آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: عذر تقصیر و ماستمالی و این حرفا! - 09/12/06
 پست بعدی: بعد از کلی بی خبری و - 09/13/06

»» دق می کردم اگه این

دق می کردم اگه این دو تیکه رو اینجا نمیذاشتم!

" این روزها بر هر سطح نرمی می خزم و لم می دهم و کتاب می خوانم، فقط برای اویزان شدن به طنابی نامریی که با رشته های طلایی و نقره ای بافته شده است،... برای ان ایده الیست کوچکی که ادبیات از من می سازد، ان سپر شیشه ای که سنگ واقعیت پودرش می کند، کتاب می خوانم برای ساعاتی نبودن در میان دنیا، برای فراموش کردن خودم، برای نشنیدن و ندیدن اتفاق ها، برای به حاشیه راندن خودم از گود شبانه روزی بیست و چهار ساعت و ساعتی شصت دقیقه و دقیقه ای شصت ثانیه. "... *

بین خودمون باشه با این تیکه کاملا موافقم!

" به محض اين که رابطه به سمت گارانتی شدن پيش می ره، يه هو تمام جذابيت و هيجانش رو از دست می ده، و گرد ملال و روزمرگی روشو می پوشونه"...*

پ.ن. این روزها البته اگه وقتی گیر بیارم همینم! گاهی سطحش همچینم نرم نیستا!
پ.ن. دقیقا همون گارانتی شدن ِ که همیشه حس اسیر شدن رو برام داشته! بدم میاد!
پ.ن. گرفتارش نشیم؟

ئه‌سرين | September 13, 2006 01:26 AM | نظر (2)| هرچی
 
نظرات:
dost20 : September 13, 2006 10:11 AM

سلام ،چرا زندگی هامون شده گشتن ؟ گشتن به دنبال چی ؟ همش فکر می کنیم یه چیزی این وسط کمه ؟ چرا ؟ همیشه برنامه های مختلف چیده میشه تا کارهایی انجام بشه و و و . اما خیلی وقتا اون برنامه ریزی و اینکه بدون اون برنامه ریزی هم کارهایی در حال انجام شدن هست ، فراموش میشه . یه روزی خواهد رسید که همه چیز فراموش بشه ، چشم مون باز بشه ، باز ... باز ، چشممون روشن بشه . شاید بشه راحت تر در گذر ایام غوطه ور شد . ببخشید که کمی اینطوری صحبت کردم ، D: بدرود .


آزاده : September 13, 2006 03:03 AM

با تیکه اول نوشته ات به شدت موافقم، به شدت!
راستی من چپی رو یاد گرفتم!یعنی فکر کنم که یاد گرفتم! دارم رقص کردی یاد می گیرم:)