آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: September 2006
 ماه بعدی: November 2006

آرشیو ماه: October 2006


»» چیزی به من از باران

اصولا یه وقتایی آدم یهویی خفه خونیش می گیره و نمی دونه چیه دیگه!  همه اش هم فکر می کنه اه که چقدر وقت کم است و چقدر دلش می خواد هی بشینه و دو دست بذاره زیر چونه اش و زل بزنه به آدما و گوش بده و کیف کنه ازهمه چی!

همین دیگه!

پ.ن. حالا هی میخ کوب کن به زمین!

لینک | ئه‌سرين | October 31, 2006 11:45 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» و اتاقی که قفلی بر در دارد

اگه منم حواسم نباشه، دیگه کی می خواد قیچی بگیره دستش مراقب باشه؟ ها؟

همه چیو ول کردم، مسئولیت همین یه دونه رو به عهده گرفتم عین چی، بگو خب آزار داری بی جنبه؟

پ.ن. A Room of One's Own

لینک | ئه‌سرين | October 30, 2006 11:44 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» Under Attack

ما هک شده بودیم=))  تا یه سری تنظیمات انجام شه، فعلا اینجا سرپاست ولی همچنان وضعیت مثل قبل است. اینم عکسش، خودم که ندیدم یعنی تا برسم این همزادمان درستش کرده بود(بگو دمش گرم) ولی عکسش رو گرفته! نامه تهدید آمیز تیریپ سریال ِ ماه رمضونه نه؟=))

لینک | ئه‌سرين | October 28, 2006 12:42 PM | نظر (11)| هرچی
 
»»

پشت این دیوار ِ فاصله، آیت الکرسی از بر می خوانم و فوت می کنم که برسد به دستت همپای آن قاصدک ِ رها شده.
همین را از این فاصله دارم و دلم که پشت این صورتکهای خندان می زند تا که بغض دلت آرام شود.
سفره ی خانه ات پر از قاصدکهای رها شده به مقصد تو و ماه نو ِ نقره ای در کف حوضچه ی چشمانت، با همان برق و درخشانی.

لینک | ئه‌سرين | October 25, 2006 04:15 AM | نظر (11)| نه‌،قصه
 
»» بکش پایین کرکره رو جلبک!

...اين جا همه چيز درست
همه چيز عالي بي نظير درست
همان كلمه ي درست درست است
در شرف وقوع عمين واژه ها بود
كه ديگر هيچ اتفاقي از كتاب كهنه رخ نداد ...
سید علی صالحی

پ.ن.فقط بودم، همین! نه کمتر نه بیشتر! فقط بودم، الکی!

لینک | ئه‌سرين | October 25, 2006 03:41 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» ای خدا لعنت کنه این

ای خدا لعنت کنه این سیستم مخابرات در پیت رو با این ارتباطات سیار و ... که دوستت از یه کشور دیگه اومده به یه شهر دور و زنگ زده بهت و وسط ذوق و شوق و صحبت یهو بوق بوق بوق! تازه چی از اون بدتر این که نمی تونی ببینیش و  ازش هم شماره ای نداری بهش زنگ بزنی:(( ای خدا لعنت کنه هرچی آنتن ندادن و خط شلوغی رو!

لینک | ئه‌سرين | October 24, 2006 12:14 PM | نظر (7)| هرچی
 
»» به سیاره ام نزدیک مشو!

به سیاره ام نزدیک مشو!
تاب ِ جزر و مد ندارم.

لینک | همزاد | October 24, 2006 04:54 AM | نظر (4)| همزاد نوشت
 
»» All my life I've felt

All my life I've felt I was in two places at the same time.
Here and some were else.
It's hard to explain.

The double life of Veronique

لینک | ئه‌سرين | October 24, 2006 04:53 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» خاطرات - ضد خاطرات

در طول بیست سال غیبت اولیس، اهالی ایتاکا خاطرات زیادی از او در یاد نگه داشته بودند، اما دل شان برایش تنگ نمی شد، در حالی که اولیس درد دلتنگی را احساس می کرد، هرچند هیچ چیزی به یاد نمی آورد.
... خاطرات اگر گاه گداری در گفت و گوهای میان دوستان برانگیخته نشوند، می روند. ... اولیس هرچه بیشتر غم غربت می خورد، بیش تر فراموش می کرد. چرا که غم غربت فعالیت حافظه را تقویت نمی کند، خاطرات را بر نمی انگیزد، به خودش اکتفا می کند، به احساس خودش، غرق در رنج خودش، همان گونه که هست.
جهالت/ میلان کوندرا/ آرش حجازی

پ.ن. والا یه جورایی باهاش موافقم!
پ.ن. با این اسم آرش حجازی همه اش فکر کردم دارم کوئیلو می خونم نه کوندرا !

لینک | ئه‌سرين | October 23, 2006 02:11 AM | نظر (9)| هرچی
 
»» همین حسی که دارم...!

که گر گریزم، کجا گریزم؟
وگر بمانم، کجا بمانم؟

پ.ن. به قول یکی از بچه ها:"خب آدمه، لگن که نیست!"

لینک | ئه‌سرين | October 22, 2006 12:52 PM | نظر (10)| هرچی
 
»»

دیگرگونه خدایی
که عرش ندارد
و تنها معجزه اش
لبخندیست
به عمق تمام سالهایی که
دیده، شنیده
و جگر به دندان گزیده است

دیگرگونه خدایی
که...!

پ.ن. یه کلمه بود که حذف شد!
پ.ن. کسی نمایشنامه "گوشه نشینان آلتونا" رو نداره؟ اصلا چاپ شده؟ یه هفت هشت نفری رو از نگرانی بیرون خواهید آورید! دونقطه دی

لینک | ئه‌سرين | October 21, 2006 12:15 PM | نظر (5)| نه‌،قصه
 
»» بازم، گوشه نشینان آلتونا

حالا اگه دق اتون ندادم باز! دونقطه دی! ببین چی یافتم:

"ای قرنهای آینده، اینک قرن من تنها و بی‌قواره بر کرسی اتهام نشسته است. قرن من نیکوکار می‌بود اگر انسان دشمن سفاکی نمی‌داشت که از عهد ازل در کمینش نشسته است. جانور موذی بی‌مویی که نامش انسان است.

یک به علاوه یک می‌شود یک. اینست راز ما. من برای دفاع مشروع و حفظ جان خود، جانور را غافلگیر کردم و کوبیدم. یک انسان افتاد. در چشمان محتضر او جانور را دیدم که همچنان زنده بود و آن من بودم.

این طعم گس بی‌مزه، طعم قرن من است. ای قرنهای خوشبخت، شما که با نفرتهای ما آشنا نیستید ما را تبرئه کنید. ای کودکان زیبا، شما از ما بیرون آمده‌اید، آیا می‌خواهید مادرتان را محکوم کنید؟ قرن سی‌ام جواب نمی‌دهد، شاید که از پس قرن‌ها قرنی نباشد. شاید که بمب، روشنی‌ها را خاموش کرده باشد، همه خواهند مرد، چشم‌ها، قاضی‌ها، زمان، و آنوقت شب می‌شود.

ای دادگاه شب توکه بودی و خواهی بود و هستی، بدان که من بوده‌ام. من فرانتس فن‌گرلاخ، اینجا، در این اتاق، قرنم را به دوش گرفتم و گفتم، جوابش با من در این روز و برای همیشه"

پ.ن. یا نمایشنامه به من برسونید یا این وضع ادامه دارد!
پ.ن. قربانتان یک عدد جو گیر! یاح یاح یاح

لینک | ئه‌سرين | October 21, 2006 10:44 AM | نظر (12)| كافه
 
»» گوشه نشینان آلتونا

هیچ وقت بلافاصله بعد از تئاتر دیالوگ ها یادم نموند! هیچوقت! گاهی حتی مضمون هم قاطی می شه بس که ذوق می کنم اگر تئاتر عالی باشه یا بازیها معرکه. حالا فکر کنید که 3 ساعت نشستی زل زدی به بازی معرکه میکائیل شهرستانی و البته بازیگرای دیگه و جو گیر حرکتهای سریع و پر انرژی شهرستانی باشی، اونوقت دیگه چه انتظاری هست؟ ها؟

بازی معرکه، صدا عالی، نمایشنامه قوی. اینه میکائیل شهرستانی که همیشه گفتم نه اونی که تو این سریالها هست و حرص منو در میاره! از حق نگذریم بازی بقیه هم خوب بود. دم خانم معترف و جناب سارتر با این نمایشنامه باحالش گرم!
داشته باشید که حالا تا یه مدت جو گیر تئاترم! دونقطه دی!

پ.ن. حیف شد نبودی!
پ.ن. کاش اگه قراره، برسم یه سری کارهامو انجام بدم بعد!

لینک | ئه‌سرين | October 19, 2006 02:31 AM | نظر (12)| كافه
 
»» حالا،گاهی اگر دلم تنگ شود

حالا،
گاهی اگر دلم تنگ شود برای آن روزها
جلوی آینه می روم،
دستی به پیشانیم می کشم
و زل می زم به شکستگی ِ بالای پیشانیم
و به یاد می آورم که؛

خداییش چه بچه شررررررررری بودم من،
مامان بابام چی کشیدن از دست من!

پ.ن.دونقطه دی!

لینک | ئه‌سرين | October 18, 2006 02:50 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» بود آیا که در میکده

بود آیا که در میکده ها بگشایند؟
گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند؟

پ.ن. معلوم نیست تا کجا می خوایم بریم و تهش چیه!

لینک | ئه‌سرين | October 16, 2006 01:40 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» تو خراب شده به این

تو خراب شده به این بزرگی یه فسقل جای مناسب پیدا نمی شه آخه؟ اَه!

لینک | ئه‌سرين | October 15, 2006 12:59 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» ما که آخرشم نفهمیدیم واسه

ما که آخرشم نفهمیدیم واسه چی این "عروسک فرنگی" رو کوک کرده بودن!

لینک | همزاد | October 14, 2006 07:38 AM | نظر (1)| همزاد نوشت
 
»» سبو بریزم، ساغر شکنم

همین نیم ساعت پیاده روی های شبانه را عشق است!

لینک | ئه‌سرين | October 11, 2006 12:32 PM | نظر (8)| هرچی
 
»» من، همان روزی که از

من، همان روزی که از خط کشی ِ عابر پیاده رد می شدیم و نمی دونم بحث چی بود و یکهو وسطش گفتی:" از من باشه، در اولین فرصت یه قرص سیانور می خرم و میندازم گردنم واسه روز مبادا!" فهمیدم این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست! هرچی تا حالا گفتی حالا تصویر کامل و تمام عیارش رو جلو روت داری!

این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!

لینک | ئه‌سرين | October 10, 2006 12:25 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» کافه ستاره

نسبت به فیلمایی که این چند وقته دیدم یه سر و گردن بالاتر بود. اگه البته سوژه ی خوب به آهستگی رو که خیلی ناجور در آورده بودنش بذاریم کنار، این یکی جزء فیلمای خوب بود. لااقل آب و دون سوا نبود موضوعش، هرچند تکراری هم بوده باشه. به نظرم اومد از یه سری فیلم الگو داشت بعضی جاها ولی یادم نیست!

یه سری آدما از شدت حماقت و سادگی کفر ِ آدمو در میارنا! رفیق ِ سالومه و توهم بهشت بودن دبی از اوناست، که واقعیش تو جامعه ریخته فت و فراوون!
اپیزود ملوک خیلی خوب بود، چسبید!

لینک | ئه‌سرين | October 10, 2006 01:57 AM | نظر (1)| كافه
 
»» هي آقاي ِ ونگوگ،‌ هيچ قرار

هي آقاي ِ ونگوگ،‌ هيچ قرار نيست هركي گفت اين چقدر قشنگه تو گوشت رو ببري بدي دستش! گاهي داشتن، لذت رو - لذت دیدن رو - از بين مي بره! مي فهمي؟

لینک | ئه‌سرين | October 9, 2006 12:33 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» مرا گر خود نبود اين بند...

هفته ی پیش بود، توی پارک یک ساعت و نیم بی وقفه بوی پیراهن یوسف پخش می شد و من نشسته بودم که مثلا کتاب بخونم و خدا می دونه کجا سیر می کردم. یادم، رفته بود با موسیقی از هردری! رفته بود با Conquest of Paradise ونجلیز و شب بیداریهای درس خواندن دیوانه وار و زل زدن به آسمان و پیدا کردن صور فلکی و داستان نوشتن و ...! به نواری که سلکتیو جمع کرده بودم و آهنگ آلمانیش که هرجا که بودم می نشاندم، به تک آهنگهایم، اریک کلاپتون، The Wall، کوئین، Spanis Train... و آن کنسرت آکروپولیس ِ یانی!

آهنگ قبلی، از ونجلیز رو که روی وبلاگ دیدم خنده ام گرفته بود، حرفی نزده و آهنگ یکهو ظاهر شده بود! هرچند همانی نبود که زندگیش کرده بودم. فرصت نوشتن می خواستم از آن روزها که امروز این بوی پیراهن یوسف اینجاست بهانه ای برای ثبت! لذتش را که می بریم، لبی هم تر می کنیم به روزهایمان. نوش!

* آهنگهای روی وبلاگ انتخاب همزادمان است. گاهی اگر فرصتی باشه درلحظه اعلام می کنه، این دو مورد ِ آخر رو من هم بعد از انتخابش شنیدم. بدون حرفی حتی راجع بهشون!

پ.ن. هیچوقت پایه ی یادبود گرفتن برای گذشته ام نبودم! لامصب اگر کلا رو نمی اومد یک چیزهایی که حرصمون نده و نگرونی نندازه به جونمون هم خوب بود!

لینک | ئه‌سرين | October 9, 2006 01:48 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» من که صد کیلویی نیستم به هرحال!

مُردم از خنده از دست این پسر! متن ِ زیر عین ِ ای-میل سامان ِ که فقط از پینگلیش تبدیل شده.حالا ببین ها، انگار چقدر خوردم!! که این همه شلوغش کردند! =)) بچه 49 کیلویی این حرفها بهش می چسبه آخه؟ نه دیگه خداییش!:))

در پی انتشار عکسهای افطاری خوردن ئه سرین توسط محمد:
رئیس صنف سفره خانه ها یک هفته عزای عمومی اعلام کرد:)
سفره خانه ی آبان قیمت هر نفر افطاری را از 4950 به 40950 تومان تغییر داد:)
رستورانهای سلف سرویس تهران با نصب تابلویی در سردر مغازه هاشون اعلام کردن: از پذیرفتن افرادی که نامشان ئه سرین است جدا معذوریم! حتی شما دوست عزیز. همچنین لازم به ذکر است که ورود به این رستورانها فقط با ارائه کارتهای شناسایی معتبر امکان پذیر است:)
دانشمندانی که تاکنون فکر می کردن در یک معده ی 3 لیتری فقط 3 لیتر ماده جا می گردد، اعلام کردند از این پس در فرمولهای خود ضریبی با نام ضریب ِ ئه سرین را اضافه خواهند کرد. این ضریب مساوی است با 10 به توان مثبت23:)
نام ئه سرین در کتاب رکوردهای گینس ثبت شد و جایزه ی طلایی معادل وزن غذایی که خورده شده بود به ئه سرین اهدا شد. شایان ذکر است که انتشارات گینس پس از اعطای این جایزه اعلام ورشکستگی کرد:)
و در اخر اینکه ایسنا اعلام کرد صدای انفجار ِ مهیبی که نیمه های پنج شنبه شب در تهران به گوش رسید به خاطر نشتی ِ گاز یا انفجار پالایشگاه تهران نبوده بلکه به این خاطر بوده که ئه سرین پس از رسیدن به خونه، طبق معمول و بدون در نظر گرفتن مسائل ایمنی، سر یخچال می رود و ...:)
برای شادی روح آن مرحومه ی مغفوره لطفا یک فاتحه قرائت فرمائید:)

پ.ن. پس از اعلام خبر انفجار ئه سرین، FAO اعلام کرد مشکل گرسنگی در جهان به طور کلی ریشه کن شد:))

$@/\/\aN :)

لینک | ئه‌سرين | October 7, 2006 08:13 AM | نظر (11)| هرچی
 
»» شب ِ هزار و چندم!

گُم و گیج و گور! در تعجب از این همه سعی دیگران برای ریشه دواندنم!

پ.ن. همین حسی که دارم!

لینک | ئه‌سرين | October 6, 2006 03:29 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» برای تو، حوالی دیروز و امروز

فرصت نشد تشکر کنم بابت هدیه ی آن سال که لطفت بود و حقم نبود! راستش ورودت همیشه با آرمش بوده و شیطنتهای من همه متعلق به روح همان دخترک هفت ساله ی سر به هوا. الآن در این سن هم من، وقتی گاهی هست می شوی، همانم. بی هیچ هراسی از چرخیدن و گشتن جلویت که دیگر مردها باعثش می شوند. هیچوقت احساس نکردم حضورت سنگین است. از همان وقتی که هفت هشت ساله بودم و تو از سر کار یا هرجای دیگر بر می گشتی و ما بچه های قد و نیم قد دوره ات می کردیم تا ببریمان پارک، تا آلوچه و شادونه و گندمک بخری و ما ذوق فرفره داشته باشیم و تو یواشکی پول اضافه بدی دستمان. از همان وقتی که هشت ساله بودم و لاک زده بودم و جلوی تو مشت کرده بودم و بشقاب غذا می گرفتم تا لاکهای دستم دیده نشوند. در تمام طول عمرم بابت این لاکها دوبار خجالت کشیدم، یکی باباجونیم و یکی هم تو!
فرصت نشد تشکر کنم که هدیه حقم نبود، که باید پَسَت دهم، فرصت نشد تشکر کنم که خاطرات خوب کودکی قسمتیش مدیون توست، قسمت بچه هات. اینبار که برگشتی یادم باشد چنان دست بدهم به یاد دخترک آن سالها که می گفت: "نخیرم! هیچم دردم نمیاد!"

لینک | ئه‌سرين | October 6, 2006 03:07 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» استلایی یا اسمرالدا؟

...آقای مدیر مکثی کرد و گفت:" نه. اتفاقا برعکس، می خواهم بگویم شاید این دوتا در واقع یکی باشند. شاید این تو ای که با اثیری و لکاته ساختن استلا و اسمرالدا عشق ات را دوپاره کرده ای. تازه، معلوم نیست که برای تو کدام اشان اثیری است و کدام اشان لکاته. اگر ظاهرشان را در نظر بگیری که اسمرالدا لکاته تر از استلا است و استلا اثیری تر از اسمرالدا؛ با این حساب معلوم نیست که تو لکاته ات را داری و اثیری ات را می خواهی یا اثیری ات را داری و لکاته ات را می خواهی... همه ی ما آرزوهای بزرگ خودمان را داریم، بانوهای باشکوه خودمان را."...
فرانکولا یا پرومته ی پسامدرن / پیام یزدان جو

لینک | ئه‌سرين | October 4, 2006 11:52 AM | نظر (2)| كافه