|
باز آدمها عجیب شدند، باز انگار سر آدمها رو کنده ای گذاشتی رو بدن یکی دیگه! باز .... ببخشید آدمها وقتی با هم جمع هستند، راجع به چه چیزهایی حرف می زنند؟ اصلا این همه حرف چجوری تحمل می کنند؟ من حوصله ام سر رفته باز، که باشم، که حرفهای مسخره ی خنده دار بزنم، که حرفها چیز جدیدی نداشته باشه، که بیفتم به کل کل مضحک، که حرفهای روشنفکری نمی خوام ولی اینام خسته ام کردن، که بودنم رو ثابت کنم، که اجبار باشم بر دیگری، که ... حتی کتابها هم! راستش رو بخواهید، این روزها هیچ دلم نمی خواد حرف بزنم وقتی انتهاش همینها که گفتم منتظرند! پ.ن. که چی بشه؟ ها؟ پ.ن. ...یعنی اینجا وطن تو نیست!
|