آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 09/ 2/06
 پست بعدی: تعليق - 09/ 4/06

»» هی پسر!

اوایل وبلاگ نویسی یک بار رسیدم به یک شبه داستان* که راجع به زندگی یک زوج بود که مرد به چیزی اعتقاد نداشت و این وسط  اتفاقی برای همسرش افتاده بود و درست لحظه ای که دکترها قطع امید کرده بودند یا همچین چیزی فکر می کنه اگه تنها راه نجات زنش این باشه که از خدا بخواد، چرا نخواد؟ نتیجه البته گمونم هپی اند بود.

هروقت بحث سر بی اعتقادی می شه، تو دقیقا منو یاد ِ این داستان میندازی! می ترسم جایی بخوای امتحان کنی که تو بد زمانی باشه. فکرش رو کن، فقط فکرش رو! اگه واقعا همچین اتفاقی برات بیفته چکار می کنی؟ یا اصلا چرا راه دور؟ خودم باشم چکار می کنم؟

* فکر می کنم اون متن تو وبلاگ شبح بود یا لااقل از اونجا به همچین نوشته ای رسیده بودم. کسی یادشه چیو می گم؟ نداره؟

پ.ن. ما هم اصلا به رو خودمون نمیاریم که خودمون زمانی در همچین مخمصه ای گیر کردیم!

ئه‌سرين | September 3, 2006 11:51 AM | نظر (0)| هرچی