|
سه شب ها کابوس می بینم. ایستاده ام گوشه ای و دونفر یکی بی صورت با صدای مبهم و دور و دیگری بی صورت و بی صدا مدام جلوی چشمم هستند. آنکه صورت ندارد و صدا دارد موهای آنکه صورت ندارد و صدا، پیچانده دور دستش و می کشد به دنبال خودش. همان که صورت و صدا ندارد انگار هوا را چنگ می زند، دست دراز می کند به رو به رو- نه به سمت من- انگار که بخواهد چیزی را محکم بچسبد و انگار صورت بی چهره اش نقش فریاد دارد. من به جایش می گویم آخ! تمام تصاویر بعدی چیزی در همین مایه هاست. و صحنه ی آخر که آنکه صدا دارد و صورت ندارد افتاده است زمین انگار چشمهای نداشته اش چسبیده اند به طاق و آنکه هیچکدام را نداشت چمباتمه زده است گوشه ی اتاق. دو بیدار می شوم که آب بخورم، موهایم خیس از عرق چسبیده به گردنم که دستم در هوا چنگ می زند چیزی را که نیست و به عقب می افتم. موهایم زیر شانه و سرش گیر کرده و آرام خوابیده! یک صبح، پیش از آنکه حرفی زده شود مات زل می زند به موهای ناشیانه بریده شده ام روی زمین! صفر گفته بودمش دیوونه موهاتو چرا اینجوری کردی؟ حیفت نیومد به اون خوشگلی؟ ... نشسته بود و زار زده بود...
|