آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: August 2006
 ماه بعدی: October 2006

آرشیو ماه: September 2006


»» ما می گیم از پاییزه، شومام همینو بگو!

باز آدمها عجیب شدند، باز انگار سر آدمها رو کنده ای گذاشتی رو بدن یکی دیگه! باز ....
ببخشید آدمها وقتی با هم جمع هستند، راجع به چه چیزهایی حرف می زنند؟ اصلا این همه حرف چجوری تحمل می کنند؟ من حوصله ام سر رفته باز، که باشم، که حرفهای مسخره ی خنده دار بزنم، که حرفها چیز جدیدی نداشته باشه، که بیفتم به کل کل مضحک، که حرفهای روشنفکری نمی خوام ولی اینام خسته ام کردن، که بودنم رو ثابت کنم، که اجبار باشم بر دیگری، که ...
حتی کتابها هم!

راستش رو بخواهید، این روزها هیچ دلم نمی خواد حرف بزنم وقتی انتهاش همینها که گفتم منتظرند!

پ.ن. که چی بشه؟ ها؟
پ.ن. ...یعنی اینجا وطن تو نیست!

لینک | ئه‌سرين | September 28, 2006 08:47 AM | نظر (9)| هرچی
 
»» می دونی تو واقعا حیف

می دونی تو واقعا حیف شدی! تو و تو! هرچی به زندگیتون نگاه می کنم می بینم زندگی مشترک هیچی بهتون نداده و در عوض خیلی چیزا رو ازتون گرفته! واقعا می گم. این زندگی اون چیزی نبوده که شما حقش رو داشتید. بعضیا وقتی مستقلند بهترینند، بعضیا وقتی یکی کنارشونه. شماها رسما نابود شدید. استقلالتون و خودتون رو از دست دادید و موندنتون فقط به خاطر همون دلیل قدیمی ِ بودن بچه هاست! این طرز فکر، این نگرش به جامعه، این شناخت هرز رفته تو تمام این سالهای زندگی مشترک ِ تکه تکه شده! فقط می تونم بشینم و به حرفتهاتون، دردلهاتون، داد و بیدادهاتون گوش بدم و گاهی بشم دیوار و فکر کنم قربانی یعنی شما! احتیاجی به فرشته نیست، شما روبرویم نشستید. تصویری تمام قد!
گوش می کنم بدون عکس العمل که خالی بشید. دیگ که به جوش بیاد سرم رو می گیرم زیر آب سرد و توی دلم فریاد می زنم بلکه آوار نشم!

لینک | ئه‌سرين | September 27, 2006 11:42 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» در نقش ِ‌من بودن!

تندیس طلایی و دیپلم تلاش، اهدا می شود به خودم به پاس سالها رمزنگاری!

پ.ن. باز خوبه به مكالمه ها سرايت ندادم!

لینک | ئه‌سرين | September 27, 2006 10:16 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» از بایدها و بودن ها!

تیر می کشد و راه می گیرد
به استخوان رسیده

لینک | ئه‌سرين | September 26, 2006 01:19 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» همخوان ناپيدای ِسمفونی مردگان!نقاره ایی

همخوان ناپيدای ِسمفونی مردگان!
نقاره ایی بزن
بلند و پر هیاهو

لینک | همزاد | September 25, 2006 09:24 AM | نظر (1)| همزاد نوشت
 
»» با هم بخندیم

این دیگه چه مدله؟ اخبار اعلام کرد:
"کشورهای فلان و بهمان و ... امروز را روز اول رمضان اعلام کردند و مردم روزه بودند. در عراق نیز اهل سنت امروز را روزه دار بود" نقل به مضمون یه همچین چیزی!
آقا یه بام و دو هوا؟ اهل سنت و شیعه؟ اگه ول کردن ای بازیهارو!

به جان ِ ماهکم نمی خواستم گیر بدما ولی دیگه خیلی جوک بود خب!

پ.ن. یادم نبود من بازی نیستم! دونقطه دی

لینک | ئه‌سرين | September 24, 2006 12:09 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» Requiem

آخ گفتی! واقعا بعضیا آدمو به تهوع میارن!

لینک | ئه‌سرين | September 24, 2006 08:22 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» ?Do you remember me

کمی مقبول تر و معقول تر!
دیروز - امروز

پ.ن. مثل ذغال خوب!

لینک | ئه‌سرين | September 24, 2006 01:29 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» ایششششششش!

این آذر جان ِ ما قبلا فرموده بودند که هرکسی یه قسمتی از وجودش جواد تشریف داره که گاهی لازمه تحویلش بگیری حتی اگه خیلی جوات باشه!
هم اوشون سر ِ اون دربند کذایی که کلی فلسفه بافتیم، وسط بحث فرمودند که: "خب البته هرکسی یه قسمتی از وجودش یه سیندرلاست که گاهی باید تحولیش بگیری دیگه!" حالا جمع دخترونه بود آقایون می تونن گزینه ی مناسب رو جایگزین ِ سیندرلا بفرمایند. اصرار هم نکنید نمی گم سر چه کار آذر جانمان این جمله بیان شد=))
البته چندتا قسمتِ وجودی ِدیگه هم بود که شرمنده ی حضار! دونقطه دی

دارم فکر می کنم این سیندرلایی بازی رو کش بدیم تا این پاییز کوفتی تموم شه! ها؟ چطوره؟ بهتره که! کی به زمستون می رسیم؟

پ.ن. خدا به دور ولی شایدم یه جور ابتذال باشه البته!

لینک | ئه‌سرين | September 24, 2006 01:22 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» انگار به شعورم توهین شده وقتی آدما زیادی از قول ِخودشون بهم اعتماد می کنن!

بهترین راه برای تاروندن من، همین که مسئولیتِ حفظ چیزی خصوصا از نظر اخلاقی بهم سپرده بشه و بقیه بکشن کنار! از مسئولیتی که تعهد بیاره و پاگیری، بیزارم! حالا هرجور دوست دارید خوب و بد برداشت کنید با خودتون!

پ.ن. بلدی بسطش بدی یا نه؟
پ.ن. دیگران عیب می بینند و من مزیت! فرق ما اینه!
پ.ن. ببین عزیزم اگه تیتر رو نفهمیدی یعنی من موندم پس چجوری منو می شناسی؟ از اینوریش صادق نیست!

لینک | ئه‌سرين | September 23, 2006 02:15 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» (8) In the way of Neverland

دو متر و نیم در سه متر! تمام زندگی من همینقدر جا می گیرد، بدون احتساب جایی برای خودم!

لینک | ئه‌سرين | September 22, 2006 03:34 AM | نظر (1)| Neverland
 
»» اخبار فرهنگی - هنری

از آسمون و زمین پیغام می رسه: " ئه سرین! گوشه نشینان آلتونای سارتر رفت واسه اجرا، حواست باشه!" عکس پایین ِ خبر رو دارید که توش کی بازی کرده؟ نه خب حالا فقط به خاطر ایشون و صداشون تنها نیست خداییش! دونقطه دی!

ماهم گفتیم که شما هم در جریان باشید!

اینارم داشته باشید که چه خبــــــــــره انگار:

بذار ببینیم کوری چجوری اجرا می شه اونم بریم - کسی می دونه این ادیپ افغانی چجوریاست؟
اجرای کنسرت کامکارها به نفع بیماران سرطانی از 18 تا 21 آبان ماه - ناظری که نشد ببینیم این چطور می شه! 
ارکستر ملل آذر ماه کنسرت برگزار می کند
"برادران کارامازوف" و "بندار بیدخش" بهرام بیضایی
اپرای سیاوش از لوریس چکناواریان

پ.ن. ایشالله خرچنگ ِ چنگول شیکسته بشه هرکی بفهمه شهرستانی جایی بازی داره یا کلا یه تئاتر خوب اومده و منو خبر نکنه!
پ.ن. بچه ها بانکی که راحت بشه زَدِش سراغ دارید؟

لینک | ئه‌سرين | September 21, 2006 05:40 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» برای ایلیا و پری و امام زمانش! برای من و تو و ...

عق می زنم هوا رو چیزی جز یه جونور جاش نمی شینه! ...دلم میخواد همه اینارو بالا بیارم. بالا میاد، میاد یه جا نرسیده به گلو جا خوش می کنه و لم میده. ... توی خواب لبخند می زنه و من دلم می خواد بشینم زار بزنم جای خنده.
من می چرخم، گالیله می چرخه، سرم می چرخه و عقربه های ساعت هم! یله می کنم روی محافظ فلزی تخت و فکر می کنم چه مسخره! اینم شده تکیه گاه!!
آدمهای نصفه ی نقشهای عوضی چرخ می خورند دور و برم و من فقط می گم نفس بکش، نفس بکش! شور می شم و تلخ، تو دلم می گم آی دختر پس کی بند می آیی؟

پ.ن. نفهمیدم چرا وقتی نوشتم، تیترش رو زدم برای ایلیا!
پ.ن. خب البته بعضی جاهاشم عشقمون کشید اصل رو ننوشتیم!

لینک | ئه‌سرين | September 20, 2006 12:19 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» می گم! دیگه نرگس هم

می گم! دیگه نرگس هم نداره آدم از ترس اینکه بهش مبتلا نشه در بره بیاد سر کامپیوتر به فیلم دیدن و کتاب خوندن و اینترنت بازی و چت! حالا با این بی انگیزگی چیکار کنیم ما؟

لینک | ئه‌سرين | September 20, 2006 12:01 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» بعله! اینجوریاست که بعضی پستهارو

بعله! اینجوریاست که بعضی پستهارو باید بذاری بیات بشه بعد بفرستیشون!

مَرَض ِ دیگه!

لینک | ئه‌سرين | September 19, 2006 12:20 PM | نظر (0)| هرچی
 
»»

قفس
قفس این قفس این قفس...

پرنده
        در خواب اش از یاد می بَرَد
من اما در خواب می بینم اش ،
که خود
به بیداری
نقشی به کمال ام
                         از قفس .

از ما دو
          کدام ؟_
تو که زندان ات تو را زمزمه میکند
یا من
که غریو  ِ خود را نیز
                             نمی شنوم ؟
تو که زندان ات مرا غریو میکشد ،
یا من
که زمزمه ی ِ تو
                        در این بهاران ام
مجال ِ باغ و دماغ ِسبزه زار نمیدهد ؟ _

از ما دو
          کدام ؟

قفس
این زمزمه
این غریو
این بهاران
این قفس  این قفس این قفس   ای امان!

"شاملو"

پ.ن. حالا با ربط یا بی ربط، گیر نده دیگه!

لینک | ئه‌سرين | September 19, 2006 03:17 AM | نظر (0)| كافه
 
»» تو می دانی که ما چندان نپاییم

مانده ام میانِ خود و دیگری!
مانده ام به رد شدن و رفتن، به انسانیت و به خود-دیگر دوستی.
مانده ام به نبودن!

پ.ن. آخرش که چی؟

لینک | ئه‌سرين | September 19, 2006 02:54 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» آهان راستی خر ِ بیچاره

آهان راستی خر ِ بیچاره توهم زده بود! ظرف یونجه اش خالی جلو روش بوده، بس که سرش گرم بوده هی حالیش نبوده گشنه است، بعد نه که فراموشی هم داشته! هی نگاه می کرده به ظرف یونجه می گفته: " یحتمل یونجه خوردم یادم نیست که ظرف خالیه!" توهم غذا خوردن زنده نگهش داشته بوده دیگه!

لینک | ئه‌سرين | September 19, 2006 02:41 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» قاط ِ یا قطع ِ؟

خر ِ من یک ، دو، سه، چهار، پــــــــــــــــــنج روز ِ یونجه نخورده!
خر ِ من پس چرا نمرده؟

لینک | ئه‌سرين | September 17, 2006 01:35 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» گل صحرا

گل صحرای ِ واریس دیری رو خوندم! همینجوری قرار نبود کتاب بخرم رفته بودم چرخ بزنم یهو خریدم! اولاش خوب بود، ولی بعدش حوصله ام سر رفت دیگه! دقیقا از اونجایی که واریس مانکن می شه یا حتی یه خورده قبل تر وقتی میره خونه خاله اش خدمتکار سفیر می شه دیگه حوصله نداشتم! درست که همچین کسی از یه زندگی کاملا ابتدایی به یه زندگی شهری و یه جور مبارزه رسیده (و جای تحسین داره) ولی این کتاب خیلی هم شلوغ کاری نداشت. شاید بیشترین دین این کتاب به بیان سنتهای کهن و زن ستیز ِ قبائلی باشه که یه جور مبازه و آگاهی رو کشونده وسط. و فراموش نکنیم نقش تبلیغات رو! همین و همین!

پ.ن. قبول دارم که شهرت این زن باعث شد آگاهی بین المللی بیشتر بشه! اگه یه زن عادی بود قاعدتا نتیجه این نبود.

لینک | ئه‌سرين | September 16, 2006 01:14 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» اصولا این جمعه های بدمصب

اصولا این جمعه های بدمصب خیلی خوبن، ما هم دست میذاریم رو یه چیزی که خوبترمون کنه! این نوشته رو ایشون معرفی کرده بود. کپی کرده بودم سرفرصت که زد و حالا شد!
اه! لعنتی!

پ.ن. هرچند یه کم مدل شریعتی ِ بعضی جاهاش
پ.ن. این محسن نامجو هم شده بلای جون ها!

لینک | ئه‌سرين | September 15, 2006 05:06 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» این سنگی که امیر برام

این سنگی که امیر برام از غار گردکوه آورده، یادم انداخته یه زمانی هرجا می رفتم مسافرت یه سنگ یادگاری بر می داشتم. همیشه هم یه جا گمشون می کردم. امشب به الهام گفتم برام یه سنگ سوغات بیار!

پ.ن. اسمش همین بود؟ من چرا همه اش می خوام بگم غار گردو خان؟

لینک | ئه‌سرين | September 15, 2006 01:37 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» بعد از کلی بی خبری و

بعد از کلی بی خبری و یهو بعد از رد و بدل شدن چند خط  آف لاین:

- من: چی شد بالاخره؟ در چه وضعین؟
- آف لاین ِ رسیده: ما هم خوبیم! بالاخره ما هم زندگی مشترک و مستقل(!) خودمون رو شروع کردیم!

خداییش جمله رو دارید؟

پ.ن. تازه، مستقل یعنی: یکی با آی دی اون یکی آف لاین بذاره! دونقطه دی
پ.ن.نمی دونم اینجارو می خونید یا نه ولی خوشحالم براتون، خیلی! از اولشم می دونستم تهش اینه! گفته بودم نه؟
پ.ن. اینجا که ایستاده ام ... من با این حال می کنم. باور کن!

لینک | ئه‌سرين | September 13, 2006 10:57 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» دق می کردم اگه این

دق می کردم اگه این دو تیکه رو اینجا نمیذاشتم!

" این روزها بر هر سطح نرمی می خزم و لم می دهم و کتاب می خوانم، فقط برای اویزان شدن به طنابی نامریی که با رشته های طلایی و نقره ای بافته شده است،... برای ان ایده الیست کوچکی که ادبیات از من می سازد، ان سپر شیشه ای که سنگ واقعیت پودرش می کند، کتاب می خوانم برای ساعاتی نبودن در میان دنیا، برای فراموش کردن خودم، برای نشنیدن و ندیدن اتفاق ها، برای به حاشیه راندن خودم از گود شبانه روزی بیست و چهار ساعت و ساعتی شصت دقیقه و دقیقه ای شصت ثانیه. "... *

بین خودمون باشه با این تیکه کاملا موافقم!

" به محض اين که رابطه به سمت گارانتی شدن پيش می ره، يه هو تمام جذابيت و هيجانش رو از دست می ده، و گرد ملال و روزمرگی روشو می پوشونه"...*

پ.ن. این روزها البته اگه وقتی گیر بیارم همینم! گاهی سطحش همچینم نرم نیستا!
پ.ن. دقیقا همون گارانتی شدن ِ که همیشه حس اسیر شدن رو برام داشته! بدم میاد!
پ.ن. گرفتارش نشیم؟

لینک | ئه‌سرين | September 13, 2006 01:26 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» عذر تقصیر و ماستمالی و این حرفا!

تازه این که چیزی نیست، خودمم خودمو میس می!

یادم به همه کارهایی که به همه گفتم و باید انجام بدم هست، فقط کمی فرصت می خوام پلیز! صبح که پا می شم لیست کارهام میاد جلو چشم که باید انجام بدم، از برنامه که رسیده به ددلاین و هنوز همه چیش مونده، تا هماهنگی واسه دیدن بچه ها و اوکی کردن قرارهای خونشون و کلاسهای خودم و کلاسهای بچه ها و ثبت نام و ... بگیر برو تا کارهای یه خورده خفن ناک مالی(خداروشکر این یکی خوبه از نوع مشکل نیست!) و برنامه ریزی واسه درس خوندن و هلک و هلک کردن تو زبان و ...! همه اینا رو می خوام که انجام بدم بعد باید هی بزنم تو سر خودم و بقیه که دسته گل به آب ندن یا اگه میدن اوقدر فجیع نباشه که نشه جمعش کرد و تازه این وسط چی؟ ما دیوارمون کوتاهه جان شما!
گاهی واقعا فقط اینقدر می تونم قرصت بگیرم که خراب شم سر یه رفیق و یه گوشه دنج بشینم و چرت و پرت بگم تا روز بعد!

فعلا که اینجوره، یه هفت هشت ماه، ملت حواسشون به کارهاشون باشه، بخت با من یار باشه سر رفع یه مشکلی که دیگه حلش دست خودم نیست و بعدش عین آدم حواسم بهش باشه این مدت هفت هشت ماهه رو، اونوقته که ای همچین یه چیزای خوبی اتفاق افتاده.

پ.ن. جان شما خوبه من بچه ندارم والا دیگه خودکشی رو شاخش بود!
پ.ن. هی یه عمر ملت رو سر شب امتحانی بودن مسخره کردیم، خودمون بدترشیم!
پ.ن. از اول ِ اولش قرار بوده من دکتر پرستار بشم و نشدما! تازه از اول اولش قرار بوده ژاندارک و پدرخوانده و اینا هم بشم نشدم!
پ.ن. هنوز لازم نیست کسی جمعم کنه. ایول من!

لینک | ئه‌سرين | September 12, 2006 12:27 PM | نظر (5)| هرچی
 
»» باشد که، باشد

هی! این آهنگ ِ این بغل چقدر آرومه، چقدر می چسبه! لامصب چقدر به جاست!

پ.ن. چه آرامشی...

لینک | ئه‌سرين | September 10, 2006 12:44 PM | نظر (6)| هرچی
 
»» خروس

می گم این جناب گلستان هم با این خروس ِ شان باعث خجالت زدگی ِ من شده ها! یه سری جملات رو هی خوندم و هی گفتم: "نه، بد خوندی از اول!"
خودمو خفه کردم تا یه لحن جور براش پیدا کنم بی شکستگی و سکته! تازه اگه تو دوباره خونی گُمش نکنم!

لینک | ئه‌سرين | September 9, 2006 11:19 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

لینک | ئه‌سرين | September 6, 2006 12:22 PM | نظر (8)| هرچی
 
»» وایسا حالا صداش بعدا درمیاد!

وایسا حالا صداش بعدا درمیاد! فقط خدا کنه مزخرف نباشه گوشامون کر شه!

لینک | ئه‌سرين | September 6, 2006 12:01 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» من شعور همه آفاق هستم...... یا: زرشــــــــــــــــــــــک!

Bug داری اون هم چندین هزارساله! حواست هست؟ Debugere ات کو؟ ها؟ اصلا ندادی بیرون هنوز نه؟ پس چه فرقی بین من و تو هست؟ چه فرقی؟

لینک | ئه‌سرين | September 5, 2006 01:28 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» تعليق

تب می کنم و
خال می زنم.

به خال زده ای!

لینک | ئه‌سرين | September 4, 2006 12:38 PM | نظر (1)| نه‌،قصه
 
»» هی پسر!

اوایل وبلاگ نویسی یک بار رسیدم به یک شبه داستان* که راجع به زندگی یک زوج بود که مرد به چیزی اعتقاد نداشت و این وسط  اتفاقی برای همسرش افتاده بود و درست لحظه ای که دکترها قطع امید کرده بودند یا همچین چیزی فکر می کنه اگه تنها راه نجات زنش این باشه که از خدا بخواد، چرا نخواد؟ نتیجه البته گمونم هپی اند بود.

هروقت بحث سر بی اعتقادی می شه، تو دقیقا منو یاد ِ این داستان میندازی! می ترسم جایی بخوای امتحان کنی که تو بد زمانی باشه. فکرش رو کن، فقط فکرش رو! اگه واقعا همچین اتفاقی برات بیفته چکار می کنی؟ یا اصلا چرا راه دور؟ خودم باشم چکار می کنم؟

* فکر می کنم اون متن تو وبلاگ شبح بود یا لااقل از اونجا به همچین نوشته ای رسیده بودم. کسی یادشه چیو می گم؟ نداره؟

پ.ن. ما هم اصلا به رو خودمون نمیاریم که خودمون زمانی در همچین مخمصه ای گیر کردیم!

لینک | ئه‌سرين | September 3, 2006 11:51 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

...راه بندان ِ نفس، بخواهی گریه کنی و نتوانی، قادر نباشی. تلاشی بیهوده برای فریاد زدن، صدایی که در جایی از تو بماند، بزرگ شود، اما بیرون نریزد، در تکاپو برای ادامه ی زندگی، جنگ با، بی نفسی محض، مرگ آنی. کز کرده در گوشه ای، خیره به سه نفر در تلاشی جانکاه؛ خیره به جدال التماس و خشم. نتوانی گریه کنی، بلرزی، به سینه مشت بکوبی، بلکه نفس ِ رفته به تو بازگردد.
...مادر ِ بیچاره ی من! با دختری ناجور و کج و کوله در خانه، که نمی شد بفهمدش. با دختری که انیس و مونس نبود. هیچوقت نتوانست باشد، بس که دور بود از دنیای او... خواستم گریه کنم بلکه همه چیز تمام شود، اما نتوانستم. نشد. دوباره دچارش شدم: بی نفسی!...

"جلوی گاز آخه برای چی؟ چطوری به فکرش رسید؟!"
"اون جوری که اون یکی یکی ورقهارو می کند و می گرفت روی آتیش، من که لالمونی گرفتم."...

به خدا من کاری نکردم/ساعت از مرگ گذشت/ناتاشا محرم زاده

پ.ن. هی! این داستان یاد کسی نمیندازدت، سوای آیدین؟
پ.ن. چه می شود به یک مرد ِ دور گفت؟ تقریبا هیچ... (از همون نویسنده)

لینک | ئه‌سرين | September 2, 2006 11:15 AM | نظر (4)| كافه
 
»» توفیق اجباری

شانس زد و درست روزی که رفتیم کافه تیتر جلسه نقد بود... اصولا نه که خیلی هم از جلسات نقد خوشم میاد باید دقیقا همچین روزی هم برم. درست بگم؛ با نقد مشکل ندارما، با نقدِ فرم و قالب اتفاقا کلی هم حال می کنم ولی نقد محتوا رو اصلا نمی تونم درک کنم و خب ما بیشتر بلدیم نقد محتوا کنیم تا فرم. یعنی که چی بگیم نویسنده اینو چرا نوشته؟ این حس معنی نمی ده و این حس زنونه است یا مردونه و چرا نوشته شده و ...؟ اصلا چه معنی میده که همه چی بره تو قالب قانون؟ از اون حرفاست که من اصلا نمی تونم درک کنم!

یه جا گفتند بعضی جملات رو آدم نمی دونه مثلا عاشقانه است یا چی چی(حالا حرفها زیاد یادم نیست) ولی مثال این بود: "عزیزم لطفا خفه شو!" جاتون خالی کلی خودمو کنترل کردم که ولو نشم از خنده! والا این جمله هنوز هم کلی باهاش حال میکنم=)) کی گفته بار معناییش رو نمی تونه برسونه؟

لینک | ئه‌سرين | September 2, 2006 11:06 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» به نام پدر

خیلی هم خوب نبود. یعنی برای حاتمی کیا خیلی بد بود، خیلی! پرستویی هم گم بود تو داستان. بود ولی کمرنگ. حیف نیست از حاتمی کیا؟ روبان قرمز، آژانس شیشه ای، مهاجر،...!

لینک | ئه‌سرين | September 2, 2006 01:57 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» ...

این نقطه نقطه ها چه چیزها که دارند و ندارند.
.
.
.
بازی می کنیم و پیش می رویم
تا کی، کجا، روی کدام کاغذ
نقطه ها و خط ها تمام شوند.
نه نقطه باشد و نه خط...
زبان باشد و کلام.

نقطه نقطه نقطه

لینک | ئه‌سرين | September 1, 2006 12:01 PM | نظر (1)| نه‌،قصه