|
دق می کردم اگه این دو تیکه رو اینجا نمیذاشتم! " این روزها بر هر سطح نرمی می خزم و لم می دهم و کتاب می خوانم، فقط برای اویزان شدن به طنابی نامریی که با رشته های طلایی و نقره ای بافته شده است،... برای ان ایده الیست کوچکی که ادبیات از من می سازد، ان سپر شیشه ای که سنگ واقعیت پودرش می کند، کتاب می خوانم برای ساعاتی نبودن در میان دنیا، برای فراموش کردن خودم، برای نشنیدن و ندیدن اتفاق ها، برای به حاشیه راندن خودم از گود شبانه روزی بیست و چهار ساعت و ساعتی شصت دقیقه و دقیقه ای شصت ثانیه. "... * بین خودمون باشه با این تیکه کاملا موافقم! " به محض اين که رابطه به سمت گارانتی شدن پيش می ره، يه هو تمام جذابيت و هيجانش رو از دست می ده، و گرد ملال و روزمرگی روشو می پوشونه"...* پ.ن. این روزها البته اگه وقتی گیر بیارم همینم! گاهی سطحش همچینم نرم نیستا! پ.ن. دقیقا همون گارانتی شدن ِ که همیشه حس اسیر شدن رو برام داشته! بدم میاد! پ.ن. گرفتارش نشیم؟
|