|
وقتی شب، تو تاریکی، تو خنکای پیچیده تو درختا و بوی ِ چمن ِ پارک واسه خودم چرخیدم و نشستم و زل زدم به هجوم آدما که برای تصاحب گوشه ی خلوت چه مبارزه ای می کنند، وقتی زیر بارون ِ نگاه خیره ی آدما و حرفهای همیشه خواهان ِ گوینده هاش دستم رو می گیرم به بند کوله ام و وسوسه ی به دست گرفتن کفشها و راه رفتن تو نیم وجب آب تو سرم وول می خوره، اونوقته که خیلی خیلی ساده ته ِ دلم شیرین می شه از این تنهایی ِ به دست اومده. لذتش رو داشتی؟ پ.ن. به طرز غریبی میان صدا و تصویر و رنگ، تصوری (شاید توهمی) نقش بست که چنگ انداخت به جان.... که سفری هست!
|