آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - تو پس کی آدم - 02/15/07
 پست بعدی: موهاش را كشيده بود روي - 02/17/07

»»

"...الیاس می گفت، رابعه داشته می رفته به مکه، در میان راه مکه، کعبه را می بیند که به استقبال او آمده است. رابعه می گوید، من با رب البیت کار دارم نه با بیت. از دیدن کعبه برای چه شادی کنم.
الیاس گفته بود قصه نیست، امکان دارد. اصلا به قصه و خواب به عنوان یک جزء سوای زندگی نگاه نمی کرد. می گفت همه شان مکمل همند. گفته بود ابراهیم ادهم که برای رسیدن به مکه سیزده سال سلوک کرده بود و از آنکه در هر مصلا جایی دو رکعت نماز می خواند تا آخر به مکه رسید و خانه را ندید. به صرافت افتاد که به چشمهایش خللی رسیده است، هاتفی گفت که چشم تو مشکل ندارد کعبه به استقبال ضعیفه ای رفته است. ابراهیم غیرتش گل می کند و کاشف به عمل می آورد که رابعه است که در جهان شور افکنده است. وقتی رابعه را می بیند می گوید، از چه در جهان شور افکنده ای؟ رابعه می گوید، تو شور در جهان افکندی که چهارده سال درنگ کردی تا به خانه رسیدی!..."

"... دنیا پر از سایه روشن هاست، پر است از چیزهایی که هستند و نیستند طوری که نمی شود توضیح داد."
لیلی بهانه ناگزیر/حسن فرهنگی

آقای فرهنگی عزیز اگر باز اینجا سر زدید بر حسب تصادف، من هنوز این کتاب رو بیشتر از بقیه کارهاتون دوست دارم. و تشکر بابت اون تقدیم نامه ی خودکاری ِ صفحه ی اول که عکس شده در خاطرم و تمام آن روزهای پر از هیجان ِ محیط و شعر و داستان و همایش... و من! دریا یتان را ببوسید از طرف من:)

پ.ن. فکر نمی کنم چاپ جدیدی داشته باشه و راحت بشه پیداش کرد. گفتم حالا که پرتم کرده اند به روزهای گذشته، بذار اقلا به قسمتهای شیرینش کمی سر بزنم. کتاب رو یک نفس خوندم، باز!

ئه‌سرين | February 15, 2007 10:00 AM | نظر (4)| كافه
 
نظرات:
حسن فرهنگي : February 16, 2007 11:59 AM

ئه سرين عزيز سلام.من را به گذشته هاي نه چندان دور مي بري كه دختري نوجوان خوره ي كتاب در اتاقم مي آيد و هر روز كتابي امانت مي برد و بي كم و كاست مي خواند و بر مي گردد و دوباره از نو.او مي خواهد رئيس جمهور شود و رد پدرش را نيز در ميان عكسهاي گذشته مي گيرد و اين دختر براي من عزيز مي شود.خوشحالم كه بعد از اين همه مدت پيدايت كردم باز.كاش مي دانستم در چه حالي هستي.مادر چيكار مي كند.از سايت خوبت مشخص است كه هنوز پويايي و سر پرشوري داري.از خودت خبري برايم بده.و از مهندس جواني كه آسمان را رصد مي كرد نه ستاره ها را.كتابهاي ديگرم را كه نخوانده اي تهيه كن و بخوان.مدتي است كه نديده امت.فكر كنم نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد و خاطرات عاشقانه ي يك گدا را نخوانده اي.


leyla : February 16, 2007 01:26 AM

برای نوشین: رابعه عارف با رابعه شاعر فرق میکنند. حالا اینا چه ربطی به کتاب این یارو داشت اینا که تذکره الاولیاست. به خاطر تفسیرش؟
----
ئه سرین: ربطی نداشت، یه نقل قول بود از اون کتاب! و الا اصلا داستان اون کتاب یه چیز دیگه است! تفسیر اینام ندارهD:


همفری بوگارت : February 15, 2007 10:29 AM

من فکر کردم فقط مدافع حقوق خانمایی نگو کتابم میخونیی


نوشین17 : February 15, 2007 10:21 AM

توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن تنگ تر گردد کمند
عاشق این شعر رابعه ام همون رابعه است دیگه نه ؟ /-: