست که ایستاده ای بعد یک نور کوچولو از نمی دانم کجا لذت قدم گذاشتن به راه جدید را زنده می کند و بعد زندگی جریان داشته تو ایستاده بودی به تماشا، بی تفاوت بی علاقه! و یاد می گیری که بایستی کنار دنیا و جریان داشته باشد و لذت ببری از حال از هرچه حالا داری.
نصیحت های دخترانه شد اما انگار باید گفته می شد، دوسال پیش یا سال گذشته که ماند و ماند برای امروز که بهانه ی نوشتنت کردم.
می گذاریمش به حساب پایان سال و خانه تکانی و رخت نو.
درس پس ات دادم!

لینک | ئه‌سرين | March 15, 2007 12:03 PM | نظر (3)| هرچی
 
»» انساني،‌ كاملا انساني

حالا هم كه مود گير دادن نيستم بازم يه سوال:
چرا ما اينقدر مسئوليت گريزيم؟ ژست گرفتيم جلو دوربين؟

پ.ن. اينم سوال شروع سال جديد!

لینک | ئه‌سرين | March 14, 2007 04:35 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» کره زمین خیلی بزرگ است . چرا به من چسبیدی

...همیشه کلید یدک برای قفل هایت بساز. مخصوصن وقتی بمب گذارت دفعه اوش است و نویسنده ات ادعای انسان دوستی دارد...

پ.ن. كلي اين خانم پياده رو، رو مي دوستيما

لینک | ئه‌سرين | March 13, 2007 12:39 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» وارث

باید تاوان پس دهیم
ما که به دنیا آورده اندمان

لینک | ئه‌سرين | March 13, 2007 03:06 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» پیامدهای کردارمان گریبانمان را می

پیامدهای کردارمان گریبانمان را می گیرند، بی اعتنا به اینکه ما در این میانه خود را اصلاح کرده ایم.

اینجا گفته از نیچه است ما هم چون از جمله خوشمان آمده می گیم قبول!

لینک | ئه‌سرين | March 13, 2007 02:54 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» ...چقدر بد استصد برگ ِ

...چقدر بد است
صد برگ ِ خیابان زیر دستت باشد و
کسی کفشی
خودکاری
تعارفت نکند!

...زندگی همین است:
قهوه خانه ی حرفها
حرفهای قهوه خانه ای
مسافری و
چایی و
خداحافظ!...
"سید امین باقری"

پ.ن. گاهی بین خرت و پرتهایی که باقی مونده چیزای خوبی پیدا می شه!

لینک | ئه‌سرين | March 12, 2007 09:39 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» اسفند پارسال تا امسالچقدر همه

اسفند پارسال تا امسال
چقدر همه چیز تغییر می کنه!
چقدر همون آدمیم؟ چقدر از اون آدم و عقاید و حسهاش مونده؟

لینک | ئه‌سرين | March 11, 2007 12:23 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» خوشحاليم!! به اطلاع دوستان نزديك

خوشحاليم!! به اطلاع دوستان نزديك برسانيم كه عده كثيري از ما به مرضي مبتلا هستيم علاج ناپذير. بريد خوش باشيد كه تا آخر عمر باهاتونه و هيچ رقمه درمون بشو نيست و همانا چيزي نيست جز ملغمه اي از عذاب وجدان و خود مقصر پنداري نسبت به تاثير هر حرف و هر رفتار در برخورد با ديگران، قبل از وقوع ِ قطعي يا احتمالي آن.
زير مجموعه اي از ماليخوليا!

لینک | ئه‌سرين | March 11, 2007 10:15 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» به طرز وحشتناکی فکر می

به طرز وحشتناکی فکر می کنم که فقط خودم هستم که این وضعیت پوچی و بی خیالی ناشی از اون رو می فهمم! خصوصا وقتهایی مثل امروز بعد از یه دوره گیر دادن و یکهو پووووووووووف، باز هم بی خیالی رو عشق است!

حالا تا کی که دوباره گم بشم ...

لینک | ئه‌سرين | March 11, 2007 01:07 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» یکهو شب که میای بخوابی

یکهو شب که میای بخوابی فکر می کنی اسمت چی بود؟ اینایی که هی اسمت رو صدا می کنن کیو صدا می کنن؟ با کی کار دارن؟ بعد جلوی آینه ده بار اسم خودت رو تکرار می کنی می بینی چقدر غریبه است. فکر می کنی پس چرا وقتی صدات می کنن جواب میدی؟ جواب میدی از رو عادت!
این اسمی که پای امضات هست، آی دی ایملت هست، تو شناسنامه، تو مدارک، تو سرت... کی هستی؟

لینک | ئه‌سرين | March 10, 2007 11:35 AM | نظر (1)| هرچی
 
»»

"...و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می کشند گریه کردم، دخترهایی که بعدها از خود متنفر می شوند و مثل یک درخت توخالی، پوسته ای بیش نیستند، و عاقبت به روزی می افتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است، و خودشان نمی دانند چرا زنده اند..."
سال بلوا/عباس معروفی

آخ که من چقدر با همین فکر تا پای گریه رفته ام!
فکرکنم 19-18 ساله بودم که سال بلوا رو خوندم و سمفونی مردگان و از همون روزها و از بین صفحات کتابی که بوی عطر کهنگی کاغذ گرفته بود عاشق نثر عباس معروفی شدم که مدام نقب می زد به گذشته و یکهو معلق در حال می موندی و انگار خودت جزئی از نوشته هایی، خط به خط و کلمه به کلمه. حالا با این هیجان، فکر کن وقتی پارسال کامنت تبریکش رو برای یکی از پستهام (یه چیز تو مایه های تحلیل وضع سیاسی زمان انتخابات بود) دیدم چه شکلی شده بودم! کلا اینجوریم دیگه چیزای کوچولو یهو اونقدر خوشحالم می کنه که یه جا بند نمی شم! و همیشه یکی از این چیزهای کوچولو لذت خواندن و خواندن است.

پ.ن. علی جان واقعا تشکر، دوباره خوندنش برام واجب بود، اون سالها از هولم بیشترش رو قورت داده بودم، یادم اومد باز! حالا تو کتابخونه ام هم دارمش.
پ.ن. گاهی لازمه دوباره خوانی کرد!

لینک | ئه‌سرين | March 10, 2007 09:50 AM | نظر (3)| كافه
 
»» لال بازی های غلامحسین ساعدی

لال بازی های غلامحسین ساعدی رو خوندین؟ نه؟ پس بخونید!

لینک | ئه‌سرين | March 10, 2007 01:20 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» شده ابر ِ بلا وایساده

شده ابر ِ بلا وایساده بالا سرمون جُم هم نمی خوره، هر از گاهی هم یه بارشی می گیره رو سر ما که مثل موش آب کشیده بشیم بعد تا بیاییم خشک بشیم بازی دوباره از سر! هی هم باید دست و دلمون بلرزه!

لینک | ئه‌سرين | March 9, 2007 03:21 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» بچه آخه تو چرا اینقدر

بچه آخه تو چرا اینقدر شبیه منی؟ دقیقا به همون شدتِ مزخرفی!

پ.ن. خودم نمی دونم این تعریفه یا فحش!

لینک | ئه‌سرين | March 9, 2007 01:53 AM | نظر (9)| هرچی
 
»»

حوا خواهم ماند
با سیبی در دستانم
یک گاز برای من
یک گاز برای تو
برابر ِ برابر
" ئه سرین"
--------------------------

"به نیمه ی زنانه ام"
من، نیمه ام
نیمه،
نیمه ایشان
چرا که زن زاده شدم
بر قربانگاه سياه پوشان


من دستیار شیطان ام
بهراس و بگریز از من
هرچند
در هر معبر تاریک
هر صدای پایی را
هزار دست و دل لرزیده باشم
هرچند
بارها از سایه خویش جهیده باشم

من ناموس ام
در قاموس ایشان
تا کاسته شوم
به پاسدار چند یاخته ی ناتمام
میراث تکامل نیافته اجداد بدوی

من تراژدی ِ غمبار ِ بودن ام
ورق بزن مرا و
گریه ام کنم به آرامی
مرور کن مرا و
زارم بزن به تمامی
*****
آه ای همزاد ِخاموشی!
بیارای خویش را
و دستمال سرخت را تکانی بده
چرا که تو
سمبل زیبایی انسان بوده ای

آه ای برباد ِفراموشی!
بغض اعصار را فریاد کن
و حدیثی تازه بیاور
چرا که تو
پیامبرِ زندگانی بوده ای
-حتی بی معجزه مادری -
در آن هنگامه
که هستی به نیستی می نشیند
"همزاد"

لینک | ئه‌سرين | March 8, 2007 12:50 PM | نظر (1)| نه‌،قصه
 
»» زنان مقابل زنان! در خانه،

زنان مقابل زنان! در خانه، در اجتماع، در رابطه، در لایه های پنهان ِ اعتقاد!
راستی مردهایمان کجا هستند؟ فردا، امروز!

به پایبست فکر کرده ایم؟ یا همه چشم دوخته ایم به اوج ِ بلندی که تکیه بر زمین ویران دارد؟

لینک | ئه‌سرين | March 8, 2007 12:03 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» سوخت شد

حسرت بعضی چیزها برای همیشه به دل آدم می ماند. بعضی چیزها را باید همان وقتی که حسش کردی مزه مزه کنی، بعدترش شاید به بکری همان اول نباشد. بعضی چیزها نیاز همان لحظه اند، نه دیرتر و نه زودتر.

لینک | ئه‌سرين | March 7, 2007 11:44 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» برو جلو در خونه خودتون

برو جلو در خونه خودتون بازي كن

لینک | ئه‌سرين | March 7, 2007 11:08 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» چه فرقی می کنه؟ وقتی

چه فرقی می کنه؟ وقتی که آب دیگه به بالای سوراخهای دماغت رسیده!
چی؟
کلاًً !

لینک | ئه‌سرين | March 6, 2007 12:47 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» بود که قرعه دولت به نام ما افتد؟

رنج ما قوی تر از مشروبه!
"پناهی"

لینک | ئه‌سرين | March 5, 2007 11:26 AM | نظر (1)| كافه
 
»» اينبار ديگه بار آخرته! ...

اينبار ديگه بار آخرته! ... دوره مي كنيم .... بالش رو بچپون رو سرت بلكه صدا كمتر بشه!...
بازداشت رو شنيدي؟...تو كجايي؟ كله خراب نكنه تو هم بودي؟... سالمي؟... اسمهارو شنيدي؟... خبر بده...
+ رفتند تعزيه ببينند تو محوطه!
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد ؟!
- سلام. يادم هست،‌ فقط درگيرم. سلام برسون
- آره، حتما از 209 آپ ديت كردم!
خواب ديدم روح شدم از ديوارا رد مي شم، يه عده دنبالمند، يه سري پول دستمه يه خورده رو دريا مي بره، لحاف تشك ميريزه روش، ‌گريه مي كنم داد مي زنم به زور صدام كه بيرون نمياد، مي كشمش بيرون داره خنده، من گريه مي كنم. دعوا مي كنه، ‌مسخره مي كنه،‌ ميزنه،‌ من گريه مي كنم،‌ داره مي خنده... دست و شكمم خونيه...

- چه فايده وقتي از هر طرف بند بهت وصله؟ حتي براي مردن هم؟
- من خودم تعزيه ام!‌

لینک | ئه‌سرين | March 5, 2007 01:36 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» وبلاگ گردي

پیاله
پیاله
برایمان زهر می آورند
پیاله ها را می شویم
و با پارچه خشک می کنم
تا گل و مرغشان برق بیفتد
بعد برمی گردانم:
نذرتان قبول ! *


پرش به [فضاي] تهي

لینک | ئه‌سرين | March 4, 2007 09:12 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» Good Night, and Good Luck

آها راستي،
این دیگه چه انتخاب دوبلوری بود؟ آخه اون صدا به چهره یخی ِ David Strathairn می خورد؟ يا اون صدا بود واسه George Clooney ؟ اين تيم دوبله چكاره داره مي كنه؟ مدير دوبلاژ ندارن؟

پ.ن. Q، آهنگها!

لینک | ئه‌سرين | March 4, 2007 02:54 AM | نظر (5)| هرچی