|
تازه این که چیزی نیست، خودمم خودمو میس می! یادم به همه کارهایی که به همه گفتم و باید انجام بدم هست، فقط کمی فرصت می خوام پلیز! صبح که پا می شم لیست کارهام میاد جلو چشم که باید انجام بدم، از برنامه که رسیده به ددلاین و هنوز همه چیش مونده، تا هماهنگی واسه دیدن بچه ها و اوکی کردن قرارهای خونشون و کلاسهای خودم و کلاسهای بچه ها و ثبت نام و ... بگیر برو تا کارهای یه خورده خفن ناک مالی(خداروشکر این یکی خوبه از نوع مشکل نیست!) و برنامه ریزی واسه درس خوندن و هلک و هلک کردن تو زبان و ...! همه اینا رو می خوام که انجام بدم بعد باید هی بزنم تو سر خودم و بقیه که دسته گل به آب ندن یا اگه میدن اوقدر فجیع نباشه که نشه جمعش کرد و تازه این وسط چی؟ ما دیوارمون کوتاهه جان شما! گاهی واقعا فقط اینقدر می تونم قرصت بگیرم که خراب شم سر یه رفیق و یه گوشه دنج بشینم و چرت و پرت بگم تا روز بعد! فعلا که اینجوره، یه هفت هشت ماه، ملت حواسشون به کارهاشون باشه، بخت با من یار باشه سر رفع یه مشکلی که دیگه حلش دست خودم نیست و بعدش عین آدم حواسم بهش باشه این مدت هفت هشت ماهه رو، اونوقته که ای همچین یه چیزای خوبی اتفاق افتاده. پ.ن. جان شما خوبه من بچه ندارم والا دیگه خودکشی رو شاخش بود! پ.ن. هی یه عمر ملت رو سر شب امتحانی بودن مسخره کردیم، خودمون بدترشیم! پ.ن. از اول ِ اولش قرار بوده من دکتر پرستار بشم و نشدما! تازه از اول اولش قرار بوده ژاندارک و پدرخوانده و اینا هم بشم نشدم! پ.ن. هنوز لازم نیست کسی جمعم کنه. ایول من!
|