|
نه آقا، من به شما اعتماد ندارم. به شما که به هر حس می توانید تهمت بزنید و حرفتان بی دلیل سند می شود، به شما که به راحتی انسان را، من را، به جنس تبدیل می کنید با هر تماس دست مشمئز کننده تان به صرف همسر بودن، به شما که به سادگی یک پلک هم زدن می توانید شک کنید و بازجویم شوید. نه آقا من به شما اعتماد ندارم با همه ی ادعاهایتان به بودن، به امروزی بودن، به درک کردن، به شما و قوانین این کشور که مانده ام اگر وطن این است غربت چیست؟ یعنی راستش را بخواهی تهوع تمام وجودم را پر می کند. نه آقا به شما اعتماد ندارم. پ.ن. هربار دیدن صحنه ی سرهای توی گونی و سنگ پرانی مردم، یادآوری جملاتی که شنیدم در حق زنی، تشریح جملات پر از شکی که می شنیدم/می شنوم، برم می گرداند به آن یک هفته قرنطینه ی متاثر از انزجار ِتماس با هر جنس مذکر .
|