|
هميشه از پايين پله ها شروع مي كند، نه از انباري پر از خرت و پرت ِ بالا و نه از بالكن. هميشه از پله هاي پايين آرام آرام شروع به خزيدن مي كند. يا لااقل من فكر مي كنم مي خزد. چون به هرحال پا كه ندارد(من اينطور گمان مي كنم) هيچ صدايي از باز شدن در جدا كننده ي دو طبقه از هم نيست، مطلقا هيچ صدايي. اوائل حتي همين صداي به اصطلاح خزيدن هم نبود. صدا دقيقا از بعد از سه پله ي ابتدايي آغاز مي شود(همیشه در شمارش سه پله کم می آورم، انگار که سه پله ی ابتدایی اصلا وجود ندارد). در تصورم مثل كسي است كه پا ندارد و پايين تنه اش منتهي مي شود به حجمي بدون دو تقسيم بندي مجزا تحت عنوان پا،يكدست و ادامه ي چيزي مثل بدن. (اوائل به موجودي شبيه به پري دريايي تشبيهش مي كردم ولي حالا مي دانم لااقل به شيرهاي دريايي شبيه تر است از اين لحاظ)، دو دست كوتاه آنقدر كه براي گذاشتن هر دو دست روي زمين و كشيدن خود مجبور است بدن را از زمين جدا كند و يك سر با گردني كوتاه. اين تمام تصور من است از موجودي كه هروقت تصميم به خواب مي گيرم پيدايش مي شود. آرام آرام - نه مخفيانه كه بر طبق عادتي، شيوه اي در حركت شايد – خود را بالا مي كشد از پله ها. دست ها روي پله ي بالايي...آرام مي خزد بالا...و تپ... . دست ها روي پله ي بالايي...آرام مي خزد بالا...و تپ.... همين صدا هم گاهي وجود ندارد. بالش را از زير سر بر مي دارم و گوش مي چسبانم به زمين، باز هم نيست. تازگي بس كه سعي كرده ام قبل از حضورش صدايش را بشنوم، دچار تشكيك شنيداري هم شده ام. آرام كه مي خزد درون اتاق، تمام توانم را براي چشم باز كردن جمع مي كنم ولي حتي به تعداد دفعات انگشتان دستانم هم موفق نبوده ام. (هربار هم كه باز كرده ام، من بودم و اتاق خالي) اوائل مي ترسيدم. ترس از حضور غريبه اي در اتاق،نصف شب، سر ظهر،وقت و بي وقت. حالا اما نه كه عادت كرده باشم، اما ترس هم ندارم، جز در موردي! نه بويي از حضور و نه تقريبا صدايي. تنها حضور گرم حجمي كه خود را به هر طرف مي كشد و به هرچيز-تاكيد مي كنم،به هرچيز – سرك مي كشد. از داخل كمد گرفته تا داخل كوله پشتي ام، رديف كتابهايم، دست نويسها و لباسهاي پخش و پلا شده ام به اطراف و ... و اين بازديد در هربار حضور تكرار مي شود حتي اگر هيچ تغييري در اين حزئيات داده نشده باشد. حجم گرم(هنوز اسمي بهتر پيدا نكرده ام) تنها نشانه ي حضورش گرماي عجيبي است كه دارد و اين گرما با تصور من از جنس پوستش، كه نمي دانم چرا فكر مي كنم مثل پوست اسب يا گاو چرمي و بدون چروك است، بيشتر مي شود. گاهي حضورش در اطرافم آنقدر نزديك مي شود كه فكر مي كنم حالا يك قسمتي از بدنش به دستم كه از زير پتو بيرون مانده مي گيرد و از حس يك جور گرماي همراه با نبض و پوست چرمي كشيده شده ي بدون چروك چندشم مي شود. اتفاقي كه البته هيچ وقت نيفتاده است. حجم گرم با چنان مهارتي در اتاق مي خزد و هرجا را بازرسي مي كند كه تلاش چندباره ام براي كشف اينكه در هر لحظه كجاي اتاق ميتواند باشد هم بي نتيجه مانده است. يكبار زمين اتاق را با موانعي از زرورق هاي صدادار ِ شكلات، كاغذهاي خش خشي و هرچيز صدادار ديگر طعمه گذاري كردم تا بلكه در حين اين خزش، بدنش به چيزي بگيرد و من با چشمان بسته حداقل متوجه شوم كه الآن در كدام قسمت از اتاق است،اما نشد. براي كشف حضور ناگهاني و بدون نشانه اش هم نقشه كشيدم اما اثر نكرد. شيشه ادكلنم را از قصد جلوي ديدش گذاشتم تا بلكه براي تست هم شده ازش استفاده كتد اما نكرد. يك پاكت سيگار Marlboro (كه بوي تندش حالم را به هم مي زند) جلوي ديدش گذاشتم اما فقط به برداشتن و نگاه كردن و گذاشتن كوتاه آمده به گمانم. حجم گرم اين روزها بيشتر پيدايش مي شود(شايد چون من هم زياد مي خوابم) و تنها پيشرفت من در كشفش، شنيدن صداي دم و بازدم اش است كه آنهم شك دارم كه واقعا شنيده ام يا ذهنم براي راحتي خودش آن را ساخته. حجم گرم(حالا كه فكر مي كنم مي بينم شايد اين بهترين اسم برايش باشد) را نمي دانم (درواقع اين فكر بعيد است برايش ) ولي من گاهي از حضور غريبه ي پوست چرمي ِگرمي كه در اتاقم براي خودش مي خزد دچار اضطراب يا شايد هم ترس مي شوم. چند روزي است كه فكرم درگير اين است كه اصلا اين حضور از كي بوده است؟ پ.ن. با تشکر از لیلا برای تذکر به جاش:)
|