آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: زیر نویس - 02/11/07
 پست بعدی: - تو پس کی آدم - 02/15/07

»» ذهن ِ‌خواب زده

هميشه از پايين پله ها شروع مي كند، نه از انباري پر از خرت و پرت ِ بالا و نه از بالكن. هميشه از پله هاي پايين آرام آرام شروع به خزيدن مي كند. يا لااقل من فكر مي كنم مي خزد. چون به هرحال پا كه ندارد(من اينطور گمان مي كنم)
هيچ صدايي از باز شدن در جدا كننده ي دو طبقه از هم نيست، مطلقا هيچ صدايي. اوائل حتي همين صداي به اصطلاح خزيدن هم نبود. صدا دقيقا از بعد از سه پله ي ابتدايي آغاز مي شود(همیشه در شمارش سه پله کم می آورم، انگار که سه پله ی ابتدایی اصلا وجود ندارد). در تصورم مثل كسي است كه پا ندارد و پايين تنه اش منتهي مي شود به حجمي بدون دو تقسيم بندي مجزا تحت عنوان پا،‌يكدست و ادامه ي چيزي مثل بدن. (اوائل به موجودي شبيه به پري دريايي تشبيهش مي كردم ولي حالا مي دانم لااقل به شيرهاي دريايي شبيه تر است از اين لحاظ)، دو دست كوتاه آنقدر كه براي گذاشتن هر دو دست روي زمين و كشيدن خود مجبور است بدن را از زمين جدا كند و يك سر با گردني كوتاه. اين تمام تصور من است از موجودي كه هروقت تصميم به خواب مي گيرم پيدايش مي شود. آرام آرام - نه مخفيانه كه بر طبق عادتي، شيوه اي در حركت شايد – خود را بالا مي كشد از پله ها. دست ها روي پله ي بالايي...آرام مي خزد بالا...و تپ... . دست ها روي پله ي بالايي...آرام مي خزد بالا...و تپ.... همين صدا هم گاهي وجود ندارد. بالش را از زير سر بر مي دارم و گوش مي چسبانم به زمين،‌ باز هم نيست. تازگي بس كه سعي كرده ام قبل از حضورش صدايش را بشنوم، دچار تشكيك شنيداري هم شده ام.
آرام كه مي خزد درون اتاق،‌ تمام توانم را براي چشم باز كردن جمع مي كنم ولي حتي به تعداد دفعات انگشتان دستانم هم موفق نبوده ام. (هربار هم كه باز كرده ام،‌ من بودم و اتاق خالي) اوائل مي ترسيدم. ترس از حضور غريبه اي در اتاق،‌نصف شب، سر ظهر،‌وقت و بي وقت. حالا اما نه كه عادت كرده باشم،‌ اما ترس هم ندارم،‌ جز در موردي!
نه بويي از حضور و نه تقريبا صدايي. تنها حضور گرم حجمي كه خود را به هر طرف مي كشد و به هرچيز-‌تاكيد مي كنم،‌به هرچيز – سرك مي كشد. از داخل كمد گرفته تا داخل كوله پشتي ام، رديف كتابهايم، دست نويسها و لباسهاي پخش و پلا شده ام به اطراف و ... و اين بازديد در هربار حضور تكرار مي شود حتي اگر هيچ تغييري در اين حزئيات داده نشده باشد.
حجم گرم(هنوز اسمي بهتر پيدا نكرده ام) تنها نشانه ي حضورش گرماي عجيبي است كه دارد و اين گرما با تصور من از جنس پوستش،‌ كه نمي دانم چرا فكر مي كنم مثل پوست اسب يا گاو چرمي و بدون چروك است،‌ بيشتر مي شود. گاهي حضورش در اطرافم آنقدر نزديك مي شود كه فكر مي كنم حالا يك قسمتي از بدنش به دستم كه از زير پتو بيرون مانده مي گيرد و از حس يك جور گرماي همراه با نبض و پوست چرمي كشيده شده ي بدون چروك چندشم مي شود. اتفاقي كه البته هيچ وقت نيفتاده است.
حجم گرم با چنان مهارتي در اتاق مي خزد و هرجا را بازرسي مي كند كه تلاش چندباره ام براي كشف اينكه در هر لحظه كجاي اتاق ميتواند باشد هم بي نتيجه مانده است.
يكبار زمين اتاق را با موانعي از زرورق هاي صدادار ِ شكلات، ‌كاغذهاي خش خشي و هرچيز صدادار ديگر طعمه گذاري كردم تا بلكه در حين اين خزش، بدنش به چيزي بگيرد و من با چشمان بسته حداقل متوجه شوم كه الآن در كدام قسمت از اتاق است،‌اما نشد.
براي كشف حضور ناگهاني و بدون نشانه اش هم نقشه كشيدم اما اثر نكرد. شيشه ادكلنم را از قصد جلوي ديدش گذاشتم تا بلكه براي تست هم شده ازش استفاده كتد اما نكرد. يك پاكت سيگار Marlboro (كه بوي تندش حالم را به هم مي زند) جلوي ديدش گذاشتم اما فقط به برداشتن و نگاه كردن و گذاشتن كوتاه آمده به گمانم.
حجم گرم اين روزها بيشتر پيدايش مي شود(شايد چون من هم زياد مي خوابم) و تنها پيشرفت من در كشفش، شنيدن صداي دم و بازدم اش است كه آنهم شك دارم كه واقعا شنيده ام يا ذهنم براي راحتي خودش آن را ساخته.

حجم گرم(حالا كه فكر مي كنم مي بينم شايد اين بهترين اسم برايش باشد) را نمي دانم (درواقع اين فكر بعيد است برايش ) ولي من گاهي از حضور غريبه ي پوست چرمي ِ‌گرمي كه در اتاقم براي خودش مي خزد دچار اضطراب يا شايد هم ترس مي شوم.

چند روزي است كه فكرم درگير اين است كه اصلا اين حضور از كي بوده است؟

پ.ن. با تشکر از لیلا برای تذکر به جاش:)

ئه‌سرين | February 12, 2007 03:19 AM | نظر (8)| قصه
 
نظرات:
ghomnam : February 1, 2008 08:30 PM

khobe ama age biyai webloge man khoshal misham
az harfat khosham oomad
09364309303


leyla : February 13, 2007 12:00 PM

"صدا دقيقا از بعد از سه پله ي ابتدايي آغاز مي شود(شمرده ام). " وقتی صدایی نیست نمیتونی بشمریش. پس بهتر اینکه بگی سه پله کم می آد تو شمردن و تو فکر میکنی حتما دستشو میذاره رو پله سوم و خودشو میکشه بالا و خزیدنش شروع میشه. منم یه نوشته داشتم سال 2 لیسانس تو همین مایه ها یه حیوون اندازه یه بالش با قیافه ای شبیه خرخاکی و خیلی سریع که البته فقط شبها بیرون میومد گاهی هم دو تا می شدن. راستشو بخوای اون موقع روحیم خیلی خراب بود. شبها خوابم نمیبرد حتی با دیازپام. (حالا با نگرانی) تو خوبی؟
---
ئه سرین: هووم! آره گمونم باید این تیکه رو یه تغییری بدم. مرسی از تذکر.
آره خوبمP: یعنی حالا نمی دونم دیگه، به شک انداختینمD: البته درسته طرح کلیش مال زمانیه که منم دچار بی خوابی بودم:)


dost20 : February 13, 2007 11:46 AM

سلام ، راستش نمی دونم کتاب مسخ رو خوندین ، که به احتمال قوی هم خوندین ، خیلی کافکایی نوشتین . راستش برام خیلی جالبه و هنوز باورم نمیشه که بتونه واقعیت داشته باشه . نه خداییش یه همچین حجم گرمی رو حس کردین ؟
اگه ممکنه برای من هم بیشتر توضیح می دین .متشکر . بدرود .
----
ئه سرین: سلام:) بله خوندم! :) حالا حجم گرم که نه ولی یه چیزی تو همین مایه ها گاهی:) شاید نوشتمش:)


آوات : February 13, 2007 09:33 AM

فضا سورئال شد


Hamid : February 13, 2007 08:48 AM

احجام حجیم گرم...
پنجره رو بهش نشون دادی ؟
خیلی خوب بود.
:)


ریواس : February 12, 2007 10:17 AM

اینا واقعیته؟ همیشه است؟
من اگه بودم بعید بود بتونم اینقدر مسالمت آمیز باهاش کنار بیام. تصور اینکه همچین حسی تو خواب و بیداری داشته باشم مور مورم میکنه.


sahar : February 12, 2007 07:58 AM

Asreene azizam,in halat kami vasam mashkoke ,lotfan behem emil bezan bishtar tozih bede.hatman ?montazeram.movazebe khodet bash.bye


لیلا : February 12, 2007 03:26 AM

آفرییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین
من بعدها می تونم به اینکه یه زمانی در کنار هم بودیم، افتخار کنم و بگم که این نویسنده بزرگ، زمانی همکار من بوده است!
دست دست دست
نویسنده مشهور آیندست