|
|
صفحه
ی اصلی
ماه
قبل: July 2006
ماه
بعدی: September 2006
آرشیو ماه: August 2006
|
»» عصرانه های غربت! |
|
وقتی شب، تو تاریکی، تو خنکای پیچیده تو درختا و بوی ِ چمن ِ پارک واسه خودم چرخیدم و نشستم و زل زدم به هجوم آدما که برای تصاحب گوشه ی خلوت چه مبارزه ای می کنند، وقتی زیر بارون ِ نگاه خیره ی آدما و حرفهای همیشه خواهان ِ گوینده هاش دستم رو می گیرم به بند کوله ام و وسوسه ی به دست گرفتن کفشها و راه رفتن تو نیم وجب آب تو سرم وول می خوره، اونوقته که خیلی خیلی ساده ته ِ دلم شیرین می شه از این تنهایی ِ به دست اومده. لذتش رو داشتی؟ پ.ن. به طرز غریبی میان صدا و تصویر و رنگ، تصوری (شاید توهمی) نقش بست که چنگ انداخت به جان.... که سفری هست!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 31, 2006 02:09 AM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» (6) In the way of Neverland |
|
نچ! اینطور نه! بیا بشینیم بی خیال عالم و آدم. من غم چرخش نداشته باشم و ترس از رسیدن ها بیخ گلومو نچسبه و هی عین آدمای مست تلوتلو نخورم بین این همه زمان که خودم موندم کجاش نشستم. بشینم بشمرم سالهارو... یک... ده... دوازده.. اینجا. از اول برسم به ته و دست بزنم به زمینش و بگم دیدی هیچی نبود این همه سال؟ که دلم گرومپ گرومپ صدا نده از اینکه دست که به ته رسید و خاکش مشت شد تو جیب، چه گلی بگیرم به سرم که خاکش نیاد به سرم؟ چی گفته بودم؟ بگذریم؟ نخیر! چیو بگذریم؟ تازه اولیش رو آتیش زدم، هنوز کلی تا تهش مونده! آتیش به آتیش می خوام بدم تا بلکه بسوزه این هوار ِ صدا! آتیش به آتیش میرم بالا...
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 29, 2006 02:21 AM |
نظر (0)|
Neverland
|
|
|
|
»» عکس و خبر اختصاصی - خبرگزاری AOL - Asreen OnLine |
|
عسکهای زیر رو جناب سیروس برزو به صورت اختصاصی برای من فرستادن که اونارو هم یک فضانورد براشون فرستاده اونم اختصاصی. والا هرچی گشتم خبرش رو جایی ندیدم که ثبت شده باشه بنابر این حق انتشارش مال خودمD: (قابل توجه محمد که از شهاب سنگ نوشته بود و داشتم می ترکیدم از حسودی=)) )این کتاب-نختسین های فضانوردی- اتفاقا همون کتابیه که من چند پست پایین ازش نوشتم و اولینهارو ازش حفظ کرده بودم. حالا سیروس برزو میل زده که چند وقت پیش با سفینه ی پروگرس و توسط فضانورد وینیراداف فرستاده ایستگاه فضایی. می تونی فکرش رو کنی؟ من دارم اینجا از هیجان بال بال می زنم. خسته نباشی جناب برزو، و متشکر بابت این همه خوشحالی که بهم دادی:) اینم متن نامه اش برای ثبت در تاریخ این وبلاگ بلکه به دردی خورد و این همه با جستجوهای مسخره نیان اینجا:) حبر تکمیلی: این لینک رو آقای برزو برام فرستادن به همراه چندتا عکس دیگه (1 - 2 - 3) که به مطلب اضافه شد. محض اطلاع دوستان حالا کارت پستال های آثار استاد فرشچیان هم در ایستگاه فضایی هستند کنار کتاب اولین ها. خداییش این ذوق نداره؟ ba salam nemidanam khabar darid ya na, chandi ghabl yeki az ketab haye man ba name - nokhostin haye fazanavarid- ra tavasote yek safineye progress be faza (ISS) ferestadam. chand rooz ghabl Viniradov( fazanavard eestgahe fazaee) ask haye ketabam dar faza ra barayam ferestad. fekr kardam momken ast barayetan jaleb bashad. an ha ra barayetan miferestam. ba arezuye salamat baraye shoma Cyrus Borzoo
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 28, 2006 09:27 AM |
نظر (2)|
كافه
|
|
|
|
»» اوني كه نشسته روبروتو و |
|
اوني كه نشسته روبروتو و داره آروم آروم حرف مي زنه و بغض مي كنه و اشكش سرريز مي شه رو مي توني بري كنارش بشيني، دستش رو بگيري، يك كم دلداريش بدي بذاري يه دل ِ سير گريه كنه بعد حتما حالش بهتر خواهد بود. اما اوني كه باهات قرار ميذاره كه حرف بزنه و تنها نباشه، اوني كه مي دوني خسته است و دم نمي زنه، اوني كه لوده گي مي كنه و مي خنده، اوني كه نشستي مننتظر تا يه كلمه، يه جمله بگه و بعد بغض دلش رو وا كنه و نمي كنه، خيلي سخت ِ يه راهي پيدا كني كه بتوني آرومش كني! خيلي خيلي سخته! شايد تنها همان چند دقيقه سكوت كنار چند ساعت بودن... دست ميده، خداحافظي مي كنه، مي خنديم و ...
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 28, 2006 02:24 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» فال |
|
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد پ.ن. این یعنی رومو کم کنم
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 27, 2006 01:00 AM |
نظر (5)|
هرچی
|
|
|
|
»» طبل بزرگ زیر پای چپ |
|
داستان ِ قدیمی ِ هدف ِ بالاتر، چرا عقب نکشیدیم و چرا جان ِ انسان ارزش ندارد؟ و البته داستان ِ دشمن ِ خیالی ِ سنگرهای خالی! روایتش عجیب بود برای سینمای جنگی که می شناسیم، اما قابل فهم بود. چقدر تصور مالیخولیایی داشتم از تصویر سربازی که سنگر ِ دشمن رو نشونه رفته درحالیکه کسی در طرف ِ مقابل نیست و چه دیالوگهای ذهنی ساختم برای پریشانحالیش. تصاویر این فیلم تقریبا اصلا اون چیزی نبود که من ساخته بودم خیلی سالها پیش، ولی بی شباهت هم نبود. پ.ن: این پسره بابک حمیدیان هم خوب بازی می کنه ها! خوشمان آمد از بازیش
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 26, 2006 11:52 AM |
نظر (0)|
كافه
|
|
|
|
»» چقدر منتظر همچین روزی موندم! |
|
چقدر منتظر همچین روزی موندم! چقدر اسم اولینها حفظ کردم، اولین فضانورد، اولین موجود، اولین زن! یادش بخیر اون مصاحبه ی کذایی و سخنرانی های خنده دار ِ همیشه شاکی ِ من سر کلاس ها. ثبت شود به زودی: والنتینا ترشکوا، سالی راید،...، انوشه انصاری! پ.ن. هی هی هی! پس کجایم من؟
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 26, 2006 03:36 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» حاجی یه تکون! |
|
بیهوده در زمان توقف کردیم و به روی مبارک هم نمیاریم! مَرَض داریم دیگه! پ.ن. عجیب حوصله ی ماندن نیست!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 26, 2006 02:03 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» این زندگی خطی |
|
همیشه آدمایی که برای درصد بالایی از کارهاشون که نفع یا ضرر دیگران هم توش دخیله اجازه می گیرند (اطلاع دادن اگه یواشکی اجازه گرفتن نباشه فرق داره) قدرت خطر یا ریسک کمتری دارند. تو این دسته، آدمای خطی هم جا دارند. تو ماشین دوستت نشستی، نواری گذاشته که داره یواش یواش کنترل رو از دستت خارج می کنه و شنیدنش به هم می ریزدت. راستش رو بخوای من اگه باشم نوار رو در میارم، از شیشه ماشین میندازم بیرون و می گم بعدا برات می خرم! اصل قضیه همینم نه اینکه بگم می شه اینو عوض کنی؟ اینکه تاحالا این کارو نکردم یا اینکه منم قاطی اون دسته ام یا شرم حضور و اینا! والا راستش اگه زیادی با طرف ندار باشم مسلما میندازم بیرون! ایشششششششش از این آدمای خطی! پ.ن. به خودم امیدوار شدم! یادم اومد چندبار مشابهش رو انجام دادم!! پ.ن. کجایی تو؟ پ.ن. حالا اگه شد یه برنامه ولگردی ِدرست حسابی ِ بی برنامه برم! پ.ن. تناقض ِ جمله بالا رو حال کردین؟=))
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 26, 2006 01:43 AM |
نظر (1)|
هرچی
|
|
|
|
»» "وقتی نادری نیست، ایکاش اسکندری |
|
"وقتی نادری نیست، ایکاش اسکندری میومد!" گیلانه - رخشان بنی اعتماد خیلیا عقیده اشون اینه ها! نسل سوخته و جوون و غیر سوخته هم نداره!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 25, 2006 04:25 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» خود ويرانگر! |
|
پ.ن. توضيح بيشتر هم ندارد!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 23, 2006 12:46 PM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» من با هر کلمهسکوت را |
|
من با هر کلمه سکوت را بار ِ دیگر تکرار می کنم و با هر جمله سکوت را می گریم "بیژن جلالی" پ.ن. از دیگران نوشتن برای روزهایی که حوصله ی نوشتن نیست!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 23, 2006 03:10 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» نُچ! |
|
"دُمرُل حریفش نیستی. حریف ِ این حریف نیستی!" پ.ن. من عاشق این جمله ام از این فیلم که هیچوقت ندیدمش!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 22, 2006 12:58 PM |
نظر (3)|
كافه
|
|
|
|
»» سرطانی به نام متوسط بودن |
|
" ما دیگه کسی رو نداریم حرف ِ آخرو بزنه، همه تو این دوره متوسطند. هیچ کس نیست که قدرت باشه و حرفش حرف ِ همه بشه!" نقل به مضمون از مصاحبه ی مانوک خدابخشیان پ.ن. تاریخ ِ معاصر ِ ناطق. اسمی که من به مصاحبه ها و گفتگو با بچه های اون نسل میدم. تو خونه تون بگردین نمونه اش رو دارید. پ.ن. تیتر رو دارید که؟
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 21, 2006 01:03 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» Abuse |
|
اينم قابل توجه دوستان ِ بيمار نه! قابل توجه قربانيها(!!) كه حواسشون باشه چه خبره! بخونيد واستون بد نيست كلا! حواستون مي شه كه گند نزنيد به مردم و مردم هم گند نزنن بهتون:) پ.ن. از اون عکساست که دلمو برده ها! دستێ خوش بێ داده گیان:) پ.ن. هي هي هي!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 19, 2006 04:19 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» امشبم گذشت و ... |
|
... خواب که دیگه کار نیست تا مجبور بشی از کله ی سحر یا مفت بگی یا مفت بشنوی و آخر سر اونقدر سر به سرت بذارن تا سر بذاری به خیابونا هی! هی! ...دل بده تا پته ی دلمو واست رو کنم "حسین پناهی"
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 17, 2006 10:36 AM |
نظر (3)|
كافه
|
|
|
|
»» |
|
"... باور به انقلاب اجتماعي نيازمند رمانتيسيسم خاصي است که با خود چهره هاي فرهمند و کاريزماتيکي همچون چه گوارا و فيدل مي آفريند. پس از پايان جنگ سرد و پس از آن در آستانهء قرن بيست و يکم و عصر «جهاني شدن» سرمايه، گويي عصر آن نوع انقلابي گري چپ و رهبران باقي مانده از آن دوران نيز به پايان رسيده و آنها که هنوز زنده اند گويي بازمانده هايي ناهمزمان و نامعاصراند..." غروب فيدل - راديو زمانه پ.ن. اين شفافترين جملات در بيان نظرات منه! پ.ن. به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی. بگذار دیگران هرچه دوست دارند بگویند، زیرا هرکسی آزاد است که احمق باشد. *
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 16, 2006 12:20 PM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» سوته دلان |
|
تورو چه به روضه؟ روضه خودتی... گریه کن نداری، و الا خودت مصيبتی. پ.ن....
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 15, 2006 02:42 AM |
نظر (1)|
كافه
|
|
|
|
»» نه آقا، من به شما |
|
نه آقا، من به شما اعتماد ندارم. به شما که به هر حس می توانید تهمت بزنید و حرفتان بی دلیل سند می شود، به شما که به راحتی انسان را، من را، به جنس تبدیل می کنید با هر تماس دست مشمئز کننده تان به صرف همسر بودن، به شما که به سادگی یک پلک هم زدن می توانید شک کنید و بازجویم شوید. نه آقا من به شما اعتماد ندارم با همه ی ادعاهایتان به بودن، به امروزی بودن، به درک کردن، به شما و قوانین این کشور که مانده ام اگر وطن این است غربت چیست؟ یعنی راستش را بخواهی تهوع تمام وجودم را پر می کند. نه آقا به شما اعتماد ندارم. پ.ن. هربار دیدن صحنه ی سرهای توی گونی و سنگ پرانی مردم، یادآوری جملاتی که شنیدم در حق زنی، تشریح جملات پر از شکی که می شنیدم/می شنوم، برم می گرداند به آن یک هفته قرنطینه ی متاثر از انزجار ِتماس با هر جنس مذکر .
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 13, 2006 11:16 AM |
نظر (1)|
هرچی
|
|
|
|
»» |
|
صداي تو،
دستان كبودت،
بغض ِ نگاه ِ نبودنت،
و عطر موهاي من
كه حجاب مي شود
براي هق هق ام
كاش اين نفرين را برمي داشتند.
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 12, 2006 09:32 AM |
نظر (1)|
نه،قصه
|
|
|
|
»» بایکوت رو یادته؟ |
|
این عکسارو ببینید! (1 - 2 - 3 - 4 - 5 )پارسال همیچن روزهایی بود، میدون ولیعصر چادر زده بودند برای دیپلماتهای ایرانی که اسیر شدن! با رضا چندتا عکس گرفتیم و می خواستم همون موقع بنویسم فرصت نشد. بعله من هم امضا کردم به دلایل شخصی. یکیش اینکه چطور پتیشن درست می کنیم و امضا می کنیم برای هر مسئله ای اونوقت سکوت خبری و وبلاگی واسه همچین مسائلی هست؟ همون وقتا می خواستم بنویسم مگه نه اینکه اینا هم اسیرند؟ مگه نه اینکه هیچ خبری ازشون نیست؟ مگه نه اینکه خانواده و بچه دارند؟ مگه نه اینکه ایرانید! اصلا انسانند! چرا ساکتیم؟ جامعه ی اینترنتی ِ روشنفکر چرا سکوت کرده؟ به صرف ِ اینکه پشت اسم یکیشون حاج آقا اومده؟ به صرف اینکه ظاهر مذهبی افراطی، حزب اللهی یا هرچیز دیگه دارند؟ به خاطر اینکه دولتیند؟ کو اون همه ادعامون در مورد حقوق بشر و انسانیت؟ خانومی اونجا بود گفت اصلا چرا رفتند؟ چرا ایران نخود هر آشی می کنه خودشو؟ یادم نیست چه جوابی شنید، یادمه عصبانی شد و امضا نکرد و رفت! دخترک چادری ِ توی چادر بهم لبخند می زد که عکس رو برای خبرگزاری می خوای؟ گفتم نه شخصیه! خندید گفت راحت باش! من حتی نمی دونم اونا از چه جایی بودن، از طرف گروه خاصی بودن یا نه! ولی عصبانی بودم از این همه سکوت. از بایکوت خبری، از این همه جناح بندی! چی شده بعد یکسال صدام دراومده؟ نمی دونم! شاید اون موقع زیاد عصبانی بودم، هنوز از اون قسمت که رد می شم منتظرم چادرشون اونجا باشه! امسال هم بود از دور دیدم! اینارو الآن یادم اومد چون دیدم باز داریم جناح بندی می کنیم؟ باز خفه شدیم! نکنه این ژست جدید روشنفکریه و ما خبر نداریم؟ چه مون شده؟ کو امضاهامون؟ کو اعتراض هامون؟ کجاست انسان دوستیمون که جلو سکوتمون رو بگیره؟ نیایید بگید ما در غم این مصیبت هستیم و می بینم انسانها دارن کشته می شن! وقتای دیگه صدامون به آسمون رسیده اونوقت الان چه خبره؟ هی حواست هست؟ اینا که دارن می میرن کرور کرور نظامی نیستند، بچه و زن و مرد هستند! چه لبنانی چه اسرائیلی، لبنانیاش بیشتر! حواست هست؟ نگفتم از اسرائیل و حزب الله دفاع کن! نگفتم طرفدار ارتش راه انداختن باش، نگفتم پاشو بیا واسه من از ترور بگو و ال و بل! می فهمی چی می گم؟ می شنوی؟ یا تو گوشات هم پنبه گذاشتی؟ پ.ن. باز دم ِ زهره گرم که اصلا هروقت ولاگش رو می بینم با اینکه حرص می خورم ولی آروم هم می شم! پ.ن.یقه Q رو بگیرید با لینکش که منو مجبور کرد اینو بنویسم! مرسی پسر که با توضیحت یادم انداختی پ.ن. هرکی دوست داره این متن رو به خودش بگیره بگیره! فحشم خواستی بدی راحت باش!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 10, 2006 01:45 AM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» آنكس كه مي خندد... |
|
وايسيد بينم! چرا هيچكس پايه نمي شه وقتي قراره بريم بيرون، به جاي كباب و جوجه كباب، آب دوغ خيار بخوريم؟ خسته شديما! برنامه غذايي دفعه ديگه از الآن اعلام مي شه: يه دست دل و جيگر مي خريم مي بريم اونجا كباب كنيم! آب دوغ خيار هم مي خوريم دلمون خنك شه! چقدر تكرار آخه؟ بچه فيفيل هاي تر و تميز رو هم ميندازيم تو گل، غذاهارو هم دستمالي مي كنيم دلمون خنك شه باز!=)) پ.ن.زندگي آبتني در حوضچه ي اكنون است.حالا حتي اگه آب هم داشت مي بردت اصلا مهم نيست به هرحال يه جا مي ايستي ديگه!دونقطه دي
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 9, 2006 11:24 AM |
نظر (6)|
هرچی
|
|
|
|
»» 2 |
|
داستان ترس و حس ِ ذهني درد به اونجا رسيد كه گفته بودم! حالا فكر كنيد شما يه خورده تخيلتون خوب باشه، يه خورده بيشتر عادت به تصويرسازي ِ همه چيز داشته باشيد، يه خورده هم خُل باشيد، نتيجه البته گاهي معجون هولناكي مي شه! جهت اطلاعات بيشتر سعي كنيد يادتون بياد يه كتابي كه خونديد و توش مثلا از بريدن دست حرف زده شده و دقيقا در همون نقطه از دستِ شما هم درد احساس شده! پ.ن. باز ويرم گرفته گير بدم به خودم، شما جدي نگير!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 7, 2006 12:07 PM |
نظر (3)|
هرچی
|
|
|
|
»» آخه اينم شد فال؟ من |
|
آخه اينم شد فال؟ من كجام، آقاي حافظ كجاست!! اصلا چي مي گه اين؟ دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم خوردهام تیر فلک باده بده تا سرمست عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم جرعه جام بر این تخت روان افشانم غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز به فردا فکنم * آهان راستي،منبع اين: شعر از "نيچه" از كتاب " انساني، زيادي انساني" پ.ن. قاطي پاتي نوشتن مارا عفو بفرماييد، مي شناسيد ديگه منو!! دونقطه دي
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 7, 2006 02:17 AM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» مازوخيسم تا كجا؟ |
|
عكس العمل آدما تو شنيدن خبر ِخوب و بد متفاوته!چيزي كه برام جالبه اهميت اين عكس العمل تو شرايط ِخاص ِ! مثلا به يكي خبري داده مي شه كه احتمال شريك بودن طرف تو اون اتفاق هست. بررسي رفتار لحظه اي اون فرد مي تونه مهم باشه! اگه از عكس العملهاي مجازي (رجوع شود به شكلكهاي ياهو مسنجر) صرفنظر كنيم، شخصا از اون دسته آدمهاييم كه در بيشتر موارد برخورد خاصي انجام نميدم! چند وقت ِ خودمو گذاشتم سر ِكار براي خودم صحنه سازي مي كنم مي بينم نخير، هيچ رفتار ديگه اي ندارم! حالا البته تصويرسازي با اتفاق واقعي فرق داره، مي دونم! اينارو چرا گفتم؟ ديشب از بيخوابي از همين بازيها راه انداخته بودم، جاتون نه خالي! خيلي صحنه ي بدي ساخته بودم، خودم كاملا بريده بودم وسطش! پ.ن. عَموم بهم مي گه فريزر! پ.ن. اشترليتس رو يادتونه؟
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 6, 2006 10:41 AM |
نظر (1)|
هرچی
|
|
|
|
»» از سري ماجراهاي ناهار با متاهلين(4) |
|
آنكه دندان دهد، نان دهد پ.ن. مَلي شخصا دلم مي خواد بزنمت!
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 6, 2006 02:28 AM |
نظر (2)|
هرچی
|
|
|
|
»» اوينا گولوم اوينا! |
|
ديدي اين ضبط صوتهاي ماشين رو كه بعد يه مدت داغون مي شن صداي خواننده رو عوض مي كنن؟ اگه ضبط رو عوض نكني بعد يه مدت به صداي خرابي كه پخش مي شه عادت مي كني! فقط سر و صدا باشه، ريتم باشه ديگه مهم نيست باقيش! بعد يه مدت كه همون نوار رو تو ضبط سالم مي شنوي يه جوري غريب مي زنه برات! انگار دور تند شده برات يا يه چيزي تو همين مايه ها! پ.ن. اين پست همينجوري نوشته شده اگه خواستيد به چيزي ربط بديد، هرجور عشقتونه!:)
|
|
|
|
|
لینک |
ئهسرين |
August 5, 2006 11:13 AM |
نظر (0)|
هرچی
|
|
|
|
»» |
|
چه خوش است به آرامی کنا | |