آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: December 2006
 ماه بعدی: February 2007

آرشیو ماه: January 2007


»» فانتین

سه
شب ها کابوس می بینم. ایستاده ام گوشه ای و دونفر یکی بی صورت با صدای مبهم و دور و دیگری بی صورت و بی صدا مدام جلوی چشمم هستند. آنکه صورت ندارد و صدا دارد موهای آنکه صورت ندارد و صدا، پیچانده دور دستش و  می کشد به دنبال خودش. همان که صورت و صدا ندارد انگار هوا را چنگ می زند، دست دراز می کند به رو به رو- نه به سمت من- انگار که بخواهد چیزی را محکم بچسبد و انگار صورت بی چهره اش نقش فریاد دارد. من به جایش می گویم آخ! تمام تصاویر بعدی چیزی در همین مایه هاست. و صحنه ی آخر که آنکه صدا دارد و صورت ندارد افتاده است زمین انگار چشمهای نداشته اش چسبیده اند به طاق و آنکه هیچکدام را نداشت چمباتمه زده است گوشه ی اتاق.

دو
بیدار می شوم که آب بخورم، موهایم خیس از عرق چسبیده به گردنم که دستم در هوا چنگ می زند چیزی را که نیست و به عقب می افتم. موهایم زیر شانه و سرش گیر کرده و آرام خوابیده!

یک
صبح، پیش از آنکه حرفی زده شود مات زل می زند به موهای ناشیانه بریده شده ام روی زمین!

صفر
 گفته بودمش دیوونه موهاتو چرا اینجوری کردی؟ حیفت نیومد به اون خوشگلی؟ ... نشسته بود و زار زده بود...

لینک | ئه‌سرين | January 31, 2007 11:24 AM | نظر (10)| قصه
 
»» باز، ماند حرفهای نگفته و

باز، ماند حرفهای نگفته و یادداشتهای نوشته شده ی خوانده نشده بر روی دیوار و ...
ماند آدم گم شده که کجایم و چه می کنم و چه می خواهم و چه درست است و چه غلط و چه و چه و چه!
ماند، که کجا ایستاده ام؟ که چرا ایستاده ام؟ که باید بایستم؟

پ.ن. ما خودمان نمی دانیم چه مرگمان است، نپرسید! فقط می دانیم گیج می زنیم بین همه چیز! و انگار حرفی مانده است که منتظریم کسی چیزی بگوید تا ما هم بگوییم؛که آن هم نمی دانیم چیست.

لینک | ئه‌سرين | January 30, 2007 12:16 PM | نظر (3)| هرچی
 
»» 6 بهمن

من دوستاني دارم كه با هيچ چيز دنيا عوض نمي كنم، قبلا هم گفته ام از چيزهايي كه دارم و همه ي دارايي من هستند،‌ يكيش همين دوستانم و يكيش هم اين قبيله ي هزارتوي هزار آدم! و البته ملكه ي مادرم و قبيله ي كوچك مان.

كم بودم،‌گم بودم و حيرون اما تو اين جمع بين دوستانم از همه جاي دنيا، با خيال راحت سر به هوايي كردم و شيطنت. آروم گرفتم و حرف زدم، گاهي از چيزهاي كه شده بود خوره و به جونم افتاده بود از نگفتنش اين همه سال.
قهقهه زدم،‌ گريه كردم، مسخره بازي درآوردم وسط خيابون،‌هندونه زدم تو صورتتون و چاي پاشيدم بهتون،‌ نصف شبها تا صبح بيدارتون نگه داشتم خط دائم تهران - ونكوور ، دسته گل به آب دادم و يه تيم بسيج شدن تا درستش كنن،‌ بيرون رفتيم فراي همه دردسرهاي مضحك دختر- پسرا، كشيدمتون بيرون بي اينكه لام تا كام حرف بزنم كه چه مرگمه! روزهامو به جاي اينكه به خواب بگذرونم تا گذشته باشه پر كرديد با ساعتهاي با هم بودن، كافه،‌تئاتر، سينما،‌ گپ، درد و دل،‌ خنده، آرامش. پايه ي خل بازيها و طرحهاي ديوانه بازيم بوديد. اعتماد كرديد حتي نديده. خونه اتون راهم داديد براي درس خوندن، براي لذت با بچه اتون بودن، براي شادي يك جمع سه نفره تو اون اتاق نقلي داشتن، براي نوشتن كه خودسانسوري نشم! مسافر شهرتون نبودم اما ميزبانم بوديد حتي وقتي همينجا چسبيدم. صبح ساعت 8 باهاتون قرار گذاشم و يادم رفته بگم ساعت 10 شده! درگير بودم و كمرنگ و تحملم كرديد. هستم تو نوشته هاتون،‌اختصاصي حتي.
 پارسال باعث شديد روزهايم ثبت بشن اينجا و امسال تصاوير.

اينو بگم و يعني تا آخرش برو ديگه: وقتي با يكي حرف مي زنم از يه چيزي،‌از يه كاري،‌از يه جايي حرف مي زنه و من بلدش نيستم، مطئنم دوستي يه جاي اين دنيا دارم كه اگه يه ميل بهش بزنم بي جواب نمي مونم. اگه بخوام برم جايي مي دونم يه دوست اونجا هست كه تنها نباشم.

اين پست رو از يك آدم جوگير ِخفن احساساتي شده كمي از شوك دراومده كه خوش خوشانش شده و رفته سراغ دوربينش،‌ پستهاي تبريك خونده، تولد مباركي تلفني و حضوري و ميل اي و نوشته اي و ... داشته و  از ذوقش حتي وقتي خونه جازو مي كشه مي خنده، قبول كنيد!

پ.ن. هميشه باشيد

لینک | ئه‌سرين | January 26, 2007 11:58 AM | نظر (15)| هرچی
 
»» همچنان در شوک

مارو باش که فکر می کردیم مردم رو داریم می کشیم تو بازی، نگو خودمون وسط بازی تشریف داریم و خبر نداریم!

 به خاطر همه چیز، به خاطر دوست بودن که حتی از اون سر دنیا، از اون سر ایران، باهام هستین تو شلوغی کار و برنامه و زندگی و ... به خاطر حضورتون تو این روزا که همیشه بین گیجی و منگی دست پا می زنم ، تشکـــــر!

پ.ن. این همـــــــــه دوست، بعضی هارو حتی ندیدم، این همهX:
پ.ن. با عرض پوزش مجدد از دوستان جناب همزاد، ایشالله سر فرصت اعلامی خودش

لینک | ئه‌سرين | January 25, 2007 12:15 PM | نظر (9)| هرچی
 
»» هي رفيق(!) چند وقته سري

هي رفيق(!) چند وقته سري به سنگ قبرت نزدم؟ يادت هست؟ آخرين بار همان بود كه زل زده بودم و فحش داده بودم عالم و آدم رو، ‌خودمو؟ يا روزي كه نشسته بودم و گفته بودم حواست هست؟ هستي؟

پ.ن. هنوز هم نمي خوام بيام، اگه خِر كش نيارنم!

لینک | ئه‌سرين | January 24, 2007 10:05 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» از جمله مزایای دایناسور بودن

از جمله مزایای دایناسور بودن ظاهرا یکیش هم اینه که کارهات ردیف می شه. (حالا بزنه و نشه آی دماغم بسوزه، آی..)

کلی واسه خودم دایناسورم ها، الکی نیست که! همین که منقرض نشدم خودش جای بسی تشویق و اینا داره!

قراره بگردم ببینم از چه گونه و تیره ای هستم!

لینک | ئه‌سرين | January 24, 2007 03:01 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» بالاخره موفق شدیم بذاریمش تو

بالاخره موفق شدیم بذاریمش تو دامن ِ یکی و در ریم!

لینک | همزاد | January 23, 2007 08:43 AM | نظر (5)| همزاد نوشت
 
»» یادمه یه بار آلیس نوشته

یادمه یه بار آلیس نوشته بود خوبه که اسمهای مجازیمون اونقدر ضایع نیست که وقتی بخوای به یکی از بچه های مجازی زنگ بزنی و خودتو معرفی کنی خجالت بکشی از اسمت!
من امروز دقیقا همین حس رو داشتم!

لینک | ئه‌سرين | January 22, 2007 11:51 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» تصویر خشونت ِ فراموش شده

تصویر خشونت ِ فراموش شده بود که تجسم دوباره یافت! پشت تمام دلائیل ساختگی و حقیقی که می آورم، یکی همین تصویر ِحک شده است.

پ.ن. پست بی سر و ته کامنت می خواد چکار؟

لینک | ئه‌سرين | January 21, 2007 09:33 AM || هرچی
 
»» این دیگه چیه؟ چه خبره

این دیگه چیه؟ چه خبره این هم زلم زیمبو بازی؟

لینک | ئه‌سرين | January 19, 2007 10:33 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» حسرتش را به گور خواهم برد، حس اعتماد مطلق را!

اصولا حتی اگر همه چیز خوب و خوش و سلامت هم باشه من باید یک چیزی برای گیر دادن پیدا کنم! دیگه چه برسه به الآن که تا دلت بخواد نکته کنکوری هست !

ای لعنت به این آینده نگری که همیشه گند می زنه به حال! می شه هی نزنید تو چشمم این Future دل به هم زن رو؟

پ.ن. خواستم بگم ای از باعث و بانیش، دیدم ماشالله حرف یکی دو روز و امسال و ده سال نیست که!
پ.ن. مرض دارم که تو این شرایط باز شروع کردم ها!

لینک | ئه‌سرين | January 19, 2007 01:15 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» "بعدها، در این شباهت افراد،

"بعدها، در این شباهت افراد، هم سانی رقت باری را خواهد دید و یکنواختی کسالت باری از وقایع در نظرش جلوه خواهد کرد."
جهالت/ میلان کوندرا

پ.ن. بیام با کدومتون چی بگم آخه؟ یکیتون شده زن خونه اون یکی هم مرد نون درآر! من کجام؟ وسط خاطرات گذشته تون!

لینک | ئه‌سرين | January 17, 2007 11:43 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» گل در بر و می

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
ای مجلسيان راه خرابات کدام است

من اينجوري بيشتر باهاش حال مي كنم!

لینک | ئه‌سرين | January 17, 2007 08:42 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» به يك ماجرايي فكر مي

به يك ماجرايي فكر مي كردم گفتم بنويسمش با تغيير نامها و كم و زياد كردن اتفاقها. داشتم پست ذهني مي نوشتم كه رسيدم به آخرش كه بنويسم: "و كور شوم اگر دروغ بگويم" كه كف شامپو پريد تو چشمم...

حالا هرچي فكر م يكنم اصلا يادم نمياد قضيه چي بود!

لینک | ئه‌سرين | January 16, 2007 02:59 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» روی لبه ام! از همه

روی لبه ام!
از همه لحاظ!

لینک | ئه‌سرين | January 14, 2007 12:59 PM | نظر (9)| هرچی
 
»» The Truman Show

فکر می کردم بزرگ می شم، آدم می شم. اما آخرشم هیچ ... نشدم.   "هامون"

من دلم می خواسته فضانورد بشم،الآن  هیچ ... نشدم.

پ.ن. جواب: فعلا این یکیو بزرگ کن باقی پیشکشت!

لینک | ئه‌سرين | January 14, 2007 10:54 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» دایناسور

انگار که طاعون داری یا چی! همچین یهو می بینی از دیگران جدات کردن و نشوندنت یه جا که تهش خودتم به شک میفتی که نکنه جدی خبریه؟ 
.... اینا دیگه از کجا اومدن و چی می گن؟

پ.ن. وایسا ببینیم آخرش تو این راه چه بلایی سرمون میاد! حالا نام و ننگش بسته به کرم ِ زنده ها! ما که اونموقع مردیم یحتمل!
پ.ن. کامیونچی ِ بی عرضه!

لینک | ئه‌سرين | January 13, 2007 09:46 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» به من گفتن از شریف

به من گفتن از شریف بد نگم ما هم بچه حرف گوش کن و اینا. هه هه!

نمی دونم تا حالا راهتون افتاده اونجا یا نه؟ کلا بد گیر میدن واسه راه دادن!(تهِ لوس بازی) از N سال پیش که من یادمه تا همین الآن. حالا البته من که اغلب خیلی راحت رد شدم به جز مواردی که یه آقایی که اسمش یادم نیست اونجاست! پارسال هم ما جلسه داشتیم اونجا با فک و فامیل و دکتر ماهک این دختری که گذاشتن تو دامنمون(مهم بازی) زد و این آقا اونجا بود! حتی خود همزاد هم نتونست کاری کنه(یاح یاح یاح)، یه جوری که گفتیم دیگه خودشم راه نمیدن. بعد قرار شد ایشون برن تو آقای دُکی رو پیدا کنن زنگ بزنن من برم داخل! تمام این مدت هم ما دوتا عین خل ها(شرمنده، ایشالله رفیقهات این پست رو نمی خونن! دونقطه دی) ایستاده بودیم جلو انتظامات هرهر می خندیدیم!
ایشون که تشریف بردند یه خانوم اومد که چرا نمیذارن بری تو؟ مانتوت کوتاهه؟ می گم لباس فرم اداره دولتی کوتاه می تونه باشه؟ بعد نگاه کرده می گه پسر می خوای ببری تو؟  خانوم و آقایی که شما باشید، من که آمادگی قبلی داشتم اینم که شنیدم دیگه غش کرده بودم از خنده! همچین انگار دانشگاه چه جایی هستش=)) بعد خودم برگشتم می گم نه خانوم، پسره می خواد منو ببره تو!!(به من چه؟) خانوم یه نگاه به من کرد دید شیرین می زنم گفت کارت بذار برو تو!
حالا باحال چیه؟ رفتم تو این همزاد دیدم هلک هلک داره میاد(با اون مدل راه رفتنش به قول آذر) می گه دیدی زنگ زدم آوردمت تو؟:))

پ.ن. گفتیم بلکم جو ناله ی اینجا عوض شد!
پ.ن. منو که می شناسید، زیاد نمی تونم تو یک استیت بمونم!

لینک | ئه‌سرين | January 11, 2007 12:01 PM | نظر (14)| هرچی
 
»» من نمي دونم اينارو چجوري

من نمي دونم اينارو چجوري مي تونيد به وضعيت الآن من ربط بديد ولي يه جوري بچسبونيد لطفا،‌حتي با تُف!

انگاره اصلی و کلیدی تئوری آشوب این است که در هر بی نظمی ، نظمی نهفته است. به این معنا که نباید نظم را تنها در یک مقیاس جستجو کرد؛ پدیده ای که در مقیاس محلی، کاملا تصادفی و غیرقابل پیش بینی به نظر می رسد چه بسا در مقیاس بزرگتر، کاملا پایا(Stationary) و قابل پیش بینی باشد. موضوع جالب دیگری که در تئوری آشوب وجود دارد، تاکید آن بر وابستگی (یا حساسیت) به شرایط اولیه است. بدین معنی که تغییرات بسیار جزیی در مقادیر اولیه یک فرآیند می تواند منجر به اختلافات چشمگیری در سرنوشت فرآیند شود
ادوارد لورنز، دانشمند مشهور هواشناسی، سالها پیش جمله مشهور خود را که بعدها به " اثر پروانه" (Butterfly Effect) مشهور شد، چنین عنوان کرده است: " در یک سیستم دینامیکی مانند اتمسفر زمین، آشفتگی بسیار کوچک ناشی از به هم خوردن بالهای یک پروانه می تواند منجر به توفانهایی در مقیاس یک قاره بشود". در بسیاری از وقایع جامعه شناختی و سیاسی نیز می توان به جای پیجویی عوامل بسیار پیچیده و نادیده گرفتن عوامل به ظاهر ساده، با جدی گرفتن عوامل به ظاهر بی ارزش به تحلیل صحیحی نسبت به آن واقعه رسید.

پ.ن. رد پاي آقاي فرويد عزيز رو تو اين نوشته مي بينيد؟
پ.ن. يكي مارو از اين مخمصه نجات بده
پ.ن. تا دو هفته ي آينده اعصاب مصاب داغون،‌گفته باشم

لینک | ئه‌سرين | January 10, 2007 11:45 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» گواهي بخواهيد اينك گواه....

پس كي قراره روي آرامش رو ببيني؟ اين همه سال...

پ.ن.يكي براي من عدالت رو از اول تعريف كنه!

لینک | ئه‌سرين | January 10, 2007 09:20 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» دريا روندگان ِ به ساحل نشسته!

الآن وقتي اين نوشته هاي عجيب و غريب جلوي چشم حركت مي كنند و من مي مانم كه چه بنويسم و چه بگويم ياد روزي ميفتم كه من راهروي سقف شده با شاخه ها را رسانده بودم به تو كه تفويض اختيار كنم و خداحافظي كرده بودم و درست لحظه آخر صدا كرده بودي كه "كي حواسش به توست؟" از پس همه ي اين تصاوير جايي چسبيده به همينها ما نشستيم پشت ميزهاي سلف شريف كه الآن ديگر نيست و تو دو انگشتت را چسبانده اي به هم كه "فقط همينقدر خدا برام مونده. يا همينم از بين ميره، يا برش مي گردونم" و  دوستت، ‌دوستانت چه بيهوده سعي داشتند ارجاعت بدهند به شريعتي و سروش. همان شب من دفتر دستك به دست، فاصله ي الف و خودرو، فكر كرده بودم كه تو از آن دسته آدمها هستي كه روزي برايت مي خوانند"رود گوشه ای دور و تنها بمیرد" حالا مدتها از آن دور نشستنها گذشته، وقتي نوشته هاي عجيب مي بينم كه به من زل زده اند فكر مي كنم ديني به تو دارم كه بايد ادا شود، دين به يك دوست كه در حلقه گم شد. جواب نوشته ها را كه مي دهم فكر مي كنم يك روزي اگر باز بچه ها جمع شدند بپرسم "كي حواسش به توست؟"

لینک | ئه‌سرين | January 6, 2007 02:51 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» آن شبی که مرده بودم، یا... داستان آهنگ این روزها!

این آهنگی که الآن رو وبلاگ هست ظاهرا داستانش جالب شده! من نمی دونم کجا رفته بودم تو این وبلاگها و سایتها که این رو دستگاه دانلود شده بود. اتفاقا هم گوش دادیم و گیر کردیم روش حسابی. نه می دونستم آهنگ از کجا اومده نه می دونستم کی خونده و چیه و ... همینجوری هم پاس دادیمش به این و اون حالش رو ببرن. خبر رسید که احتمالا مال فیلم لاکپشتها پرواز می کنند ِ(فیلم که رو اکران بود من مرده بودم، از فیلمهایی که از دستم در رفته) داشتیم باهاش حال می کردیم که دیدم این همزاد گذاشته رو وبلاگ، با همون اسم لاکپشتها پرواز می کنند. انگار طرفدار پیدا کرده، من با همون فرمت و اسمی که رو دستگاه بود براتون گذاشتم اینجا خصوصا قابل توجه تــه وار و جلال طاهر:) فکر کنم آلبومش باشه من خودمم تازه کشفش کردم البته:) به هرحال که کار هرکی بوده انتشار این آهنگ رو سایت، دستش درست روزهامون رو ساخت!

خب، اینم آلبوم کامل موسیقی فیلم. گوش کنید و لذت ببرید:)

لینک | ئه‌سرين | January 5, 2007 05:58 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» اين روزها گيج تر از

اين روزها گيج تر از هميشه ام. به كوچكترين بهانه اي دنبال گوشه ي تنهايي مي گردم .
به كوچكترين بهانه.

پ.ن. خيلي خوش بوديم، ‌امروزمون هم كه جور شد!

لینک | ئه‌سرين | January 3, 2007 09:51 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» و جغرافیای ما کجاست؟

یکی می میرد از درد بی نوایی، اون یکی می گه خانوم زردک می خواهی؟

پ.ن. همین آهنگ رو بذار رو تکرار! تا بینهایت و فراتر از اون!

لینک | ئه‌سرين | January 1, 2007 12:08 PM | نظر (2)| هرچی