|
دروغ چرا آذر، از بعد اون بحث ِ مدل ِ ديوانه ها تو هتل اوسون، دقيقا از بعد از ماجراي سوپ نارنج فكرم مشغولش شده بود. تصور اينكه ما مثل اون هستيم، تصور همچين اتوپيايي عجيب وسوسه كننده است. "هركي از راه مي رسه يه چير مي ريزه تو ديگ! قاشق كه بزني تو سوپ هربار يه چيز با يه طعم كه فقط ِ فقط مال خودشه مياد بالا! همه چيز در كنار هم!" راست گفتي من هم يه جور سوپ نارنجم ولي نه مثل تو! براي من قاشق كه بزني هربار كه يه چيزي اومد تو قاشق لزوما قاشق به دهنم نمي رسه! مي فهمي اينو؟ امكانش هست ولي لزومي در اجراش نيست! يك چيزي هم هست، هرچي كه تو قاشقت اومد ديگه مزه خالص خودش رو نخواهد داشت. شده مزه اي از خودش و طعمي از همه چيز! خاطرت هست؟ گفته بودم به هرحال ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه ازش تاثير مي گيريم، خواه ناخواه! دختر شهري بودن در جامعه روستايي! يادت هست؟ برج در كوچه باغ، مي شه ولي تاثير مي گيره! پ.ن. جان عزيزتون نگيد كه متوجه اين پست هم نشديد!
|