|
بحثهای مسخره ی اتوبوسی ِ من و نازی - زمان تین ایجری- گاهی به اینجا کشیده می شد که می گفت: " آدما بدون رابطه دووم نمیارن. هرچقدر هم که بگی، هرچقدر هم که سعی کنی آخرش یه جایی که کم بیاری دنبال یکی می گردی که باهاش حرف بزنی، درد دل کنی، یکی باشه بشنوه حتی اگه حرفی نزنه! لزوم یه ارتباط مکالمه ی دو طرفه نیست، به هر حال به این رابطه نیاز هست." می گفتم:" قبول دارم و ندارم. اما این که این رابطه لزوما شخصی داشته باشه که بشنوه، حرف بزنه، گوش کنه با این موافق نیستم. گاهی حتی لزوم نداره که کسی باشه. چیزی که خودت می سازی، چیزیکه می نویسی، با خودت که حرف می زنی اینا می شن همون رابطه از نوع دیگه! هرچند تعریف رابطه رو ببره زیرسوال." می گفت:" کسی دووم نمیاره، سخته، وحشتناکه! فکرش رو کن! همه بشیم یه رابینسون کروزوئه! فکرش رو کن! حماقت ِ! دیوونه بازیه!" می گفتم:" می فهمم و نمی فهمم! تو جامعه ی امروزی بین این همه آدم و تو اجتماع، اگه یکی همچین رفتاری داشته باشه، دیوونه است، حتی تو هم اینو می گی! اما ببین! زیباست، ناب و بکرِ!"
نازی جان! رابینسون کروزوئه بودن اونقدرها هم بد و ترسناک نیست. به خودمون نگاه کن، فقط جزیره نداریم! پ.ن. یکهو یادم افتاد به کامنت یکی از دوستان، ظاهرا من ساکن ِجزیره ای هستم: " سلام دختر کردی ... خوبی؟! چه خبر ؟! ، از اون روزی که دات کام شدی یه حال و هوای خاصی پیدا کردی! راستش یه جور دیگه شدی! انگا ر مثل یه آدم تنها در یه جزیره که خودش را به خط خطی روشن های ساحل و آوازهای جسته گریخته با مضامین گوناگون مشغول می کند که روزها سپری شود!!.مواظب خودت باش.موفق و همیشه خندان"
|