|
از وقتي يادمه، ملكه مادر اين ترانه رو (فكر كنم اوني كه مي گم با صداي مهستي باشه) مي خوند. يه چندسالي هست كه البته خداروشكر بي خيال اين آهنگ شده. اما اون ترانه، هرچه كه بود و در هر مجلسي خونده مي شد تاثير مخربي داشت روي من! دقيقا دلم مي خواست پاشم برم سرم رو بكوبم تو ديوار! كوچكتر كه بودم بغض مي كردم و در مي رفتم يه گوشه سرم رو به كاري گرم مي كردم، بزرگتر كه شدم تحمل كردم و لب گزيدم تا داد نزنم ولي هربار تا پاي ويراني رفتم! الآن چند سالي هست كه ديگه اين ترانه خونده نشده و راستش رو بخواهي چندباري هم قرار بوده رو اينترنت دنبالش بگردم كه هربار يه جوري در رفتم تا امروز! امروز كه سوار تاكسي شدم همون ابتداي آهنگ تمام اون حس كوفتي رو كشيد بالا. عجيب اينكه تمام ترانه رو حفظم و با يك رفتار مازوخيستي اومدم دنبالش گشتم تا بلكه پيدا كنم اونچه رو كه باعث اين آشفتگي مي شه! نتيجه؟ همان كه سالها پيش بود!
|