آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: October 2006
 ماه بعدی: December 2006

آرشیو ماه: November 2006


»» یک گوش ماهی بیشتر از همه ده مرا

ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟

اصلا ما چرا هستیم؟

پ. و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم

لینک | ئه‌سرين | November 29, 2006 11:25 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» هزار قناری خاموش

یه وقتایی اونقدر حالت بده که دلت می خواد بمونی خونه ات و بخزی زیر پتو و بخوای که امروز نرو. بعد فقط حس کنی یکی تو خونه هست

پ.ن. چه پست توهم زایی شد
پ.ن. از اون وقتاست که هر حرفی ممکنه بزنم و بعد در صدد تکذیبش بشم ها!

لینک | ئه‌سرين | November 28, 2006 10:11 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» چرا نگاه نکردم؟

کشوند و کشوند تا جایی که بشینم فکر کنم چه بلایی سر اون موجود اومده؟ کجا ول شد به امون خدا و این موجود بزک شده ی عجیب از کجا پیداش شد؟

پ.ن. گم شدم رفت پی کارم!

لینک | ئه‌سرين | November 28, 2006 01:02 AM | نظر (1)| هرچی
 
»»  می دونی! هربار که خبر

 می دونی! هربار که خبر مردن یکی دیگه رو می شنوم، فکر می کنم ریشه هامون داره از خاک می زنه بیرون! فکرش رو کن؟ کیارو داریم جای اینا که یواش یواش دارن میرن؟ چقدر آدم، که دیگه نداریم!

لینک | ئه‌سرين | November 26, 2006 11:45 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» نانوشته ماند به خیانت زمان، کشف و شهود هایم !

... گفت: خیال می کنی چه سهمی را باید بپردازی که نپرداخته ای؟ این حس گناهکاری هم از آن چیزهایی است که بدجوری توی کله ماها فرو کرده اند. همیشه خدا ما بدهکار بوده ایم. همیشه! به خدا، به جامعه، به حزب و دسته و گروهمان، به مردم، به خانواده، به بشریت! به همه و همه، جز خودمان!...
گسل/ ساسان قهرمان

پ.ن. زدم تو کار استفاده از وقت اضافه!

لینک | ئه‌سرين | November 25, 2006 10:32 AM | نظر (3)| كافه
 
»» عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

... تمام استنباط ما از درستی و نادرستی چیزها مشروط است. ماشینی هستیم که از کودکی برنامه ریزی اش می کنند برای آنکه جهان را انطور ببیند که بزرگترها خواسته اند. با اینهمه، ما معتقدیم که عقل داریم و قادریم خوب را از بد جدا کنیم. پس من کی باید جهان را آنگونه ببینم که هست؟ و مگر ما چندبار به دنیا می آییم؟...
چاه بابل / رضا قاسمی

پ.ن. یه همچین حرفهایی زده بودم و از کلاس اخراج شده بودم و مادرم رو خواسته بودند مدرسه!

لینک | ئه‌سرين | November 24, 2006 11:37 AM | نظر (3)| كافه
 
»» رئیس جمهور می فرمان: "تعداد

رئیس جمهور می فرمان: "تعداد بچه ها بیشتر بشه کشور جا داره!" رئیس مجلس می فرمان: "دو فرزند کافیست!"

نگرانم که به کدوم ساز باید برقصید!

پ.ن. من که بازی نیستم شما حساب خودتونو کنید! دونقطه دی

لینک | ئه‌سرين | November 23, 2006 11:14 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» همینه ها!

"جهان، مجموعه‌ای از زوج مرتب‌های پت و مته!"

از سخنان گهربار تلفنی من و الهام

لینک | ئه‌سرين | November 21, 2006 12:16 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» سلام آقای فروید!

نمی تونم انکار کنم که بعد از این همه زحمت باز اغلب بر می گردم سر ِ جای اول! که وقتی نقشم زیادی به سمت زن بودن، جنس ِ زن بودن و حواشی اون میل می کنه حالم از خودم و بقیه به هم می خوره. هزارتا فکر جور و ناجور میاد تو این سر ِ لعنتی و ... من مرد نیستم قبول دارم و راضیم، خیلی هم، اما این حس که میاد بالا و قوی و پررنگ می شه متنفر می شم از خودم، از اینکه اینطور طلب بشم، نه انسان فرای جنسیت.

نخیر! اون سالها که فکر می کردم لنگی از پای منه یک جای کار نمی لنگید! از زیاده طلب شدن به عنوان جنس ِ زن بیزارم، درک نمی کنم!

موضوع مرتبط این بحث: یه سر برید فیلم تقاطع، به دختر و پسرهای فیلم، خصوصا اون آقا پسر فوق لیسانس فیزیک پلی تکنیک بیشتر دقت کنید و بعد به آدمهای دور و برتون و مکالمه ها و ...

قراره با جناب فروید راجع به نقش جایگاه ِ فرد در بروز این احساسات مذاکره کنیم بلکه رفع گره شد!

پ.ن. آخرش میرم خودمو گم و گور می کنم که نه ببینم و نه بشنوم! خودم باشم و خلاص
پ.ن.

لینک | ئه‌سرين | November 21, 2006 01:27 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» و تو انگار کن که هرگز نبوده ای

پیرمرد این شایستگی را داشت که شاهد لحظه ای باشد که فردی، مردی یا زنی، برای همیشه تغییر می کند و با همه ی زندگی خود به آن دمی چنگ می زند که برای آن زاده شده، و آن گاه می گذارد تا آن دم بگذرد، بی هیچ حسرت اما با اندوه.
گرینگوی پیر/ کارلوس فوئنتس

* تیتر از عباس معروفی

پ.ن. گاهی به نگاهی آرام می گیرم، گاهی به نگاهی همه چیز را می دانم *
پ.ن. دل دل می زنم...

لینک | ئه‌سرين | November 20, 2006 12:50 PM | نظر (1)| كافه
 
»» تقاطع ِ نوشتن ِ فیلمنامه

تقاطع ِ نوشتن ِ فیلمنامه و حل مساله

لینک | همزاد | November 20, 2006 11:23 AM | نظر (0)| همزاد نوشت
 
»» چشم بسته غیب فرموديم که:

چشم بسته غیب فرموديم که: "ما اسیر افكارمون هستیم!"

لینک | ئه‌سرين | November 19, 2006 02:12 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» من منچ رو ترجیح می دم!

گفته بودی هیچ وقت نفر اول نباش، شاه رو ببین! یه حرکت بیشتر نداره ولی وزیر همه کاره است با اینکه نفر دوم ماجراست. شده بودی نفر اول و یه حرکت بیشتر نداشتی. نفر دوم نشده بودم و نخواسته بودم باشم که شاه و وزیر یکرنگ نبودیم، که ایستاده بودیم تو خونه هایی با رنگ های مخالف، رو در رو.  وزیر رو به رو ایستاده بود سرجاش و شاه باورش نبود که وزیر نیست و شده نفر اول و خونه خونه باید کار کنه و این آخر بازی شاه بود و وزیر ِ روبرو رفته بود بیرون بدون اینکه بازی کنه، ناراحت از باخت شاه ِ دشمن و پیروزی شاه ِ خودش!
بازی ای نبود که بردش برای هیچکدوم شادی داشته باشه!

پ.ن. یه روز یه قهوه سفارش می دم و می شینم پشت میز و جایی که اشتباه کردی رو برات توضیح می دم همونجوری که تو بهم یاد می دادی.

لینک | ئه‌سرين | November 18, 2006 12:44 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» هرچیزی که شروع بشه به

هرچیزی که شروع بشه به زیاد شدن اذیتم می کنه. یه جوری انگار احساس خطر می کنم. انگار همچین شروع می کنه به دوره کردنم که راه خارج شدن رو ازم می گیره، می بندتم! هرچیزی، تاکید می کنم هرچیزی!

پ.ن. حواست به ایکاروس هست که!

لینک | ئه‌سرين | November 18, 2006 01:17 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» میم مثل مادر

خب قبول که صحنه های گریه دار قوی ای داشت ولی به قول ئه سرین(من نه، اون یکی) "هرچی به خودم نگاه می کنم می بینم گریه دارترم!" همین شد که تهش از خنده ولو شده بودیم!
این گلشیفته فراهانی آبروی از دست رفته ی خانواده ی فراهانی رو به خاطر بازیهای افتضاح خواهرش شقایق برگردونده واقعا. تنها ایرادش اینه که قیافه اش همیشه زاره! این پسر فسقلی ِخوشگلی هم که تو فیلم بود، عجب بازی ای داشت نیم وجبی. این کوچولوهای هنرپیشه تازگیا چقدر خوب بازی می کنن ها!

تیتراژ پایانی فیلم: فرزندانتان هرجور که بودند آنها را نکشید اجازه بدید دنیا بیان... یا یه چیزی تو همین مایه ها از آیات قرآن بود البته(گمونم سوره اسراء)! به نظر شما تاییدی بر حرفهای رئیس جمهور نیست؟

آهان راستی! قربون شکلتون اگه شما خواستید فیلم بسازید یه توک پا تشریف بیارید تا یه سری کلیشه بهتون معرفی کنیم که ازشون اجتناب کنید، عقمون گرفت دیگه از صحنه های تکراری!

اینم بگم لال از دنیا نرم. آقای نقش ِ همسر و پدر به همسرشون بعد از سالها جدایی این جمله رو می فرمان:"من این همه مدت کشورهای زیادی رفتم، آدمای زیادی دیدم، زنهای زیادی دیدم ولی هیچکس تو نمی شد" من مرده بودم از خنده! آدمهای زیاد، زنهای زیاد! تقسیم بندی رو حال کردید؟ آدمها، حیوانات، زنها! همینجوریه دیگه! آقای کنار دستیم هم تا شنید پقی زد یر خنده، تنها من نبودم که!

پ.ن. هی ما از این ترانه فرار کردیم، دق زد و تو این فیلم خوندنش! باحاله ها!

لینک | ئه‌سرين | November 17, 2006 12:27 PM | نظر (7)| هرچی
 
»» نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ

یزد قشنگ بود هرچند توی شب شهر رو بگردی! نشئه ی تا بینهایت هیچ کس ِ کوه و کویر حتی با فکر و خیال ِ دموی برنامه . 250 متر تا طبس وسط بیابون مزه داشت هرچند سوار 206 و تو راه باشی. باد کویر می چسبید هرچند دستت به مقنعه ات باشه. کوچه های قدیمی پیچ واپیچ پر از بوی آشنا بود حتی اگر بار اول باشه که اونجا باشی. شب ِ کویر پر از ستاره بود حتی اگه از پشت شیشه ی قطار دب اکبر و اصغر پیدا کنی. یزد قشنگ بود همین.

پ.ن. حوصله نداریم، فروختیم، تموم شد. نخواهید!

لینک | ئه‌سرين | November 15, 2006 01:01 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» آنقدر حقیقت دارمکه سوگند نمی

آنقدر حقیقت دارم
که سوگند نمی خورم!

پ.ن. یه پانل دارم رو دیوار، اینم روش زدم. ولی از کجا نوشتم یادم نیست!

لینک | ئه‌سرين | November 11, 2006 12:07 PM | نظر (4)| هرچی
 
»» این ذهن ِ آواره ی

این ذهن ِ آواره ی پرسه گرد

گرینگوی پیر/کارلوس فوئنتس

پ.ن. خوندنش به شدت پیشنهاد می شه!

لینک | ئه‌سرين | November 10, 2006 01:27 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» یک داستان ِ قدیمی ِ تکرارشو

گفته بودم که می روم و نرفته بودم. لباس پوشیده بودم و بعد یک لحظه جلوی آینه فکر کرده بودم خب، همین؟ همین! همین چی؟ و جواب نداشتم! جواب نداشتم و مانده بودم به همین سادگی، به همین یواشی!

لینک | ئه‌سرين | November 9, 2006 03:16 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» یه روزایی بود تا خود

یه روزایی بود تا خود صبح می نشستم پای یه کتاب و تا تموم نمی کردمش نمی خوابیدم. دیشب که به ساعت نگاه کردم و رسیدم به 3 صبح و دلم نمیومد کتاب رو بذارم زمین، به عالم و آدم و سیستم "صبح پاشو برو سرکار" فحش می دادم! کتاب عباس معروفی بگیری دستت و نصفه بذاریش بری بخوابی که مثلا فردا بری سر کار و خوابت نگیره و برنامه تحویل بدی و تا خود شب هم کلاس داری؟ اَی ...

پ.ن. حالا گیرم کتاب نه و پرینت این

لینک | ئه‌سرين | November 7, 2006 09:40 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» دلم آشوب شد بس که

دلم آشوب شد بس که تو این مقاله هایی که امیر فرستاده عشق عشق کردن!
اتکینسون یکی دوتا نظریه خوب داره که ما هم قبول داریم، همون که راجع به تاریخ به وجود آمدن "زنان" و "مردان" هست. با اون قسمت عشق روان پریشانه ی زنان هم در یکسری حالات کلی موافقیم که حوصله ندارم زیاد راجع به جزئیات بیشتر فکر کنم(عشق عبارتست از واکنش زن قربانی نسبت به مرد تجاوزگر).
یه سری از اعتقادات فایراستون هم که رسما راه میره رو هرچی من معتقدم! اونوقت یعنی چی که وابستگی خوب است؟ اما همونجا که داره قضیه گریز از وابستگی رو مطرح می کنه یه نکته داشت قابل توجه!
جناب روسو مقبول!ابرازعقیده کرده همین یه تیکه ازش بس که:" شرط خوشبختی این است که انسان به دیگری محتاج نباشد. اما ما انسانیم و لذا به دیگران حاجت داریم. بنابراین ما نه در تنهایی احساس خوشبختی می کنیم و نه در کنار دیگران" یه چیزایی هم راجع به خود دوستی و خودخواهی گفته که ما تاییدش می کنیم تا اونجا که حالیمون شد!
همین دیگه، اینم نتیجه مقاله خوندن ما در پیاده رو!

پ.ن. بیکار بودیم دیگه!
پ.ن. عشق!  >!@#$%^&&* (آیکون سبزه کو؟)

لینک | ئه‌سرين | November 6, 2006 10:14 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» لعنتی! شده ام آدمی که

لعنتی! شده ام آدمی که نقشش چسبیده و مانده همه جا!

لینک | ئه‌سرين | November 5, 2006 12:47 PM | نظر (3)| هرچی
 
»» وقتی همه خواب بودند

عجب گریم سنگینی داشت گلاب آدینه، عجب صدای خوشی داشت اون خانومه(غزل؟) که تکخوانی!! می کرد. فیلمش لایت بود از این مدلهای هپی اند که همچینم بدت نیومده از هپی اندش فقط حوصله ات سر رفت که باز همه تهش آدم خوبه ی داستان شدن. ای همچین فروتنش بدک نبود. به قول حمید نقشش متفاوت بود! ولی دمش گرم گلاب آدینه.

می گم، خیلی حال میده به هر چراغ قرمز که می رسی پشتش بمونی ها! بعد با خودت یه جا قرار داشته باشی دیر برسی، خون خونتو بخوره! بعد هی اسم خودتو بیاری ولو بشی از خنده!

پ.ن. ولی شمال بودا!.... پونز رنگی دارید؟ دونقطه دی

لینک | ئه‌سرين | November 4, 2006 10:43 AM | نظر (5)| كافه
 
»» از جمله مزایای( گاهی هم

از جمله مزایای( گاهی هم معایب) اسم خاص داشتن اینکه سه سوته سرچ می شی!
اینم - همین آهنگی که الآن رو سایته-  به انتخاب ئه سرین ِ جدید تا صاحب آهنگدونیمون سرش خلوت شه، آهنگاشو رو کنه.

پ.ن. سلیقه ات خوبه ها دخترم، دمت گرم:)
پ.ن. نه به جان شما توهم نزدم!

لینک | ئه‌سرين | November 4, 2006 09:15 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» تو خیال مرا به خودم ترجیح می دهی؟

مانده ام فکری!
که تو زندانبان ِ ما هستی،
یا ما تو را گرفتار کرده ایم؟

پ.ن. این همه سال...!
پ.ن. حکایت غریبیست، باور کن!

لینک | ئه‌سرين | November 3, 2006 12:14 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» گوشه های تنهای ذهن

زیر ِ خط ِ صفر...

لینک | ئه‌سرين | November 2, 2006 12:12 PM | نظر (3)| هرچی
 
»» Not only... But also

اصن همونارم ولش!
حالا کسی پایه نیست این هوارتا فیلم رو بشینیم ببینیم و نقد الکی کنیم و اینا، یه جای درست و حسابی به ما معرفی کنه که بشینیم خودمان فیلم هامون رو ببینیم بی مزاحم و دردسر! مُردیم که بابا!

لینک | ئه‌سرين | November 1, 2006 12:26 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» اینارو ولش! من همیشه فکر

اینارو ولش! من همیشه فکر می کردم اگه قضیه نسبیت اینشتین و سرعت نور و طول عمر انسان در کجای کهکشان چقدر می شه و اینا واقعیت داشت و امکانات هم بود و دنبال داوطلب می گشتند که یکیو بفرستن بره فضا و ده سال دیگه برگرده و مثلا صدسال از روز حرکتش از زمین گذشته باشه چه حالی می شه؟ بعد همیشه هم ذهن ِ خودآزار ِ خل و چل خودمو می ذاشت جای اون یه نفر! بلدی حسش رو تصور کنی؟
الآنم فکرش رو می کنم.

لینک | ئه‌سرين | November 1, 2006 12:02 PM | نظر (2)| هرچی