آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: پارسال تو یه جمعی یهو - 07/28/06
 پست بعدی: - 07/29/06

»» 1

معتقدم احساس درد يا چزي مانند تهوع به تصوير سازي ِما از اون صحنه برمي گرده. ساده اش اينكه وقتي يكي به شما مي گه يه فيلم ديدم توش سوسك رو زنده زنده سرخ مي كردن و مي خورن اگه تهوعي دست بده بر مي گرده به تصوير سازي شما از قيافه ي سوسك زنده،‌ سوسك له شده(لازم ِ توضيح بدم چه ريختي مي شه؟) و يه طعم بد از هرچيزي كه بدتون مياد! همين هم در مورد درد صادقه! پرت شدن از تاب براي بار اول شايد! قبلش هيچ دردي رو تداعي نكنه ولي دفعه بعد كه باز پرت شدي در كسري از ثانيه،‌ فاصله ي بين جدا شدن از صندلي ِ تاب و برخورد با زمين تمام صحنه هاي سقوط قبلي تو ذهن مرور مي شه و يكي از دلائلي كه باعث مي شه آدم خوش رو مچاله كنه و يا چشماش رو ببنده از همين ناشي مي شه! دقيقا همين حس ِ‌ذهني ِ درد هستش كه باعث مي شه تو خيلي از موارد ازش سوء استفاده بشه، مثلا با تهديد به كتك زدن،‌ قطع اعضاي بدن و حتي كشتن، خيليها به نتيجه رسيدن!

زياد مرتبط نيست ولي بي ربط هم نيست كه بگم حالا اينو بچسبون به تجربه هاي ناموفق گذشته و فرصت تجربه هاي مشابهِ حال و آينده!

پ.ن. بحثش خيلي مفصله و مورد علاقه ي من ولي حوصله تايپ بيشتر ندارم!
پ.ن. در همين زمينه، رجوع شود به فصلي از "ليلي بهانه ي ناگزير/حسن فرهنگي" كه البته يادم نيست كدوم فصل، بهتون هم نمي گم مربوط به كجاش!

ئه‌سرين | July 29, 2006 03:28 AM | نظر (4)| هرچی
 
نظرات:
آوات : July 30, 2006 03:36 AM

خانم واضح بنويسيد ببينطم قضيه چيه:)


Q : July 29, 2006 11:55 AM

از ژان پل سارتر میگیره! ((=


Sir Hermes Marana : July 29, 2006 07:15 AM

دخترم شما باز با این محسن نامجوی‌تان حال ما را جا آوردید. خودش را که نمی‌بینیم اما این که گاهی قطعات معرکه‌اش را این‌جا می‌شنویم روح‌مان صیقل پیدا می‌کند و شاد می‌شویم ها! راستی شما از کجا این‌ها را پیدا می‌کنید ؟


آزاده : July 29, 2006 03:36 AM

می فهمم ... آره ... از لینکت ممنون.