|
ژیل: ... حتی همون روزی که این آپارتمانو می خریدیم تو سرم هوای رفتن بود. وقتی رو زمینم فکر می کنم دریانوردم و وقتی تو دریام دنبال ساخت و ساز تو خشکیم. وقتی عاشقم از قید و بند گریزونم، وقتی مزدوجم از وفاداری بیزارم... و اگه جایی زندگی می کردم برای این بود که از اون جا فرار کنم... خرده جنایتهای زَناشوهری/اریک امانوئل اشمیت/شهلا حائری پ.ن. آخیش! سر دلم مونده بود این حرفا! این ماییم، من و حداقل یکسری از دوستانم با اون حس مسئولیت گریزیمون!
|