|
هفته ی پیش بود، توی پارک یک ساعت و نیم بی وقفه بوی پیراهن یوسف پخش می شد و من نشسته بودم که مثلا کتاب بخونم و خدا می دونه کجا سیر می کردم. یادم، رفته بود با موسیقی از هردری! رفته بود با Conquest of Paradise ونجلیز و شب بیداریهای درس خواندن دیوانه وار و زل زدن به آسمان و پیدا کردن صور فلکی و داستان نوشتن و ...! به نواری که سلکتیو جمع کرده بودم و آهنگ آلمانیش که هرجا که بودم می نشاندم، به تک آهنگهایم، اریک کلاپتون، The Wall، کوئین، Spanis Train... و آن کنسرت آکروپولیس ِ یانی! آهنگ قبلی، از ونجلیز رو که روی وبلاگ دیدم خنده ام گرفته بود، حرفی نزده و آهنگ یکهو ظاهر شده بود! هرچند همانی نبود که زندگیش کرده بودم. فرصت نوشتن می خواستم از آن روزها که امروز این بوی پیراهن یوسف اینجاست بهانه ای برای ثبت! لذتش را که می بریم، لبی هم تر می کنیم به روزهایمان. نوش! * آهنگهای روی وبلاگ انتخاب همزادمان است. گاهی اگر فرصتی باشه درلحظه اعلام می کنه، این دو مورد ِ آخر رو من هم بعد از انتخابش شنیدم. بدون حرفی حتی راجع بهشون! پ.ن. هیچوقت پایه ی یادبود گرفتن برای گذشته ام نبودم! لامصب اگر کلا رو نمی اومد یک چیزهایی که حرصمون نده و نگرونی نندازه به جونمون هم خوب بود!
|