|
اوایل وبلاگ نویسی یک بار رسیدم به یک شبه داستان* که راجع به زندگی یک زوج بود که مرد به چیزی اعتقاد نداشت و این وسط اتفاقی برای همسرش افتاده بود و درست لحظه ای که دکترها قطع امید کرده بودند یا همچین چیزی فکر می کنه اگه تنها راه نجات زنش این باشه که از خدا بخواد، چرا نخواد؟ نتیجه البته گمونم هپی اند بود. هروقت بحث سر بی اعتقادی می شه، تو دقیقا منو یاد ِ این داستان میندازی! می ترسم جایی بخوای امتحان کنی که تو بد زمانی باشه. فکرش رو کن، فقط فکرش رو! اگه واقعا همچین اتفاقی برات بیفته چکار می کنی؟ یا اصلا چرا راه دور؟ خودم باشم چکار می کنم؟ * فکر می کنم اون متن تو وبلاگ شبح بود یا لااقل از اونجا به همچین نوشته ای رسیده بودم. کسی یادشه چیو می گم؟ نداره؟ پ.ن. ما هم اصلا به رو خودمون نمیاریم که خودمون زمانی در همچین مخمصه ای گیر کردیم!
|