|
من از طرف سه نفر دعوت شدم، نوشین و کتبالو و Q. اونوقت یعنی 15تا بنویسم؟ 1- همیشه با دو سه تا از پسرهای فامیل که همسن و سال بودیم خیلی جنگ و دعوا داشتم. با یکیشون که رسما کار به کتک کاری می کشید مامانهامون میومدن جدا می کردن. یه بار تو یکی از همین دعواها که اغلب سر این بود که پسرا شیرن و دخترا موشن کار به کتک کاری کشید منم در دفاع از خودم که موهام رو گرفته بود می کشید ول هم نمی کرد دستش رو گاز گرفتم،. تا دوهفته دستش کبود بود، تحریم شده بودیم دیگه باهم حتی صحبت هم نکنیم بعد ولی یواشکی اون برام بستنی می خرید منم از سهم آلوچه ام بهش می دادم! 2- اول-دوم راهنمایی بودم مامانم هنوز امیدوار بود که دخترش یک خانم! تمام عیار خواهد شد، واسه همین اسمم رو نوشته بود کلاس سفره آرایی. منم چون بدم میومد، یواشکی سفره آرایی رو می پیچوندم و می رفتم کتابخونه روبرو. یه بار مسئول کتابخونه اسمم رو رد کردده بود واسه مسابقه کتابخونی و منم شرکت کردم و اتفاقا اول هم شدم. بعد که دیگه برنده شدم جایزه ام 13 هزار تومن بود که اون موقع خیلی زیاد بود، مجبور شدم لو بدم ماجرا رو! ولی چون اول شده بودم به یه دعوای کوچولو بسنده شد! 3- هشت، نه سالم بود به یکی از همبازیهای صمیم ام گفتم بیا قول بدیم بزرگ شدیم با هم عروسی کنیم. بزرگ شدیم از ترس اینکه نکنه این حرف یادش باشه و گیر بده تا مدتها سعی می کردم زیاد جلو چشمش پیدام نشه! 4- یه زمانی داستان می نوشتم، تو یکی از داستانهام یکی از شخصیتها دیالوگهای پی در پی با خودش تو آینه داشت. نمی تونستم نوشته رو خوب دربیارم گفتم خودم جلو آینه انجام بدم بلکه یک کم ملموس تر شد. الآن کمتر شده ولی عادتش موند تو سرم! 5- یادمه اولین بار که خواستم موهای تا کمرم رو کوتاه کنم داشتم به خودم دلداری می دادم که فکر کن فضانوردی باید بری فضا، باید بزنی دیگه!! بیا، این همه سال یه نخود آبرو جمع کرده بودیم که اونم هوتوتو! بقیه اش دیگه واقعا خیلی تابلوئه نمی گم! رد کنم بره بغلی؟ یه سری بچه هارو دیدم دیگران دعوت کردند. یارکشی من: پویا، آذر، ته وار، ایلیا، الهام می شه کلک بزنم واسه بچه هایی که وبلاگ ندارن هم بگم تو کامنت دونی بنویسن؟ اون یکی ئه سرین و حمید خصوصا!
|