آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: January 2007
 ماه بعدی: March 2007

آرشیو ماه: February 2007


»» ما شرمنده ايم كه روحمان

ما شرمنده ايم كه روحمان بي اجازه به خوابهايتان سرك مي كشد، تنبيه اش مي كنيم اما قول كه نمي دهيم، روح است ديگر! و الا ما كه تا صبح يا پاي كتاب چشم مي ماليم يا چيزي مي نويسيم، يا دراز كشيده ايم و چشم دوخته ايم به نوك آنتن همسايه و آسمان قرمز-‌نارنجي ِ نصف شبهاي بي ماه تا خود ِ خود ِ سقيدي.

پ.ن. خودم كم سرگردون بودم،‌ روحمم بهش اضافه شده

لینک | ئه‌سرين | February 26, 2007 10:16 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» بادبادك باز - خالد حسيني

 باز يه كله نشستم تا خود صبح به خوندن! چرا من مقاومت مي كردم كه نخونمش؟

عجب صحنه هايي مي شه ازش درآورد واسه ساختن يه فيلم ِ خاورميانه اي. صحنه هاي اقغانستان ِ اول كتاب رو مخملباف بسازه.‌ اما صحنه ي استاديوم و سنگسار و درگيري آصف و سهراب و امير و حسن فقط مال اسكورسيزي باشه! افغانستان ِ‌ طالبان رو هم از محمباف پس مي گيرم، كاپولا بايد  بسازه! صحنه هاي آمريكارو هم هركي دوست داشت.

گذاشتن اين سه نا كتار هم مي دونم يه جور مسخره اي شده ولي ساعت پنج صبح دقيقا به همين فكر مي كردم!

لینک | ئه‌سرين | February 26, 2007 09:58 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» خوردن،‌ فقط براي اينكه خورده

خوردن،‌ فقط براي اينكه خورده باشي!
بودن، فقط براي اينكه هستي!
زندگي، فقط براي اينكه گريزي نيست!
و
نبودن...

وضعيت مبهميه اينكه گير كني كه كجا ايستادي؟ كه بايد باشي؟ كه تا كي باشي؟
تازه همه اينا مگه دست خودنه؟ يا مگه دست خودت تكيه؟

لینک | ئه‌سرين | February 25, 2007 11:30 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» جريمه،‌ يه دفتر 200 برگ بشين

جريمه،‌ يه دفتر 200 برگ بشين از رو اين بنويس تا حالت جا بياد! :
" کرک جان ! بنده ی دم باش "

لینک | ئه‌سرين | February 25, 2007 11:06 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» اين بچه ها كه دونه

اين بچه ها كه دونه دونه ميرن،‌ من فكر مي كنم برمي گردن به جاي آشناشون‌، چه اونا كه تازه ميرن‌،چه اونا كه اونجا بودند.
اون كه مي مونه غريب مي زنه!

پونه برگشت، ‌نه كه رفت!
بعدي كي؟ بعدي كِي؟

لینک | ئه‌سرين | February 25, 2007 10:54 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» كتاب - ورژن PDF

فريدون سه پسر داشت / عباس معروفي
گسل / ساسان قهرمان
چاه بابل / رضا قاسمي

بابا ما يه خبطي كرديم اينجا كه داشتيم عضو مي شديم( بخون فضولي مي كرديم) اشتباهي واسه هركي تو ليست ايميل بود(يعني حتي اونا كه بهم ميل زدن و جواب ندادم) دعوت نامه رفت، حالا اين چيه هي فرت و فرت ايميل مي گيرم كه "ايول منو دعوت كردي آي دي ياهوت چيه؟"! اصلا هركي از من دوتا دعوت نامه گرفته (دوميش رو خودم فرستادم) شخص ِ شخيص خودم انتخابش كردم نه اين سيستم مكانيزه اينوايت! گير نده ديگه!

پ.ن. حالا اصلا كسي دوتارو گرفته؟ دونقطه دي

لینک | ئه‌سرين | February 24, 2007 08:54 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» با یک لیوان قهوه تلخ، بدون شکر!

جایی میان ازدحام آدمها
و سکوت

پ.ن. چه غریبگی ای می کنه اینجا!
پ.ن. و این
آهنگ به پیشنها ایشون بلکه بهتر شویم، که ...

لینک | ئه‌سرين | February 22, 2007 10:11 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» روح ِ لطیف خانواده

ما خانوادگی درجه لطافتمون بالاست!
داداش کوچیکه کنترل رو گرفته بود دستش رو شبکه ها بالا پایین می کرد، یه جا داشت تبلیغ آرایش می کرد. از اینا که خانومه اولش یه جوره، بعد از آرایش یکی دیگه تحویلت می دن! بعد می گه: " تو این دوره زمونه اگه بخوای زن بگیری یه بار باید از کله اش بگیری فرو کنی تو آب ببینی اونی که میاد بیرون خودشه یا نه!" بعد ملکه مامانم می گه:"پسرم این روزا لوازم آرایش پلاستیکی اومده دیگه!" داداش کوچیکه فرمودند:"خب کاری نداره که یه سیم برق وصل می کنی به صورتش اگه برق نگرفتش یعنی پلاستیکیه!"

لینک | ئه‌سرين | February 22, 2007 01:27 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» كتاب خوره

آداب بي قراري/  يعقوب یادعلي
به گزارش اداره هواشناسي، فردا اين خورشيد لعنتي... / مهدي يزداني خرم
باغهاي شني/  حمیدرضا نجفی
چاه بابل / رضا قاسمي
فريدون سه پسر داشت / عباس معروفي
گسل / ساسان قهرمان
+ چندتا ديگه كه الآن يادم نيست باشه واسه بعد.

نه بابا همه رو اين يكي دو هفته نخوندم كه! اين سه تا كتاب آخري رو اگه دسترسي نداريد و سايت رضا قاسمي براتون فيلتره، بگيد PDF اشون رو يه جا براتون بذارم كه برداريد.

لینک | ئه‌سرين | February 20, 2007 12:25 PM | نظر (5)| كافه
 
»» عبث

بیدار می نشینم تا بیایی
آنقدر
آنقدر
که خوابم می برد
...
می آیی
و مثل همیشه
باز می‌گردی از در ِ‍ بسته ام

لینک | ئه‌سرين | February 19, 2007 02:32 AM | نظر (11)| نه‌،قصه
 
»» + متهم قيام كند. دفاعي

+ متهم قيام كند. دفاعي نداريد؟
- "همانا خواب برادر مرگ است"
تق،‌تق!
+ ختم دادرسي!

لینک | ئه‌سرين | February 18, 2007 08:41 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» موهاش را كشيده بود روي

موهاش را كشيده بود روي گوشهاش و دست گذاشته بود روي آنها و سر گرفته بود زير دوش تا نشنود صدا، صدا، صدا...
و آب كه هري ريخته بود روي سرش،‌ صداي موج و دريا و همهمه پيچيده بود فقط و بعد انگار يكي شروع كرده بود به شمارش... تا ده كه بشمرم... تا هشت كه بشمرم... تا سه كه بشمرم ... تو ديگر زنده نيستي...1...2...3... بعد قطار غرق شده بود و هنوز زير شرشر دوش همهمه بود و، بود!

پ.ن. صداي مرتبط: فيلم اروپا

لینک | ئه‌سرين | February 17, 2007 09:04 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

"...الیاس می گفت، رابعه داشته می رفته به مکه، در میان راه مکه، کعبه را می بیند که به استقبال او آمده است. رابعه می گوید، من با رب البیت کار دارم نه با بیت. از دیدن کعبه برای چه شادی کنم.
الیاس گفته بود قصه نیست، امکان دارد. اصلا به قصه و خواب به عنوان یک جزء سوای زندگی نگاه نمی کرد. می گفت همه شان مکمل همند. گفته بود ابراهیم ادهم که برای رسیدن به مکه سیزده سال سلوک کرده بود و از آنکه در هر مصلا جایی دو رکعت نماز می خواند تا آخر به مکه رسید و خانه را ندید. به صرافت افتاد که به چشمهایش خللی رسیده است، هاتفی گفت که چشم تو مشکل ندارد کعبه به استقبال ضعیفه ای رفته است. ابراهیم غیرتش گل می کند و کاشف به عمل می آورد که رابعه است که در جهان شور افکنده است. وقتی رابعه را می بیند می گوید، از چه در جهان شور افکنده ای؟ رابعه می گوید، تو شور در جهان افکندی که چهارده سال درنگ کردی تا به خانه رسیدی!..."

"... دنیا پر از سایه روشن هاست، پر است از چیزهایی که هستند و نیستند طوری که نمی شود توضیح داد."
لیلی بهانه ناگزیر/حسن فرهنگی

آقای فرهنگی عزیز اگر باز اینجا سر زدید بر حسب تصادف، من هنوز این کتاب رو بیشتر از بقیه کارهاتون دوست دارم. و تشکر بابت اون تقدیم نامه ی خودکاری ِ صفحه ی اول که عکس شده در خاطرم و تمام آن روزهای پر از هیجان ِ محیط و شعر و داستان و همایش... و من! دریا یتان را ببوسید از طرف من:)

پ.ن. فکر نمی کنم چاپ جدیدی داشته باشه و راحت بشه پیداش کرد. گفتم حالا که پرتم کرده اند به روزهای گذشته، بذار اقلا به قسمتهای شیرینش کمی سر بزنم. کتاب رو یک نفس خوندم، باز!

لینک | ئه‌سرين | February 15, 2007 10:00 AM | نظر (4)| كافه
 
»» - تو پس کی آدم

- تو پس کی آدم می شی؟ به عمر ما قد میده؟
- من؟ خداروشکر هیچ وقت! خیلی سعی کنم فوقش بشم حوا!

لینک | ئه‌سرين | February 15, 2007 03:47 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» ذهن ِ‌خواب زده

هميشه از پايين پله ها شروع مي كند، نه از انباري پر از خرت و پرت ِ بالا و نه از بالكن. هميشه از پله هاي پايين آرام آرام شروع به خزيدن مي كند. يا لااقل من فكر مي كنم مي خزد. چون به هرحال پا كه ندارد(من اينطور گمان مي كنم)
هيچ صدايي از باز شدن در جدا كننده ي دو طبقه از هم نيست، مطلقا هيچ صدايي. اوائل حتي همين صداي به اصطلاح خزيدن هم نبود. صدا دقيقا از بعد از سه پله ي ابتدايي آغاز مي شود(همیشه در شمارش سه پله کم می آورم، انگار که سه پله ی ابتدایی اصلا وجود ندارد). در تصورم مثل كسي است كه پا ندارد و پايين تنه اش منتهي مي شود به حجمي بدون دو تقسيم بندي مجزا تحت عنوان پا،‌يكدست و ادامه ي چيزي مثل بدن. (اوائل به موجودي شبيه به پري دريايي تشبيهش مي كردم ولي حالا مي دانم لااقل به شيرهاي دريايي شبيه تر است از اين لحاظ)، دو دست كوتاه آنقدر كه براي گذاشتن هر دو دست روي زمين و كشيدن خود مجبور است بدن را از زمين جدا كند و يك سر با گردني كوتاه. اين تمام تصور من است از موجودي كه هروقت تصميم به خواب مي گيرم پيدايش مي شود. آرام آرام - نه مخفيانه كه بر طبق عادتي، شيوه اي در حركت شايد – خود را بالا مي كشد از پله ها. دست ها روي پله ي بالايي...آرام مي خزد بالا...و تپ... . دست ها روي پله ي بالايي...آرام مي خزد بالا...و تپ.... همين صدا هم گاهي وجود ندارد. بالش را از زير سر بر مي دارم و گوش مي چسبانم به زمين،‌ باز هم نيست. تازگي بس كه سعي كرده ام قبل از حضورش صدايش را بشنوم، دچار تشكيك شنيداري هم شده ام.
آرام كه مي خزد درون اتاق،‌ تمام توانم را براي چشم باز كردن جمع مي كنم ولي حتي به تعداد دفعات انگشتان دستانم هم موفق نبوده ام. (هربار هم كه باز كرده ام،‌ من بودم و اتاق خالي) اوائل مي ترسيدم. ترس از حضور غريبه اي در اتاق،‌نصف شب، سر ظهر،‌وقت و بي وقت. حالا اما نه كه عادت كرده باشم،‌ اما ترس هم ندارم،‌ جز در موردي!
نه بويي از حضور و نه تقريبا صدايي. تنها حضور گرم حجمي كه خود را به هر طرف مي كشد و به هرچيز-‌تاكيد مي كنم،‌به هرچيز – سرك مي كشد. از داخل كمد گرفته تا داخل كوله پشتي ام، رديف كتابهايم، دست نويسها و لباسهاي پخش و پلا شده ام به اطراف و ... و اين بازديد در هربار حضور تكرار مي شود حتي اگر هيچ تغييري در اين حزئيات داده نشده باشد.
حجم گرم(هنوز اسمي بهتر پيدا نكرده ام) تنها نشانه ي حضورش گرماي عجيبي است كه دارد و اين گرما با تصور من از جنس پوستش،‌ كه نمي دانم چرا فكر مي كنم مثل پوست اسب يا گاو چرمي و بدون چروك است،‌ بيشتر مي شود. گاهي حضورش در اطرافم آنقدر نزديك مي شود كه فكر مي كنم حالا يك قسمتي از بدنش به دستم كه از زير پتو بيرون مانده مي گيرد و از حس يك جور گرماي همراه با نبض و پوست چرمي كشيده شده ي بدون چروك چندشم مي شود. اتفاقي كه البته هيچ وقت نيفتاده است.
حجم گرم با چنان مهارتي در اتاق مي خزد و هرجا را بازرسي مي كند كه تلاش چندباره ام براي كشف اينكه در هر لحظه كجاي اتاق ميتواند باشد هم بي نتيجه مانده است.
يكبار زمين اتاق را با موانعي از زرورق هاي صدادار ِ شكلات، ‌كاغذهاي خش خشي و هرچيز صدادار ديگر طعمه گذاري كردم تا بلكه در حين اين خزش، بدنش به چيزي بگيرد و من با چشمان بسته حداقل متوجه شوم كه الآن در كدام قسمت از اتاق است،‌اما نشد.
براي كشف حضور ناگهاني و بدون نشانه اش هم نقشه كشيدم اما اثر نكرد. شيشه ادكلنم را از قصد جلوي ديدش گذاشتم تا بلكه براي تست هم شده ازش استفاده كتد اما نكرد. يك پاكت سيگار Marlboro (كه بوي تندش حالم را به هم مي زند) جلوي ديدش گذاشتم اما فقط به برداشتن و نگاه كردن و گذاشتن كوتاه آمده به گمانم.
حجم گرم اين روزها بيشتر پيدايش مي شود(شايد چون من هم زياد مي خوابم) و تنها پيشرفت من در كشفش، شنيدن صداي دم و بازدم اش است كه آنهم شك دارم كه واقعا شنيده ام يا ذهنم براي راحتي خودش آن را ساخته.

حجم گرم(حالا كه فكر مي كنم مي بينم شايد اين بهترين اسم برايش باشد) را نمي دانم (درواقع اين فكر بعيد است برايش ) ولي من گاهي از حضور غريبه ي پوست چرمي ِ‌گرمي كه در اتاقم براي خودش مي خزد دچار اضطراب يا شايد هم ترس مي شوم.

چند روزي است كه فكرم درگير اين است كه اصلا اين حضور از كي بوده است؟

پ.ن. با تشکر از لیلا برای تذکر به جاش:)

لینک | ئه‌سرين | February 12, 2007 03:19 AM | نظر (8)| قصه
 
»» زیر نویس

بینندگان عزیز، پخش ادامه ی محاکمه ی خسرو گلسرخی، دهه ی فجر 86!

پ.ن. راستی، دیدید؟

لینک | ئه‌سرين | February 11, 2007 11:09 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» جوابيه

بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر ِفردای ِما
بر ماش اگر منتی ست
"شاملو"

پ.ن. دونقطه دي

لینک | ئه‌سرين | February 10, 2007 02:43 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» چه ند ده ترسم چه ند

چه ند ده ترسم
 چه ند ده ترسم
که ديِمه وه
هه واليکی تالت پی بی

چه ند ده ترسم
که باوه شِت پيدا ده که م
بونی نا مويه که ت لی بی .

چه ند ده ترسم
که ديمه وه
گرامه ری زمانی چاو
رينويسی هجات گورا بی

چه ند ده ترسم
چله يِس گه رمی چه نجه کانت
وه ک به جيم هيشت وا نه ما بی

له مه ش زياتر،
چه ند ده ترسم، که سم، هاوريم،
که ديمه وه،
تو وه ک خوت بيت، من بگوريم       
"په‌شيو"

چقدر می ترسم
چقدر می ترسم
وقتی که باز می گردم
خبری بد را با خود داشته باشی

چقدر می ترسم
وقتی در آغوشت می گيرم
بوی غريبی با خود داشته باشی

چقدر می ترسم
وقتی که باز می گردم
دستور زبان چشمانت
را با هجايی ديگر بخوانم

چقدر می ترسم
نياز و گرمی دستانت
مانند وقتی که تو را ترک کردم نباشد

و بيش از هر چيز
همه کسم، همراهم،
چقدر می ترسم،
وقتی که بر می گردم،
تو خود باشی و من ديگری .

با تشکر فراوان از  آوات بابت ترجمه.

لینک | ئه‌سرين | February 9, 2007 01:24 AM | نظر (8)| كافه
 
»» از سري ماجراهاي ناهار با متاهلين(6)

سميرا : "اگه مردا همين زبونم نداشتن كه ديگه اصلا باهاشون زندگي نمي كرديم"

پ.ن. اون جمله معروفهاتون چي بود؟ دونقطه دي

لینک | ئه‌سرين | February 7, 2007 01:25 AM | نظر (18)| هرچی
 
»»

و سكوت مي كنم
روزهاي نيامده را

لینک | ئه‌سرين | February 7, 2007 01:23 AM | نظر (0)| نه‌،قصه
 
»» ستاره است

يا "خب كه چي؟" حالا شايدم ايراد از سواد ماست، شايدم بايد بشينيم دوتاي ديگه از ستاره ها بياد بعد بفهميم كه چي؟ الو! آقاي جيراني؟
انديشه فولادوند هم بازيش خوبه ها.

لینک | ئه‌سرين | February 5, 2007 10:39 AM | نظر (6)| كافه
 
»» "سينماي ملي ايران يعني سنماي

"سينماي ملي ايران يعني سنماي ايران، ‌نه سينماي مجارستان يا ژاپن يا حتي كشورهاي ديگه!" ( يكي از همين دست اندركاران جشنواره فجر كه اسمش يادم رفت)

لینک | ئه‌سرين | February 3, 2007 08:57 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» جرم این است !

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خک سرد پست ...

شاملو - كيفر

پ.ن. با ميوزيك بك گراند Parisienne Moonight لطفا.

لینک | ئه‌سرين | February 3, 2007 02:28 AM | نظر (1)| كافه
 
»» حالا تو هی بیا کتابها

حالا تو هی بیا کتابها و دست نوشته ها را بریز وسط حیاط و آتش بزن و پاره کن بریز تو راه آب. حالا تو هی بیا مجاز وصل کن به حقیقت، اصلا بیا بشو قزاق، فاشیست، هرکه دلت خواست. من اما باید همان پرستار جنگ ِ کارتونهای کودکی می ماندم که شدم این که مانده!

اصلا چرا نمی افتیم از دهانه ی چاه و سپیدمو شویم و صورت چروکیده، مانده ام حیران!

لینک | ئه‌سرين | February 3, 2007 01:01 AM | نظر (0)| هرچی