آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 12/23/06
 پست بعدی: کبوتری بر شانه و خرچنگی - 12/25/06

»» یلدا بازی

من از طرف سه نفر دعوت شدم، نوشین و کتبالو و Q. اونوقت یعنی 15تا بنویسم؟

1- همیشه با دو سه تا از پسرهای فامیل که همسن و سال بودیم خیلی جنگ و دعوا داشتم. با یکیشون که رسما کار به کتک کاری می کشید مامانهامون میومدن جدا می کردن. یه بار تو یکی از همین دعواها که اغلب سر این بود که پسرا شیرن و دخترا موشن کار به کتک کاری کشید منم در دفاع از خودم که موهام رو گرفته بود می کشید ول هم نمی کرد دستش رو گاز گرفتم،. تا دوهفته دستش کبود بود، تحریم شده بودیم دیگه باهم حتی صحبت هم نکنیم بعد ولی یواشکی اون برام بستنی می خرید منم از سهم آلوچه ام بهش می دادم!

2- اول-دوم راهنمایی بودم مامانم هنوز امیدوار بود که دخترش یک خانم! تمام عیار خواهد شد، واسه همین اسمم رو نوشته بود کلاس سفره آرایی. منم چون بدم میومد، یواشکی سفره آرایی رو می پیچوندم و می رفتم کتابخونه روبرو. یه بار مسئول کتابخونه اسمم رو رد کردده بود واسه مسابقه کتابخونی و منم شرکت کردم و اتفاقا اول هم شدم. بعد که دیگه برنده شدم جایزه ام 13 هزار تومن بود که اون موقع خیلی زیاد بود، مجبور شدم لو بدم ماجرا رو! ولی چون اول شده بودم به یه دعوای کوچولو بسنده شد!

3- هشت، نه سالم بود به یکی از همبازیهای صمیم ام گفتم بیا قول بدیم بزرگ شدیم با هم عروسی کنیم. بزرگ شدیم از ترس اینکه نکنه این حرف یادش باشه و گیر بده تا مدتها سعی می کردم زیاد جلو چشمش پیدام نشه!

4- یه زمانی داستان می نوشتم، تو یکی از داستانهام یکی از شخصیتها دیالوگهای پی در پی با خودش تو آینه داشت. نمی تونستم نوشته رو خوب دربیارم گفتم خودم جلو آینه انجام بدم بلکه یک کم ملموس تر شد. الآن کمتر شده ولی عادتش موند تو سرم!

5- یادمه اولین بار که خواستم موهای تا کمرم رو کوتاه کنم داشتم به خودم دلداری می دادم که فکر کن فضانوردی باید بری فضا، باید بزنی دیگه!!

بیا، این همه سال یه نخود آبرو جمع کرده بودیم که اونم هوتوتو! بقیه اش دیگه واقعا خیلی تابلوئه نمی گم!
رد کنم بره بغلی؟ یه سری بچه هارو دیدم دیگران دعوت کردند. یارکشی من: پویا، آذر، ته وار، ایلیا، الهام
می شه کلک بزنم واسه بچه هایی که وبلاگ ندارن هم بگم تو کامنت دونی بنویسن؟ اون یکی ئه سرین و حمید خصوصا!

ئه‌سرين | December 23, 2006 10:21 AM | نظر (10)| هرچی
 
نظرات:
حمید : December 28, 2006 02:18 AM

ممنون از دعوتت.


محمد : December 25, 2006 04:17 AM

سلام... ئه سرين اول كه متنتو خونده بودم كلي خندم گرفت ولي الان كه داغي موضوع از بين رفته مي بينم ما چيزهاي عجيب تري هم از تو ديديم. تو براي خودت يه پا جام جهاني يلدا بازي هستي =))
ضمنا مراتب تشكر در وبلاگم ابراز شد! D:
آدرس وبلاگ هم به زودي فرستاه خواهد شد!


سمن : December 24, 2006 12:59 PM

:))خواستگاری کردنت منو کشته!


ilia : December 24, 2006 05:41 AM

رزولشن محتوا با تغییر سایز تغییر نخواهد کرد!!! :d


تــــه‌وار : December 24, 2006 02:12 AM

چشم ئه‌سرین گیان. نوشتم. مگه میشه به تو نه گفت؟ البته که میشه، ولی من نمی‌گم :)
----------
ئه سرین: دست شما درد نکنهX:


pooneh : December 24, 2006 01:56 AM

yek haft hasht ta az in icon haye dahan baaz :O :O :O baraye shomare chahar felan ta man beram panjo bekhoam!(akhe manam are o ina )ayne ro migam


weria : December 24, 2006 01:43 AM

سلام! خيلي خيلي باحال بود ! خصوصا بند سوم !‌ ;)


خودم : December 24, 2006 01:21 AM

اعتراف پنجمت خیلی با حال بود


سپهر : December 24, 2006 01:13 AM

به خاطر مطالب سبک این سایت رزولشنم رو آوردم پایین! راستی چه باحال! من اصلن نمی دونستم همچین بازی یی هست شب یلدا. جدن نمی دونستم. قشنگ بود. مطالب دوستاتم خوندم. اونام قشنگ بودن. اصلن ذات کار قشنگه. یادم باشه اگه زنده موندم یلدا سال دیگه این بازی رو تو وبلاگا و سایتا معرفی کنم و همگانی بشه. خاصیت زنجیره یی (هرمی!) هم داره. میشه حتا جایزه هم در نظر گرفت. البته اگه تا اون موقع وبلاگ و سایتی باقی مونده باشه. و قربان ات.
---
ئه سرين: سپهر مي زنمتا!‌فونتش رو كه بزرگ كردم كه! الآن با رزولوشن 1024 خيلي هم خوب ديده مي شه! تو عينك مي زدي نه؟D:


Q : December 23, 2006 11:24 AM

4) این بار هم با انوشه همذات پنداری کردی لابد d:
---
ئه سرین: نخیر! اون موهاش از من بلندتره:))