|
الآن وقتي اين نوشته هاي عجيب و غريب جلوي چشم حركت مي كنند و من مي مانم كه چه بنويسم و چه بگويم ياد روزي ميفتم كه من راهروي سقف شده با شاخه ها را رسانده بودم به تو كه تفويض اختيار كنم و خداحافظي كرده بودم و درست لحظه آخر صدا كرده بودي كه "كي حواسش به توست؟" از پس همه ي اين تصاوير جايي چسبيده به همينها ما نشستيم پشت ميزهاي سلف شريف كه الآن ديگر نيست و تو دو انگشتت را چسبانده اي به هم كه "فقط همينقدر خدا برام مونده. يا همينم از بين ميره، يا برش مي گردونم" و دوستت، دوستانت چه بيهوده سعي داشتند ارجاعت بدهند به شريعتي و سروش. همان شب من دفتر دستك به دست، فاصله ي الف و خودرو، فكر كرده بودم كه تو از آن دسته آدمها هستي كه روزي برايت مي خوانند"رود گوشه ای دور و تنها بمیرد" حالا مدتها از آن دور نشستنها گذشته، وقتي نوشته هاي عجيب مي بينم كه به من زل زده اند فكر مي كنم ديني به تو دارم كه بايد ادا شود، دين به يك دوست كه در حلقه گم شد. جواب نوشته ها را كه مي دهم فكر مي كنم يك روزي اگر باز بچه ها جمع شدند بپرسم "كي حواسش به توست؟"
|