|
حالا تو هی بیا کتابها و دست نوشته ها را بریز وسط حیاط و آتش بزن و پاره کن بریز تو راه آب. حالا تو هی بیا مجاز وصل کن به حقیقت، اصلا بیا بشو قزاق، فاشیست، هرکه دلت خواست. من اما باید همان پرستار جنگ ِ کارتونهای کودکی می ماندم که شدم این که مانده! اصلا چرا نمی افتیم از دهانه ی چاه و سپیدمو شویم و صورت چروکیده، مانده ام حیران!
|