|
فرصت نشد تشکر کنم بابت هدیه ی آن سال که لطفت بود و حقم نبود! راستش ورودت همیشه با آرمش بوده و شیطنتهای من همه متعلق به روح همان دخترک هفت ساله ی سر به هوا. الآن در این سن هم من، وقتی گاهی هست می شوی، همانم. بی هیچ هراسی از چرخیدن و گشتن جلویت که دیگر مردها باعثش می شوند. هیچوقت احساس نکردم حضورت سنگین است. از همان وقتی که هفت هشت ساله بودم و تو از سر کار یا هرجای دیگر بر می گشتی و ما بچه های قد و نیم قد دوره ات می کردیم تا ببریمان پارک، تا آلوچه و شادونه و گندمک بخری و ما ذوق فرفره داشته باشیم و تو یواشکی پول اضافه بدی دستمان. از همان وقتی که هشت ساله بودم و لاک زده بودم و جلوی تو مشت کرده بودم و بشقاب غذا می گرفتم تا لاکهای دستم دیده نشوند. در تمام طول عمرم بابت این لاکها دوبار خجالت کشیدم، یکی باباجونیم و یکی هم تو! فرصت نشد تشکر کنم که هدیه حقم نبود، که باید پَسَت دهم، فرصت نشد تشکر کنم که خاطرات خوب کودکی قسمتیش مدیون توست، قسمت بچه هات. اینبار که برگشتی یادم باشد چنان دست بدهم به یاد دخترک آن سالها که می گفت: "نخیرم! هیچم دردم نمیاد!"
|