|
... دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل ز سنگستان شومش بر گرفته دل پناه آورده سوی سایه ی سدری که رسته در کنار کوه بی حاصل و سنگستان گمنامش که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود نشید همگنانش ، آفرین را و نیایش را سرود آتش و خورشید و باران بود اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده و صیادان دریابارهای دور و بردنها و بردنها و بردنها و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها و گزمه ها و گشتی ها ... قصه ی شهر سنگستان - مهدی اخوان ثالث
|