|
چيز تازه اي نيست حرف ديروز شدن فرداهاست و تكرار خورشيد كه اين حوالي چرخ مي زند و مي رود. تكرار بغض درخت بر تابوت برگ هايي كه به فراموشي مي روند و تكرار خيابان كه عابرانش را مي شمارد. تكرار من است كه هنوز نفهميده ام مردم اينجا به چه زباني راه مي روند و تكرار توست كه به قيمت خاك خوردن عتيقه عقل احساس اجدادت را نبش قبر مي كني. ( آپامه آذرپيرا) پ.ن. یادتون هست؟ خیلی خیلی دورترها نوشته بودمش!
|