|
"...الیاس می گفت، رابعه داشته می رفته به مکه، در میان راه مکه، کعبه را می بیند که به استقبال او آمده است. رابعه می گوید، من با رب البیت کار دارم نه با بیت. از دیدن کعبه برای چه شادی کنم. الیاس گفته بود قصه نیست، امکان دارد. اصلا به قصه و خواب به عنوان یک جزء سوای زندگی نگاه نمی کرد. می گفت همه شان مکمل همند. گفته بود ابراهیم ادهم که برای رسیدن به مکه سیزده سال سلوک کرده بود و از آنکه در هر مصلا جایی دو رکعت نماز می خواند تا آخر به مکه رسید و خانه را ندید. به صرافت افتاد که به چشمهایش خللی رسیده است، هاتفی گفت که چشم تو مشکل ندارد کعبه به استقبال ضعیفه ای رفته است. ابراهیم غیرتش گل می کند و کاشف به عمل می آورد که رابعه است که در جهان شور افکنده است. وقتی رابعه را می بیند می گوید، از چه در جهان شور افکنده ای؟ رابعه می گوید، تو شور در جهان افکندی که چهارده سال درنگ کردی تا به خانه رسیدی!..." "... دنیا پر از سایه روشن هاست، پر است از چیزهایی که هستند و نیستند طوری که نمی شود توضیح داد." لیلی بهانه ناگزیر/حسن فرهنگی آقای فرهنگی عزیز اگر باز اینجا سر زدید بر حسب تصادف، من هنوز این کتاب رو بیشتر از بقیه کارهاتون دوست دارم. و تشکر بابت اون تقدیم نامه ی خودکاری ِ صفحه ی اول که عکس شده در خاطرم و تمام آن روزهای پر از هیجان ِ محیط و شعر و داستان و همایش... و من! دریا یتان را ببوسید از طرف من:) پ.ن. فکر نمی کنم چاپ جدیدی داشته باشه و راحت بشه پیداش کرد. گفتم حالا که پرتم کرده اند به روزهای گذشته، بذار اقلا به قسمتهای شیرینش کمی سر بزنم. کتاب رو یک نفس خوندم، باز!
|