آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: June 2006
 ماه بعدی: August 2006

آرشیو ماه: July 2006


»» چيزي مانده ميان فكر و

چيزي مانده ميان فكر و حلقوم ما و به زبان نمي رسد! يا العجب!

لینک | ئه‌سرين | July 31, 2006 11:26 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» از سري ماجراهاي ناهار با متاهلين(3)

" تو قهر، حرف داريم ولي بوس نداريم"

سوال: ببخشيد، اونوقت چجوري آشتي مي كنيد؟

پ.ن. به Deadlock  رسيد كه! =)) منم گاهي چه گيرايي ميدم ها!
پ.ن. خودم مي دونم، ايششششششششش!

لینک | ئه‌سرين | July 31, 2006 11:24 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» دروغ چرا آذر، از بعد

دروغ چرا آذر، از بعد اون بحث ِ مدل ِ ديوانه ها تو هتل اوسون، دقيقا از بعد از ماجراي سوپ نارنج فكرم مشغولش شده بود. تصور اينكه ما مثل اون هستيم،‌ تصور همچين اتوپيايي عجيب وسوسه كننده است. "هركي از راه مي رسه يه چير مي ريزه تو ديگ! قاشق كه بزني تو سوپ هربار يه چيز با يه طعم كه فقط ِ فقط مال خودشه مياد بالا! همه چيز در كنار هم!" راست گفتي من هم يه جور سوپ نارنجم ولي نه مثل تو!‌ براي من قاشق كه بزني هربار كه يه چيزي اومد تو قاشق لزوما قاشق به دهنم نمي رسه! مي فهمي اينو؟ امكانش هست ولي لزومي در اجراش نيست!‌ يك چيزي هم هست،‌ هرچي كه تو قاشقت اومد ديگه مزه خالص خودش رو نخواهد داشت. شده مزه اي از خودش و طعمي از همه چيز! خاطرت هست؟ گفته بودم به هرحال ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه ازش تاثير مي گيريم، خواه ناخواه! دختر شهري بودن در جامعه روستايي! يادت هست؟ برج در كوچه باغ، مي شه ولي تاثير مي گيره!

پ.ن. جان عزيزتون نگيد كه متوجه اين پست هم نشديد!

لینک | ئه‌سرين | July 30, 2006 02:51 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» جنس دوم

"... شوروی به نظریه های پدرسالاری ازدواج، شدت بخشیده است و از این رهگذر به جایی رسیده که دیگر بار از زن می خواهد که خود را شی ء شهوانی کند. اخیرا مقاله ای از زنهای شوروی دعوت می کرد که به سر و وضع خود برسند، از آرایش استفاده کنند، طناز شوند، تا شوهر خود را نگه دارند ...."   سرنوشت/جنس دوم/سیمون دوبووار

پ.ن. خودتون به یه چیزی ربطش بدید دیگه! همه چیو که نمی گن که!
پ.ن. ایول کتاب! به جان شما!

لینک | ئه‌سرين | July 29, 2006 12:07 PM | نظر (0)| كافه
 
»»

بهشت و تکرار ِ آینده‌اش
از آن ِتو
حوری و غلمانش همه با هم.
مرا همین زمین بس
که سیب گناهم را
برای آدمی انسانی
در دست گرفته‌ام.

این سیب حق تو نیست!

لینک | ئه‌سرين | July 29, 2006 11:33 AM | نظر (5)| نه‌،قصه
 
»» 1

معتقدم احساس درد يا چزي مانند تهوع به تصوير سازي ِما از اون صحنه برمي گرده. ساده اش اينكه وقتي يكي به شما مي گه يه فيلم ديدم توش سوسك رو زنده زنده سرخ مي كردن و مي خورن اگه تهوعي دست بده بر مي گرده به تصوير سازي شما از قيافه ي سوسك زنده،‌ سوسك له شده(لازم ِ توضيح بدم چه ريختي مي شه؟) و يه طعم بد از هرچيزي كه بدتون مياد! همين هم در مورد درد صادقه! پرت شدن از تاب براي بار اول شايد! قبلش هيچ دردي رو تداعي نكنه ولي دفعه بعد كه باز پرت شدي در كسري از ثانيه،‌ فاصله ي بين جدا شدن از صندلي ِ تاب و برخورد با زمين تمام صحنه هاي سقوط قبلي تو ذهن مرور مي شه و يكي از دلائلي كه باعث مي شه آدم خوش رو مچاله كنه و يا چشماش رو ببنده از همين ناشي مي شه! دقيقا همين حس ِ‌ذهني ِ درد هستش كه باعث مي شه تو خيلي از موارد ازش سوء استفاده بشه، مثلا با تهديد به كتك زدن،‌ قطع اعضاي بدن و حتي كشتن، خيليها به نتيجه رسيدن!

زياد مرتبط نيست ولي بي ربط هم نيست كه بگم حالا اينو بچسبون به تجربه هاي ناموفق گذشته و فرصت تجربه هاي مشابهِ حال و آينده!

پ.ن. بحثش خيلي مفصله و مورد علاقه ي من ولي حوصله تايپ بيشتر ندارم!
پ.ن. در همين زمينه، رجوع شود به فصلي از "ليلي بهانه ي ناگزير/حسن فرهنگي" كه البته يادم نيست كدوم فصل، بهتون هم نمي گم مربوط به كجاش!

لینک | ئه‌سرين | July 29, 2006 03:28 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» پارسال تو یه جمعی یهو

پارسال تو یه جمعی یهو بحث کشید به زن در تبلیغات و استفاده ابزاری و این حرفا! بحث کش اومد تا رسید به اونجا که این دختر بچه کوچولوهای آرایش شده رو دیدین پوسترهاشون به در و دیوار و اتوبوس و کامیون آویزونه؟ خیلی چندش آور و کثیف ِ نوع نگاه ! مثلا جلوی استفاده از تصویر زن رو گرفتند و به جاش این بچه ها مُد شدند! حالا اینم داشته باشید که این دختر بچه ها چیه مُد شده میان آوزا می خونن اونم مدل عاشقانه و ...؟ چه همه گیر هم شده! والا ما که از موسیقی بدمون نمیاد! از صدای خوش هم همینطور! ولی بچه(چه دختر چه پسر) هفت هشت ساله رو چه به آواز عاشقانه خوندن؟ اونم با اون قیافه و ژست گریه آلود و محزون؟ پدر مادر این بچه ها عقلشون کجاست؟ یکی نیست بگه بچه برو شالاپ شولوپ آب بازیت رو بخون این ادا اطوار چیه از حالا؟ درست که بچه های این دور و زمونه تو سن کم خیلی بیشتر از همسن هاشون تو ده سال پیش می دونن ولی این نوع برخورد دیگه خیلی افتضاحه! بچه باید بچگی کنه، حالا کنارش بره موسیقی یاد بگیره، آواز هم بخونه ولی نه اینجوری! پدر مادر ِ حتی اگه تصمیم داشته باشن گوگوش تحویل جامعه بدن یه خورده عقل داشته باشن به مشکلات روحی جوانی اون رجوع می کنن که همچین شاهکاری بار نیارن!

خب بابا خودم می دونم اینا پیشرفت ِ زمانه است و این نسل اینجوری می طلبه و ... ولی به نظر من این ادا اصولها زیادیه! این دختر بچه های آوازخون رو با کلاه به جای روسری سرشون، بچسبون کنار اون عکسای کذایی ببینم چیزی دستگیرت می شه یا نه! شخصا می گم به تمام گندهایی که داره زده می شه به این اجتماع اینم اضافه کنید!

لینک | ئه‌سرين | July 28, 2006 12:44 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» از سری ماجراهای واقعی قبیله ما

از نتایج سفر اینکه بالاخره بر ما اثبات شد که این مارمولک ِ ما بزرگ شده! فقط یه جا اومد از غلظت آرایش دخترا بگه، خواست بگه پن کیک، گفت بکینگ پودر!=)) کلی زحمت کشیدیم کف زمین ولو نشیم از خنده، تا بچه ام سرخورده نشه!

پ.ن. یه زمانی دست و پاهاشون رو با طناب می بستم یه سر طناب رو هم می بستم به دستگیره در که بیرون نرن ها!

لینک | ئه‌سرين | July 28, 2006 01:25 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» At home

ببینم هنوزم کشور سرباز واسه جنگ می خواد این همه ملت ذوقِ هوارتا هوارتا بچه داشتن دارن؟ والا ما همین ماهک پدرمون رو درآورده واقعیش ببین دیگه چه بساطی برامون می ساخت! البته به ما چه ولی هگل می گه:"تولد فرزندان، مرگ والدین است"

اصلا توصیه نمی کنم کتاب شمیسا رو بارکش کنید ببرید یه جایی مثل شمال بخونید! آدم چندشش می شه از هرچی شعر ِ با تفاسیر این! اییییییی! خود ِ ذاتِ شعر با این تعابیر رو می گم ها! و الا بازم به ما چه که کی چجوری بوده و هست و اینا!

فعلا که بذارید شن و ماسه هام بریزه، چندتا عکس دیگه هم آپ لود می کنم!

لینک | ئه‌سرين | July 27, 2006 05:31 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» Knock, knock, knockin' on heaven's

Knock, knock, knockin' on heaven's door

لینک | همزاد | July 25, 2006 12:06 PM | نظر (0)| همزاد نوشت
 
»»

کمی، فقط کمی فکر کرده ای
آنجا که موطن آدمیست
من کجا ایستاده ام؟

بگذار به حساب ِ
تمام ِ حرف های نزده ی مانده بر سر ِ دل!

لینک | ئه‌سرين | July 22, 2006 12:25 PM | نظر (0)| نه‌،قصه
 
»» در-بند

من واقعا تو كار ِ اين مردها موندم! نه ديگه خداييش! مثلا گفتن چندتا تيكه ي جنسي ِ ركيك در حال رد شدن يا لمس دست در حد ِ‌گرفتن كرايه ماشين و ... چه احساسي داره؟ نه واقعا! هرچي نشستم بررسي و  تجزيه تحليل مي كنم مي بينم جواب نميده ديگه! آخه هرچقدر هم عقده اي باشن، بازم خيلي مسخره است! يعني واقعا اينقدر بدبخت و حقير شدن مردامون؟ ياد ِ معتاداي ولو شده ي كنار خيابون ميفتم!

پ.ن. بعد ِ پنج سال، ديروز و شنيدن اون جملات كثيف... ياد ِ فرداي جشن ِ دانشگاه افتادم!

لینک | ئه‌سرين | July 22, 2006 11:54 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» (4) In the way of Neverland

ايكاروس ِ عزيز،
تا آب شدن مومها فاصله اي نيست.

لینک | ئه‌سرين | July 22, 2006 10:06 AM | نظر (0)| Neverland
 
»» از صبح زمزمه می کردم

از صبح زمزمه می کردم "چون نیک بنگری همه تزویر می کنند"، شب فالم گرفتند  همین آمد:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند
تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند
صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

لینک | ئه‌سرين | July 22, 2006 05:52 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» دیدی نقش یه سری آدما

دیدی نقش یه سری آدما تو زندگی یه سری دیگه آدما مثل نقش همون فیل ِ است واسه مورچه ِ که تا آخر عمرش مورچه ِ باید قبر بکِنَه واسه فیل ِ؟

لینک | ئه‌سرين | July 21, 2006 11:48 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» Far and Away

بعضی آدما به طرز غم انگیزی هنوز تو گذشته ای زندگی می کنند که برای خودشون کسی بودن و حالا هیچ به معنای واقعی!

پ.ن. گفته بودم، دوران شما تموم شده!

لینک | ئه‌سرين | July 21, 2006 11:31 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» قبیله ها

هرکی یه خورده قبیله منو بشناسه می دونه با یه قبیله متنوع طرف هستش. متنوع از همه لحاظ. قومیت، سطح طبقاتی، فرهنگی و اجتماعی، دین، مذهب و ...! این آخری دین و مذهب از همه جالبتر ِ برای خودم. نکته جالبش همزیستی مسالمت آمیز این قبیله ی از همه رنگ با هم هستش تا زمانی که یکی دردسر درست نکنه. این دردسر رو هم اغلب یا اونایی که تازه وارد قبیله می شن می سازن یا بچه هایی که تازه تازه دارن می فهمند دور و برشون چی میگذره و می خوان یه خودی نشون بدن!(ما خودمون هم زمانی جزء همین دسته بچه ها بودیم.) نتیجه؟ تمام این سالهایی که من قبیله رو می شناسم(یعنی از بچگی و از وقتی عقلم رسید به این بحثها) همیشه اگه دردسری به وجود اومده(که از انگشتای یک دست هم کمتر بوده) خیلی زود رفع شده و تقریبا کسی صدمه جدی نخورده اما به هرحال یه جورایی همه یادشون مونده. می خوام بگم بعضیا با ندونم کاری و اشتباه میان یه آرامش رو به هم می ریزن و تمام آرامش حاصل ِ این همه سال رو به هم می زنن! حالا این وسط یا سهوا بوده که خب یا توجیه می شن که هیچ، اگه نه! شخصا ترجیح می دم بذارمش کنار چون بلد نیست چطور با یه قبیله ی متنوع زندگی کنه! اگر هم عمدا باشه که کنار گذاشتنش در لحظه واجب است و من یکی نمی تونم باهاش کنار بیام.

همه اینارو گفتم که بگم که یکی پا شه بره این وسط به داد این لبنان و فلسطین و اسرائیل برسه! سران نشستن می زنن سر و کله هم مردم بدبخت بیچاره دارن تارومار می شن! این وسط یکی وتو می کنه،یکی دست دستی می کنه براشون، سازمان ملل هم قربونش برم! از چهارتا جوون صلح طلب در هر دو طرف هم که کاری بر نمیاد! چه حرفا!

پ.ن. سیب ِ کرم خورده ی لبنانی، نوش جان!

لینک | ئه‌سرين | July 19, 2006 12:33 PM | نظر (6)| هرچی
 
»» از سري ماجراهاي ناهار با متاهلين(2)

تو آزادي كه هرجور دلت مي خواد رفتار كني و با هركي دلت مي خواد رابطه داشته باشي،‌ولي به من هيچي نگي!
ترجمه: آزادي رو قبول دارم به شرطي كه سرم تو لاك خودم باشه و نفهمم بيرون چه خبره!

پ.ن. جان ِ من بذاريد يه بار ديگه يه ليوان آب بپاشم روش!
پ.ن. آخرش با اين پستهام خودمو به كشتن ميدم!

لینک | ئه‌سرين | July 18, 2006 02:55 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» درصد بالايي از تصميم گيريهاي

درصد بالايي از تصميم گيريهاي ما تحت تاثير ِ نقش آدما در اون تصميم به ناكجاآباد ختم مي شه.

پ.ن. براي درك بهتر رجوع شود به بروكراسي!

لینک | ئه‌سرين | July 17, 2006 03:49 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» از سري ماجراهاي ناهار با متاهلين(1)

اصلا به تو چه كه دوست دارم؟

پ.ن. گوينده خودم، ولي دخلي به من نداره!

لینک | ئه‌سرين | July 17, 2006 02:15 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» انگار كه قاشق چايخوريمون رو

انگار كه قاشق چايخوريمون رو گم كرده باشيما، چاي داغ و قهوه داغ داريم و توش هم قند و شكر ريختيم،‌ اما قاشق نداريم هم بزنيم. شيرينيش مونده ته فنجون و تلخ تلخ قورت ميديم بره پايين! تهش هم كه به شيريني مي رسي ديگه اونقدر شيرينه كه نمي توني بخوري! آدمارو كه نگاه كني، تلخ با وجود شكر!

پ.ن. وضع خودم اين وسط از همه بدتر، چاي رو بدون قند مي خورم و قهوه رو تقريبا تلخ. قاشق كيلو چند؟
پ.ن. نمونه اش همين پست! ببين چه خاكستري بد رنگه درحاليكه اين روزا خوشحالم اساسي!

لینک | ئه‌سرين | July 15, 2006 03:56 AM | نظر (8)| هرچی
 
»» چه آسان در مرگِ آدميت

چه آسان در مرگِ آدميت نشسته ايم و چه دلسوز مرثيه انسانيت، مي خوانيم.

لینک | ئه‌سرين | July 15, 2006 03:17 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» یووهووووووو پ.ن: دونقطه دی

یووهووووووو

پ.ن: دونقطه دی

لینک | همزاد | July 13, 2006 10:03 AM | نظر (8)| همزاد نوشت
 
»» آهنگ كوفتي

از وقتي يادمه، ملكه مادر اين ترانه رو (فكر كنم اوني كه مي گم با صداي مهستي باشه) مي خوند. يه چندسالي هست كه البته خداروشكر بي خيال اين آهنگ شده. اما اون ترانه، هرچه كه بود و در هر مجلسي خونده مي شد تاثير مخربي داشت روي من! دقيقا دلم مي خواست پاشم برم سرم رو بكوبم تو ديوار! كوچكتر كه بودم بغض مي كردم و در مي رفتم يه گوشه سرم رو به كاري گرم مي كردم،‌ بزرگتر كه شدم تحمل كردم و لب گزيدم تا داد نزنم ولي هربار تا پاي ويراني رفتم! الآن چند سالي هست كه ديگه اين ترانه خونده نشده و راستش رو بخواهي چندباري هم قرار بوده رو اينترنت دنبالش بگردم كه هربار يه جوري در رفتم تا امروز! امروز كه سوار تاكسي شدم همون ابتداي آهنگ تمام اون حس كوفتي رو كشيد بالا. عجيب اينكه تمام ترانه رو حفظم و با يك رفتار مازوخيستي اومدم دنبالش گشتم تا بلكه پيدا كنم اونچه رو كه باعث اين آشفتگي مي شه!

نتيجه؟ همان كه سالها پيش بود!

لینک | ئه‌سرين | July 12, 2006 11:14 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» ديدي بعضيا چقدر باحالن؟ يه

ديدي بعضيا چقدر باحالن؟ يه وقتايي لازم نيست حرف بزنيا، يه جمله رو گفته و نگفته خودشون تا ته قضيه رو ميرن و ديگه كار به گزافه گويي نمي كشه!
انگشت شمار دوستانم با اين خصوصيت واقعا غنيمتند.

پ.ن. اينجور وقتا، ليلا جاش واقعا خاليه!

لینک | ئه‌سرين | July 11, 2006 11:03 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» ببین عزیزم اینو دارم عاشقانه

ببین عزیزم اینو دارم عاشقانه بهت می گم، اصلا مهم نیست که قبلا قدمهات رو هماهنگ بر می داشتی و تو یه خط راه می رفتی!
خَره حواست هست؟ یا اغلب چند قدم عقبی، یا زیادی جلو!

پ.ن. سالِ بلوا، سالِ بد

لینک | ئه‌سرين | July 9, 2006 11:19 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» جمله ي عارفانه ي دوست

جمله ي عارفانه ي دوست من خطاب به اينجانب:  " اول خرشو پيدا كن، ‌بعد پالون بخر"

پ.ن. مُردم از خنده=))
پ.ن. اون جمله ي استاد دانشگاه ِ‌كه در مورد ليوان شير و گاو اينا بود رو يادتونه؟ همون. دونقطه دي

لینک | ئه‌سرين | July 9, 2006 02:27 AM | نظر (7)| هرچی
 
»» اين وبلاگ جن دارد! (يا شايدم داشت)

پست قبلي رو وبلاگ قورت داد! فقط اينكه چند روز بود تغييرات تو قالب،‌ پستها، ‌كامنتهاي اين وبلاگ و وبلاگ محمد يهو غيب مي شد! حالا اينكه جن داره اين وبلاگها(با توجه به نويسنده هاي اين دو وبلاگ) يا وب مستر در حال ارتقاء سرور بوده ظاهرا گذشته! يعني گفتند كه ديگه از اين اتفاقها نمي افته! گفتيم كه اگه كامنتي غيب شده يا پستي، شاهكار ما نبوده! قربون شما:)

پ.ن. اگه اين پست هم غيب بشه باز، من مي دونم و اين جن ِ!

لینک | ئه‌سرين | July 8, 2006 10:43 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» ...چه دانیم چه دانیم که

...
چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وزان باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم
نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم
برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم

پ.ن. ...اینجا نمان، طوفان ِسالهامنتظر در راه است!  ( همزاد)

لینک | ئه‌سرين | July 6, 2006 12:50 PM | نظر (3)| كافه
 
»»

قراره برم جَهَندَم، به زودی!

لینک | ئه‌سرين | July 4, 2006 10:27 AM | نظر (5)| هرچی