آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: November 2006
 ماه بعدی: January 2007

آرشیو ماه: December 2006


»» - اگر به تو بگویند

- اگر به تو بگویند فقط چند روز دیگر زنده ای چه می کنی؟
نگران شد: منظورت را نمی فهمم.
- فرض کن سرطان گرفته ای یا ایدز یا بیماری دیگری از این قبیل و می دانی فقط مدت کمی زنده خواهی ماند.
.
.
- آدم عاقل باید همه ی حساب و کتاب ها را می گذارد و بقیه ی عمرش را خوشگذرانی می کند.
- یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه ی پول هایش را به باد داد. مسارت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها، زیباترین زن ها. بعد می دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می توانست به زندگی ادامه بدهد. اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بوده. همه چیز را باید از صفر شروع می کرد و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه.

چاه بابل/ رضا قاسمی

پ.ن. منو یاد یه قسمت از شعر شاملو میندازه!

لینک | ئه‌سرين | December 30, 2006 12:34 PM | نظر (4)| كافه
 
»» 4

- دختر خیاط ستاره های آسمون چندتاست؟
- پسر حاکم ریگهای توی رودخونه چندتاست؟
- دختر خیاط دیروز چادر سر کردم شدم دختر بزاز، ماچت کردم!
- پسر حاکم دیشب شدم عزرائیل اومدم رو پشت بوم جونت رو بگیرم، از ترست انگشترت رو دادی تا بعدا بیام!

باید یادتون باشه، دو جمله ی اول تو سوته دلان هم هست! این یه داستان قدیمی ِ که کتابش رو دیگه ندارم. عاشق ِ اون بگو مگوی لج ِ هم درآر بودم!

لینک | ئه‌سرين | December 30, 2006 11:23 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» اگر بزدل هستید لطفا عاشقم نشوید!

- بزرگترین مشکلم تو زندگی این بود که یه مشت ترسو عاشقم شدند! (نام گوینده محفوظ است)

- کاش می توانستم مجابت کنم که کسی پای بید ترس، پی سیب عشق نمی گردد (یه بار نوشته بودم، جناب همزاد فرمودند)

پ.ن. این پست، تیتر و متن، متعلق به من نیست ولی از طرف من برای دوستان دور و نزدیک، دیده و ندیده ام!

لینک | ئه‌سرين | December 29, 2006 12:12 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» 3

- دختر خیاط ستاره های آسمون چندتاست؟
- پسر حاکم ریگهای توی رودخونه چندتاست؟
- دختر خیاط دیروز چادر سر کردم شدم دختر بزاز، ماچت کردم!

لینک | ئه‌سرين | December 29, 2006 03:04 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» 2

- دختر خیاط ستاره های آسمون چندتاست؟
- پسر حاکم ریگهای توی رودخونه چندتاست؟

لینک | ئه‌سرين | December 28, 2006 12:41 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» بی دلیل نبود تمام دیشب

بی دلیل نبود تمام دیشب رو گریه می کرد بی بهونه(!)، بی تعجب، تو خواب و بیداری
الآن یادم افتاد.

یه صحنه تلویزیون نشون داد، نصفه شب. دراز کشیده بودم دندونامو فشار می دادم که اشکام نریزه! همچین که دیدم... روزای بدی بود بعد زلزله، وحشتناک!

لینک | ئه‌سرين | December 27, 2006 12:54 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» 1

- دختر خیاط ستاره های آسمون چندتاست؟

لینک | ئه‌سرين | December 27, 2006 01:17 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

و من به بلوغ زودرست فکر می کنم
در آن صبح سرد
که تمام رویاهای کودکیت را
خط خطی کردند

لینک | ئه‌سرين | December 25, 2006 12:34 PM | نظر (3)| نه‌،قصه
 
»» مرثیه!

حالا هی بذار آهنگ تکرار بشه رو بغض ِ غلتیده، هی بذار کلمات سنگینی کنند و نیان! هی به نیامده عزا بگیر!
هی هی هی.....  ببینم تا کی...!

پ.ن. چند ساله به این تاریخها تکرار می شم؟ گمونم بیشتر از ده! لعنتی!

لینک | ئه‌سرين | December 25, 2006 11:26 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» کبوتری بر شانه و خرچنگی

کبوتری بر شانه
و خرچنگی در سینه.

کدام تقاص را پس می دهی؟

لینک | همزاد | December 25, 2006 06:42 AM | نظر (3)| همزاد نوشت
 
»» یلدا بازی

من از طرف سه نفر دعوت شدم، نوشین و کتبالو و Q. اونوقت یعنی 15تا بنویسم؟

1- همیشه با دو سه تا از پسرهای فامیل که همسن و سال بودیم خیلی جنگ و دعوا داشتم. با یکیشون که رسما کار به کتک کاری می کشید مامانهامون میومدن جدا می کردن. یه بار تو یکی از همین دعواها که اغلب سر این بود که پسرا شیرن و دخترا موشن کار به کتک کاری کشید منم در دفاع از خودم که موهام رو گرفته بود می کشید ول هم نمی کرد دستش رو گاز گرفتم،. تا دوهفته دستش کبود بود، تحریم شده بودیم دیگه باهم حتی صحبت هم نکنیم بعد ولی یواشکی اون برام بستنی می خرید منم از سهم آلوچه ام بهش می دادم!

2- اول-دوم راهنمایی بودم مامانم هنوز امیدوار بود که دخترش یک خانم! تمام عیار خواهد شد، واسه همین اسمم رو نوشته بود کلاس سفره آرایی. منم چون بدم میومد، یواشکی سفره آرایی رو می پیچوندم و می رفتم کتابخونه روبرو. یه بار مسئول کتابخونه اسمم رو رد کردده بود واسه مسابقه کتابخونی و منم شرکت کردم و اتفاقا اول هم شدم. بعد که دیگه برنده شدم جایزه ام 13 هزار تومن بود که اون موقع خیلی زیاد بود، مجبور شدم لو بدم ماجرا رو! ولی چون اول شده بودم به یه دعوای کوچولو بسنده شد!

3- هشت، نه سالم بود به یکی از همبازیهای صمیم ام گفتم بیا قول بدیم بزرگ شدیم با هم عروسی کنیم. بزرگ شدیم از ترس اینکه نکنه این حرف یادش باشه و گیر بده تا مدتها سعی می کردم زیاد جلو چشمش پیدام نشه!

4- یه زمانی داستان می نوشتم، تو یکی از داستانهام یکی از شخصیتها دیالوگهای پی در پی با خودش تو آینه داشت. نمی تونستم نوشته رو خوب دربیارم گفتم خودم جلو آینه انجام بدم بلکه یک کم ملموس تر شد. الآن کمتر شده ولی عادتش موند تو سرم!

5- یادمه اولین بار که خواستم موهای تا کمرم رو کوتاه کنم داشتم به خودم دلداری می دادم که فکر کن فضانوردی باید بری فضا، باید بزنی دیگه!!

بیا، این همه سال یه نخود آبرو جمع کرده بودیم که اونم هوتوتو! بقیه اش دیگه واقعا خیلی تابلوئه نمی گم!
رد کنم بره بغلی؟ یه سری بچه هارو دیدم دیگران دعوت کردند. یارکشی من: پویا، آذر، ته وار، ایلیا، الهام
می شه کلک بزنم واسه بچه هایی که وبلاگ ندارن هم بگم تو کامنت دونی بنویسن؟ اون یکی ئه سرین و حمید خصوصا!

لینک | ئه‌سرين | December 23, 2006 10:21 AM | نظر (10)| هرچی
 
»»

... دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آفرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
 و گزمه ها و گشتی ها ...

قصه ی شهر سنگستان - مهدی اخوان ثالث

لینک | ئه‌سرين | December 23, 2006 01:35 AM | نظر (5)| كافه
 
»» (9) In the way of Neverland

نَبَستم

لینک | ئه‌سرين | December 19, 2006 01:40 AM | نظر (6)| Neverland
 
»» سمفونی درد

+
- انگیزه ی شما از رای دادن چی بود؟
-(بعد از کلی مات و مبهوت و متفکر نگاه کردن...) صرفا و صرفا جو گیری!
هنوز هم معتقدم ما داریم تابوت اصلاحات رو با چنگ و دندون دنبال خودمون می کشیم! همین

+
سمفونی درد نسبت به چیزی که انتظار داشتم خیلی بهتر بود. با اینکه آخرهاش کمی گیج می زدی، طبق معمول خداپرستی ِ ایرانی جای خودش رو باز کرده بود تو متن و جناب دکتر درواقع نقش آدم خداپرست یک کم مدرن رو بازی می کرد ولی در کل بخواهی نگاه کنی به نسبت نمایشنامه های ایرانی که دیده بودم عالی بود. خصوصا بخشهای اول که دیالوگها در توجیه شکنجه بود.
فرهاد اصلانی رو دوست داشتم همیشه! (حس ناسیونالیستی ِ کُرد بودن ربطی بهش نداره چون بعد از اینکه دوستش داشته شدم! فهمیدم کرد هست!) به خودش هم گفتم(!)، فکر می کردم فقط میکائیل شهرستانی اینقدر قدرت صدا داره ولی با تئاتر امشب اینم اضافه شد و چقدر صمیمی برخورد کرد:) این تئاتره کلی تئوریِ توهم ِ ترس ِ اینجانب رو تایید کرده بود! از کفتون رفت. (گیشه گفت اجرای آخر بود ولی فرهاد اصلانی گفت احتمالا یکشنبه آخرین اجراست!)
+
رووز در حال آموزش شکنجه به کارآموزش:(همه نقل به مضمون):
" کدوم شغله که بیشتر از شغل ما درگیر انسان باشه؟ حقوق بشر از این بیشتر؟ کار ِ ما هم یه جور هنره! ولی مارو کسی نمی بینه!بچه روشنفکرای امروزی بهمون می گن شکنجه گر! ما یه جور نوازنده ایم در اجرای یک سمفونی! آدمایی که ازشون اعتراف می گیریم ساز ما هستند که ما می نوازیمشون. یک تک نوازی! اگه یکی تو میدون شهر واسه خلق مهروبن و بی اطلاع بمب گذاشته باشه تو چکارش می کنی؟ نازش رو می کشی؟ معلومه ازش اعتراف می گیری! اونوقت نه دست اون به خون آلوده می شه نه مردم می میرن! این یعنی حقوق بشر! "...."وقتی چشمهای شکنجه بیننده بازه می بینه ضربه از کجا وارد می شه ولی وقتی چشماش بسته است(چشمهای کارآموز بسته شده) انتظار داره که ضربه از هرجایی وارد بشه(چکش در جهتهای مختلف به میر کوبیده می شه و کارآموز هربار از ترس عکس العمل شدید نشون میده) اینه که شدت درد رو افزایش میده، تفکر درد!"

پ.ن. عجب حاشیه های باحالی داشت. حسین پاکدل مهربون بود مثل تصویرش تو تلویزیون:)
پ.ن. خبر اینکه: میکائیل شهرستانی احتمال داره بهمن ماه یه تئاتر بازی کنه، اگه به توافق برسن و بره پای قرارداد(این خبر اختصاصی اینجانب بودها، می فهمید که یعنی چی؟ بعله با خودش حرف زدم، خدائیش چه تحویلی هم گرفت با اون وضع من و ئه سرین)
پ.ن. الآن به ذهنم رسید همزمانی این تئاتر و انتخابات چیز جالبی بودا!
پ.ن. با ئه سرین میریم که داشته باشیم خُل بازیهایمان را....!

لینک | ئه‌سرين | December 15, 2006 11:45 AM | نظر (10)| كافه
 
»» اول این خبر رو بخونید

اول این خبر رو بخونید بعد.

خب می خواستم بگم صرف نظر از نوع برخورد مردم و مسئولین، قدرت رسانه رو دارید؟ قدرت تبلیغ و نمایش کذب؟ یادآوری نمونه وطنی به عهده حافظه خودتون!

درضمن، نمی دونم چندنفر اینجا میان، شاید همین تعدادمون هم برای این فکر بتونیم کاری کنیم!  شاید مثل اون سالی که پویا داشت از ایران می رفت، برنامه ای که واسه بچه های بهزیستی گذاشت بتونیم تکرار کنیم. یادمه گفتیم پول یه کارت اینترنت دو ساعته رو بدیم، بعد در حد خودمون پول خوبی هم جمع شد، بیشتراز چیزی که بچه ها فکر می کردن. شمارو نمی دونم ولی باید عین من سرمائی باشید تا بفهمید سوز ِ سرما یعنی چی! و یادمون باشه آدم، آدم است معتاد و بدبخت و سالم!

لینک | ئه‌سرين | December 15, 2006 01:28 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» "درصورتیکه نامبرده مشکل نظام وظیفه

"درصورتیکه نامبرده مشکل نظام وظیفه نداشته باشد، با درخواست ایشان موافقت می گردد."

نامبرده ی مربوطه اینجانب می باشد. طرف نتونسته اسمم رو بخونه فکر کرده پسرم. خیلی باحال بود کلی خندیدیم!
می گما...هیچی:))

لینک | ئه‌سرين | December 12, 2006 11:37 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» اوسا بابا خدا برات بسازه

همین چندهفته پیش بود با سمن حرف آقای حکایتی و عباس رو می زدیم ها! من هنوزم که هنوزه رو یکی می خوام اسم بذارم از اسم شخصیتهای کارتونی استفاده می کنم. یه استاد زبان ماشین داشتیم، اسمش رو گذاشته بودم استاد بهادر، به خاطر شکمش:))  راه دور چرا؟ بچه های دبیرستان اسم منو گذاشته بودن آن شرلی! اووووه چقدر دنیای کارتونیمون قشنگ بود، الان این دیجی مون و امثالهم مخ همه رو تعطیل کرده به خدا. اون موقع ها من یه پپرو(پسر کوهستان) می دیدم کلی اطلاعات باستان شناسی پرو می چسبوندم کنار هم(هی یادش بخیر) اونوقت بچه های الآن می خوان همه رو با تفنگ لیزری بکشن!!

این خاطره ها و نوشته ها تموم نمی شن نه؟ باعث این پست این ویژه نامه است!
یکی یه نسخه از این شماره ویژه نامه گیر بیاره باقی کارتونهارو هم بخونیم دیگه! 
به اطلاع خودمان می رسانیم:دخترم اول همه مطلب رو بخون بعد لیست از کارتونهای ننوشته ردیف کن :))
دستشون درد نکنه خداییش!

پ.ن. راستی از بچه های دبیرستان کسی اینجاها هست؟ اکرم، اینورایی؟

لینک | ئه‌سرين | December 11, 2006 12:12 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» غنوده به آغوش زمانطفل ِ خیال

غنوده به آغوش زمان
طفل ِ خیال

لینک | ئه‌سرين | December 11, 2006 11:29 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» این شعارهای تبلیغاتی روی در

این شعارهای تبلیغاتی روی در و دیوار چرا اینقدر خنده داره؟ "جمعیت مظلومین شهر" شعار انتخاباتیه یا معرفی هیئت عزاداری؟
اونوقت این شور انتخاباتی چیه که همه اش می گن مردم رو گرفته و ول نمی کنه؟

ولی خداییش ایول قالیباف ، چه خوشگل کرده این پیاده روهای ولیعصر رو! فقط خدا کنه با یه بارون شدید گندش در نیاد!

لینک | ئه‌سرين | December 11, 2006 01:08 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» دلم لک زده واسه یه

دلم لک زده واسه یه سری چیزا

لینک | ئه‌سرين | December 9, 2006 08:44 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» 3 عصراز خونه که می

3 عصر
از خونه که می زنم بیرون و می ایستم برای ماشین یادم میاد که برای آوات بنویسم "خب چرا جلو نمیشینی؟" ماشینها بوق می زنند و من دونه دونه رد می کنم. یاد گرفته ام اینو تو این سالها که سلکتیو عمل کنم. این یکی تایید می شه. در عقب رو که باز می کنم بشینم یه نگاه میندازم به جلوتر که سه تا پسر ایستادن تا ماشین بگیرن، در یک لحظه (دقیقا در یک لحظه) یک سناریو ساده رو مرور می کنم که ظاهرا همین ماشین من نصیبشون می شه و بهتره به جای اینکه عقب بشینم جلو باشم و اون سه تا عقب بشینن. دستگیره در رو هنوز گرفته ام که راننده ی مسنش می گه خانوم بشین جلو راحت تری! می شینم جلو و تا این پروسه تموم بشه ماشین بعدی رسیده و سه تا پسرها سوار شدن. راه اونقدر طولانی نیست که خیلی مسافر گیر بیاد چه برسه به روز تعطیل. راننده شروع می کنه به حرف زدن و من ساکت می چسبم بیشتر به در! می گه دوتا خانوم سوار کردم می رفتن بازار، که مرد بازاری مارو می فهمه چیه اینا پول ندارن؟ می گه یه دختر و پسر عقب نشسته بودن یه بار، پسره اذیتش می کرد پیاده اش کردم. می گه و می گه و من ساکت فکر می کنم چرا اینقدر طولانی شد؟ تمام مسیر فکر می کنم به اینکه شاید بیچاره منظور نداره، داره نصیحت می کنه! باز خودم می گم پس چرا از طرز حرف زدنش بدم میاد؟ عین بازیگر فیلمهای صامت کرایه رو می دم و تهش که یه فدات شـــم ِ چندش آور می شنوم، می گم " باز درست حدس زده بودم!"
9 شب
وایسادیم ماشین بگیرم. موقع خداحافظی می گه "اگه می بینی راحتی بشین جلو!" نگاه می کنم به راننده، خاطرات عقب نشستن های شب هاي گذشته رو مرور می کنم و می گم: " اوهوم! خداحافظ!" می شینم جلو!

در ضمن گل بگیرن در صنعتی رو که اینجوری داره کار می کنه!... زنده!

لینک | ئه‌سرين | December 9, 2006 02:48 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» به وضعیت این روزهای وبلاگ

به وضعیت این روزهای وبلاگ من میگن فرهنگی- ادبی وزین شده ی به سمت سوال گرایانه ی صاحبش درگیر با خود. نتیجه همینا که اینجا رویت می شه . عمرن اگه می تونستم خودمو راضی کنم اون قدیما این همه مطلب یه جا جمع کنم از کتاب و شعر و فیلم و تئاتر و .... حالا وایسید، فکر کنم کارم به انتشار مقاله هم برسه. از کار ترجمه متون علمی بزنم تو کار نوشتن مقالات ادبی. آخرین باری که این کارو کردم کی بود؟ آخرین باری که نثر جدی نوشتم کی بود؟ بدعادتمون کرده این وبلاگ نویسی خودمونی! نامه نگاری هم یادم رفته چه برسه به قواعد تنظیم خبر و تصحیح مقاله و ...

نکته کنکوریش هم اینکه من به جای اینکه تو حوزه شلوغ پلوغ اجتماعی کار کنم، یه زمانی خبرنگار سرویس فرهنگی - هنری بودم. (چیزی که حتی خودمم انتظارش رو نداشتم و البته به انتخاب خودم بود)

پ.ن. خیلی وضعیتم آبرو ریزی شده برم یه کم جزوه هامو دوره کنم بلکه چیزی یادم اومد!
پ.ن. هی معصومیت از دست رفته!

لینک | ئه‌سرين | December 8, 2006 02:55 AM | نظر (3)| هرچی
 
»»

عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم 
آری
که کلام مقدسمان 
باری
از خاطر
گریخت! 

عقوبت- شکفتن در مه/ شاملو

پ.ن. لذت به جا بودن این پست، به لطف جمع و جور کردن ریخت و پاشم البته

لینک | ئه‌سرين | December 7, 2006 03:06 AM | نظر (2)| كافه
 
»» حلقه چون افتاد، زنجیر از هم گسست

احساس وقوع ِ قبل از واقعه دارم باز!

چرا همیشه یک جای زندگی گندیده و هیچ کاریش هم نمی شه کرد؟

پ.ن. حالا اگه افتاد

لینک | ئه‌سرين | December 7, 2006 01:32 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» دختری با انگشتان جوهری

فیلم دیگری که فروغ در همین سال(1340 یعنی) در ساخت آن مشارکت داشت، فیلمی بود که موسسه ملی فیلم کانادا درباره طرز برخورد زوج ها و ازدواج در کانادا، هندوستان، ایران و سیسیل در دستور کار داشت؛ و ساخت بخش ایران را به کارگاه فیلم گلستان سفارش داد. خواستگاری را ابراهیم گلستان کارگردانی کرد و فروغ نقش عروس را در آن بازی کرد. نقش داماد را قرار بود جلال آل احمد بازی کند، اما نشد و پرویز داریوش جای او را گرفت. طوسی حائری (که در آن زمان همسر احمد شاملو بود)، هایده تقوی(دختر عموی گلستان) و محمودد هنگوال(صدابردار کارگاه گلستان) هم در این فیلم بازی داشتند.
بهرام بیضایی در کارنامه فیلم گلستان(آرش) نوشته است: "به هرحال فیلم ساخته و فرستاده شد، ولی شکل نهایی آن را هنگام تدوین فیلم اصلی بر هم زدند. تا حال این فیلم به ایران نرسیده یا رسیده و به نمایش درنیامده است، و من چیز دیگری درباره آن نمی دانم."
پریشادخت ِ شعر - زندگی و شعر فروغ فرخزاد / م . آزاد

تیتر از: مقاله ای از فریدون مشیری، مجله ی روشنفکر، چهارم اسفند 1345

پ.ن. به بهانه ی زمزمه ی این روزهایم

لینک | ئه‌سرين | December 6, 2006 09:04 AM | نظر (1)| كافه
 
»»

موهامو کوتاه کردم چون تجسم ِ اسارت بود

لینک | ئه‌سرين | December 5, 2006 05:03 AM | نظر (13)| هرچی
 
»» جاودانگی

دو شب پیش که داشتم فاصله دانشگاه تا میدون انقلاب رو می رفتم هیچ تصویری از تمام این سالها طی مسیر  نبود مگر همون شبی که عرض دانشگاه رو می رفتیم و من به سرم زد صندلهامو دربیارم و پابرهنه راه برم.
تموم این چندماه داشتم فکر می کردم چرا اینطور کرده بودم؟ کاملا بی دلیل؟

بعضی کارهارو آدم نمی دونه چرا انجام می ده. بعد که برمی گرده به عقب نگاه می کنه می بینه خواسته ناخواسته یه چیزی، یه صحنه ای رو جاودانه کرده و تمام. اصلا انگار مقصود همین بوده.

پ.ن. یهو یکی میاد عکست رو می گیره می چسبونه یه جا، هرچقدر هم که خودت نخوای ردی ازت بمونه!

لینک | ئه‌سرين | December 4, 2006 09:52 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» بهشت من جنگل شوکران هاست

...و دیری نخواهد گذشت
که چشم انداز
خاطره ئی خواهد شد
و حسرتی
و دریغی

شاملو

پ.ن. از دیگران نوشتن؛مجبورم، مجبور! می فهمی یعنی چی؟

لینک | ئه‌سرين | December 2, 2006 02:45 AM | نظر (7)| هرچی