|
حالا اگه دق اتون ندادم باز! دونقطه دی! ببین چی یافتم: "ای قرنهای آینده، اینک قرن من تنها و بیقواره بر کرسی اتهام نشسته است. قرن من نیکوکار میبود اگر انسان دشمن سفاکی نمیداشت که از عهد ازل در کمینش نشسته است. جانور موذی بیمویی که نامش انسان است. یک به علاوه یک میشود یک. اینست راز ما. من برای دفاع مشروع و حفظ جان خود، جانور را غافلگیر کردم و کوبیدم. یک انسان افتاد. در چشمان محتضر او جانور را دیدم که همچنان زنده بود و آن من بودم. این طعم گس بیمزه، طعم قرن من است. ای قرنهای خوشبخت، شما که با نفرتهای ما آشنا نیستید ما را تبرئه کنید. ای کودکان زیبا، شما از ما بیرون آمدهاید، آیا میخواهید مادرتان را محکوم کنید؟ قرن سیام جواب نمیدهد، شاید که از پس قرنها قرنی نباشد. شاید که بمب، روشنیها را خاموش کرده باشد، همه خواهند مرد، چشمها، قاضیها، زمان، و آنوقت شب میشود. ای دادگاه شب توکه بودی و خواهی بود و هستی، بدان که من بودهام. من فرانتس فنگرلاخ، اینجا، در این اتاق، قرنم را به دوش گرفتم و گفتم، جوابش با من در این روز و برای همیشه" پ.ن. یا نمایشنامه به من برسونید یا این وضع ادامه دارد! پ.ن. قربانتان یک عدد جو گیر! یاح یاح یاح
|