آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: May 2006
 ماه بعدی: July 2006

آرشیو ماه: June 2006


»» چه ربط؟

خُل بودم خُل تر شدم رفت پی کارش! یه پست داشتم می نوشتم یعد یادم افتاد چندسال پیش دقیقا با همین موضوع و تقریبا با همین جملات یه چیزی نوشته بودم و کلی هم اینور و اونور بحث شد راجع بهش، در راستای چل بازیهای این چند وقته ی اینجانب و ادامه ی داستان ِ توهم ِ ترس و بی جنبه بازی، همون وسط ِ نوشتن زدم پاکش کردم خیالم راحت شه!!
هرچی به خودم می گم حالا دلیل نمی شه که؟ اینجوری همه رو با یه چوب زدنه! به گوشم نمیره که نمیره.
بدجوری رو اعصاب شدما!

پ.ن. تو ده فرمان کیشلوفسکی بود که واسه یه اتفاق شرایط مختلف رو پیش ِرو قرار می داد؟
پ.ن. سولاریس ِ آندره تارکوفسکی به شدت درخواست می شود، کسی نداره؟ سولاریس ِ سودربرگ رو نمی خوام ها! (حالا البته بدم نمیاد ببینم این ورژنش چطور شده)
پ.ن. یادش بخیر! هنرِ هفتم شبهای جمعه
پ.ن. ببین از کجا زدم به کجا!

لینک | ئه‌سرين | June 28, 2006 11:56 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» بمباران شیمیایی سردشت - 1366 تا به امروز

" اگر واقعه سردشت به طور دقيق منعكس مى شد بعد از هشت ماه شاهد بمباران شيميايى حلبچه نبوديم. مى دانيد كه گازى كه در سردشت استفاده شد گاز خردل بود كه موجب كشتار آنى نمى شود اما طبق نظريه پزشكان، مدت ماندگارى اين گاز در محيط بيش از پنج سال است."  روزنامه شرق - 7 تیر 1385

حالا این وسط ِ بحثِ بمباران شیمیایی و وضعیت مردم مصدوم، بررسی حقوق زنان اون وسط چکار می کنه؟ اونم با اون وضع فجیع سوال پرسیدن! خب معلومه با دوتا جمله اینجوری که "مگر مردانى كه مراجعه كردند چقدر مداوا شدند كه اگر زنان مراجعه مى كردند؟" سر و ته قضیه هم میاد دیگه!

لینک | ئه‌سرين | June 28, 2006 03:08 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» این روزها: زندگی ِ سگی

این روزها: زندگی ِ سگی

لینک | ئه‌سرين | June 26, 2006 12:54 PM | نظر (5)| هرچی
 
»» مردم آزاری

اگه گفتین این کتاب با این همه لطافتی که درش موج می زنه مال ِ کیه؟ =))

پ.ن. اوکی اوکی! رفتم سر درسم

لینک | ئه‌سرين | June 26, 2006 05:52 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» خرده جنایتهای زَناشوهری

ژیل: ... حتی همون روزی که این آپارتمانو می خریدیم تو سرم هوای رفتن بود. وقتی رو زمینم فکر می کنم دریانوردم و وقتی تو دریام دنبال ساخت و ساز تو خشکیم. وقتی عاشقم از قید و بند گریزونم، وقتی مزدوجم از وفاداری بیزارم... و  اگه جایی زندگی می کردم برای این بود که از اون جا فرار کنم...

خرده جنایتهای زَناشوهری/اریک امانوئل اشمیت/شهلا حائری

پ.ن. آخیش! سر دلم مونده بود این حرفا! این ماییم، من و حداقل یکسری از دوستانم با اون حس مسئولیت گریزیمون!

لینک | ئه‌سرين | June 26, 2006 02:52 AM | نظر (0)| كافه
 
»» زمانی تمام خواسته ی نوجوانی ام زندگی

زمانی تمام خواسته ی نوجوانی ام زندگی در یک دنیای مدرن بود، مدرن یعنی نه چیزی که الآن هست، چیزی بهتر در حد همون داستانهای تخیلی که می نوشتم و می خوندم یا حتی این(من عاشق این فیلمم). تازگی اما  همچین خبرهایی نگرانم می کند، احساس می کنم قبل از اینکه به چنین مرزی از پیشرفت ِ زندگی برسیم باید تجربه ی زندگی ساده تری در آرامش رو داشته باشیم. زندگی ساده، متوجهید که؟

پ.ن. اینم داشته باشید از صادق هدایت. یه زمانی با چه خون ِ دلی اینارو پیدا می کردیم!

لینک | ئه‌سرين | June 26, 2006 02:08 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» از وبلاگ ديگران

امروز یه نوشته از دوستم به دستم رسید.نوشته بود:«گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید که زنده های امروزی چیزی به جز تفاله های یک زنده نیستند»     وبلاگِ در حال خداحافظي ِ " نوشته هاي اتوبوسي"

لینک | ئه‌سرين | June 25, 2006 09:41 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» شد (یا می شه!) چهارسال تمام،

شد (یا می شه!) چهارسال تمام، از این خونه به خونه شدن و از این چرت و پرت نویسیها.
به همین مناسبت یه "?Now what"  و یه "چه غلطی کردی این همه وقت" خودم رو مهمان می کنم و به سلامتی ِتمام آرشیوهای پاک شده و حفظ شده ام سوت می زنم و دعا می کنم کاش زندگی Delete داشته باشه و شمعهامو فوت می کنم.

لینک | ئه‌سرين | June 25, 2006 01:10 AM | نظر (6)| هرچی
 
»» حالا همه اينا كه گفتم

حالا همه اينا كه گفتم به كنار، با اين اوصاف من ديگه چجوري از شاهكار قبيله بنويسم آخه؟ ها؟

لینک | ئه‌سرين | June 24, 2006 10:09 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» شک دارم به ترانه یی که زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند

من مودونم … اين وسط گوشت قربوني عباس مويه…  

*
 آژانس شيشه اي - ابراهيم حاتمي كيا

پ.ن. اي ... با اون بشرت!

لینک | ئه‌سرين | June 24, 2006 03:38 AM | نظر (3)| كافه
 
»» همسایه ها یاری کنید تا...

به جان شما نباشه، جان خودم این روز که گذشت به اضافه ده روز آینده ام دقیقا همین جمله ی بالا! بس که همه چی به هم پیچیده و هرکی یه جای کار رو می گیره درست کنه. همه گیری افتادن ها از دستم!! این یه نفر بیشتر!

پ.ن. جون عزیزت تموم شو دیگه، خنگ بازی درنیار دیگه! اه
پ.ن. الهی خیر از جوونیت ببینی X:

لینک | ئه‌سرين | June 21, 2006 11:42 AM | نظر (8)| هرچی
 
»» پیش از آن که هنر

پیش از آن که هنر رفتار ما را شکل دهد و به عواطف ما سخن گفتن با زبانی تصنعی و متظاهرانه بیاموزد عادات ما خام اما طبیعی بودند و تفاوت در رفتار ما در نخستین نگاه تفاوت در شخصیت را اعلام می کرد.
طبیعت انسان در اصل نیکوتر نبود، اما انسان ها امنیت خود را در سهولت راه یابی متقابل به یکدیگر می دیدند، و این امتیاز که ما دیگر قدرش را احساس نمی کنیم آن ها را از رذایل بسیار محافظت می کرد. "ژاک روسو" -  LIthium

پ.ن. من عاشق این دیزاینشم

لینک | ئه‌سرين | June 21, 2006 01:52 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» " هر عملی را عکس

" هر عملی را عکس العملی است با همان شدت و در خلاف جهت آن "

حالا این عکس العملها کجا رفتند خدا می دونه! یا دارن یه جا تلنبار می شن واسه سر فرصت!! یا این قانون مشکل داره!

لینک | ئه‌سرين | June 21, 2006 01:52 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» بعضي آدما مثل سرطان مي

بعضي آدما مثل سرطان مي مونن! حتي اگه تحت درمان هم باشي بازم ذره ذره نيروتو مي گيره، خوش خيم و بدخيم هم نداره!

لینک | ئه‌سرين | June 20, 2006 10:34 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

چيز تازه اي نيست
حرف ديروز شدن فرداهاست
و تكرار خورشيد
كه اين حوالي چرخ مي زند
و مي رود.
تكرار بغض درخت
بر تابوت برگ هايي كه به فراموشي مي روند
و تكرار خيابان
كه عابرانش را مي شمارد.
تكرار من است
كه هنوز نفهميده ام
مردم اينجا به چه زباني راه مي روند
و تكرار توست
كه به قيمت خاك خوردن عتيقه عقل
احساس اجدادت را
نبش قبر مي كني.        ( آپامه آذرپيرا)

پ.ن. یادتون هست؟ خیلی خیلی دورترها نوشته بودمش!

لینک | ئه‌سرين | June 19, 2006 12:25 PM || كافه
 
»»

بحثهای مسخره ی  اتوبوسی ِ من و نازی - زمان تین ایجری- گاهی به اینجا کشیده می شد که می گفت: " آدما بدون رابطه دووم نمیارن. هرچقدر هم که بگی، هرچقدر هم که سعی کنی آخرش یه جایی که کم بیاری دنبال یکی می گردی که باهاش حرف بزنی، درد دل کنی، یکی باشه بشنوه حتی اگه حرفی نزنه! لزوم یه ارتباط مکالمه ی دو طرفه نیست، به هر حال به این رابطه نیاز هست."
می گفتم:" قبول دارم و ندارم. اما این که این رابطه لزوما شخصی داشته باشه که بشنوه، حرف بزنه، گوش کنه با این موافق نیستم. گاهی حتی لزوم نداره که کسی باشه. چیزی که خودت می سازی، چیزیکه می نویسی، با خودت که حرف می زنی اینا می شن همون رابطه از نوع دیگه! هرچند تعریف رابطه رو ببره زیرسوال."
می گفت:" کسی دووم نمیاره، سخته، وحشتناکه! فکرش رو کن! همه بشیم یه رابینسون کروزوئه! فکرش رو کن! حماقت ِ! دیوونه بازیه!"
می گفتم:" می فهمم و نمی فهمم! تو جامعه ی امروزی بین این همه آدم و تو اجتماع، اگه یکی همچین رفتاری داشته باشه، دیوونه است، حتی تو هم اینو می گی! اما ببین! زیباست، ناب و بکرِ!"

نازی جان! رابینسون کروزوئه بودن اونقدرها هم بد و ترسناک نیست. به خودمون نگاه کن، فقط جزیره نداریم!

پ.ن. یکهو یادم افتاد به کامنت یکی از دوستان، ظاهرا من ساکن ِجزیره ای هستم:
" سلام دختر کردی ... خوبی؟! چه خبر ؟! ، از اون روزی که دات کام شدی یه حال و هوای خاصی پیدا کردی! راستش یه جور دیگه  شدی! انگا ر مثل یه  آدم تنها در یه جزیره که خودش را به خط خطی روشن های ساحل و آوازهای جسته گریخته  با مضامین گوناگون  مشغول می کند که روزها سپری شود!!.مواظب خودت باش.موفق و همیشه خندان"

لینک | ئه‌سرين | June 19, 2006 01:41 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت كه چو مرغان به سوي دام مرو
بيا كه قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم

بشنوید با صدای شاملو

پ.ن. همچین آدم احساس خود مهم بینی ِ مفرط بهش دست میده!

لینک | ئه‌سرين | June 18, 2006 12:37 PM | نظر (1)| كافه
 
»» Loop

اینو خوندید؟ عجیب چسبید دوباره خوندنش، تو این روزهای پر از خل و چل بازی ِ فکری

پ.ن. دارم گیر میدم به روزهام، اساسی

لینک | ئه‌سرين | June 18, 2006 02:28 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» دقيقا حسي ميانِ  نظاره گر

دقيقا حسي ميانِ  نظاره گر بودن و لگد زدن به هرچه كه هست و نيست!

پ.ن. توهم ‍ِ ترس شايد!

لینک | ئه‌سرين | June 17, 2006 02:56 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» هر از چند گاهی واجب

هر از چند گاهی واجب است تا اعتقادت نسبت به عقاید آدمایی که قبولشون داری رو ببری زیر سوال.

لینک | ئه‌سرين | June 14, 2006 11:32 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» خرده جنایتهای زَناشوهری

ژیل: "خرده جنایتهای زَنا شوهری"..تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می کنم. چرا؟ برای این که از همون اول، تنها چیزی که باعث می شه یک زن و مرد با هم باشن خشونته.. حالا اگه این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد می شن که علیه جامعه بجنگن. اداعای حق و حقوق و مزایا می کنن، ثمره ی کُشتی شونو -یعنی بچه هاشونو- به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه هرکاری می تونن بکنن: به اسم تعلیم و تربیت به بچه هاشون اردنگی و توسری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع دوستی... بعد قاتل ها پیر می شن و بچه هاشون می رن تا زوج های قاتل دیگه ای بسازن... آره اینه زندگی زناشویی، شرکتی که اولش پدر مردمو درمی آره بعدش پدر همدیگه رو. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. یک زوج جوان می خواد از شر بقیه راحت شه تا با هم تنها بمونن. وقتی پیر شدن هرکدوم می خوان از شر اون یکی خلاص شن. وقتی یه زن و مرد را سر سفره ی عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟
لیزا: آفرین! دست می زنم که استفراغ نکنم.
ژیل: چرا اینو نوشتم؟
لیزا: وقتی ازت پرسیدم گفتی واسه این که واقعیته.

خرده جنایتهای زَناشوهری/اریک امانوئل اشمیت/شهلا حائری

لینک | همزاد | June 14, 2006 09:24 AM | نظر (4)| همزاد نوشت
 
»» " قبول کن که من

" قبول کن که من و تو با هم یه فرقایی داریم. اون دوره ایی که من سر ِانحصارِمالکیت بر تن ِهمسر خود-درگیری داشتم، تو دنبال چندوچون ِ صیغه محرمیت بودی "

متن بالا متعلق به جناب همزاد است، داشتم تو آرشيوش دنبال چندتا از پستهاي خودم(زمان جابجايي وبلاگمون) مي گشتم رسيدم به اين يادم افتاد قرار بوده اينو بذارم اينجا! خصوصا واسه چندتا بچه پررو كه هروقت يادم ميفته دچا خنده ي توام با عصبانيت مي شم.

لینک | ئه‌سرين | June 14, 2006 04:14 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» دوستت دارم، اندازه تمام هسته

دوستت دارم، اندازه تمام هسته آلبالوهايي كه قورت داده ام.

پ.ن. از خودم در زمان خردسالي. خطاب به كي والا يادم نيست!

لینک | ئه‌سرين | June 12, 2006 11:58 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» شايد اگه ديشب سروري كه

شايد اگه ديشب سروري كه وبلاگ روشه منفجر نمي شد، اگه پست فوتبالي مي نوشتم و بيخيال فكراي ديگه مي شدم، اگه تو سرم همه چي ديلينگ ديلينگ نمي كرد، اگه يهو هرچيو به هرچي ديگه ربط نمي دادم،‌ اگه چراغ چشمك زنه هي خودشو تو چشم نمي آورد، اگه اگه اگه...

پ.ن يكي به من بگه دارم چه غلطي مي كنم؟

لینک | ئه‌سرين | June 12, 2006 11:52 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» تا حالا شده كه يه

تا حالا شده كه يه چيزي وحشتناك اذيتت كنه و در عين حال يه جور علاقه هم بهش داشته باشي؟ احساسم نسبت به اين آهنگ دقيقا همينه.

لینک | ئه‌سرين | June 12, 2006 03:36 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» کشش ِ گریزناپذیر ِ جاودانگی

خود را به ثبت رسانید
مردانگی و زنانگیتان را
بر برگ های مثبت آزمایش

پ.ن. براي او

لینک | ئه‌سرين | June 12, 2006 01:05 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»» Double Life

و من، که خشم گذار ِ لحظه به لحظه از مرز ِ هستن و بودن را، روی آدامسی با طعم ِ سیگار خالی می کنم!

لینک | ئه‌سرين | June 11, 2006 10:25 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» دَرهم

راستي حواستون به اين Pictorial Life كه اين بغل گذاشتم هست؟ اين الكي عكسش عوض نمي شه ها، هي من و رضا زحمت مي كشيم عكس مي گيريم. ايول شريكِ قديمي ِ ايده هاي لحظه اي.
عذاب وجدان مي گيرم اگه اينو نگم: تيتر اين پست رو همزاد گفته(با چندتا تيتر ديگه كه هنوز منتشر نشده) بگو دمش گرم، خيلي.
برو بچه هاي ونكووري، پويا برنامه هايي كه تو ونكوور قرار اجرا بشه رو معرفي مي كنه كه خيلياشون برنامه هاي عالي اي هستند گفتم اطلاع رساني كنم اگه تاحالا بهش سر نزديد. اينم بگو دمش گرم، خصوصا كه خال جان ِعزيز منم هست.
ياد پارسال و گرما و آذر تو اين روز بخير! آذر كوشي؟
مي گم بزنه و موقع بازي يهو برقا بره!

لینک | ئه‌سرين | June 11, 2006 03:21 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» من گاهي يادم ميره طرف

من گاهي يادم ميره طرف ِ صحبتم پسره. گاهي يه چيزي مي گم بعد مي بينم يا خيلي ضايع كردم يا به عنوان يه خانوم!( مي دونم الآن غش كرديد از خنده) نبايد اينطوري حرف بزنم. يك دليلش اينه كه ، در بيشتر موارد طرف صحبتم رو به چشم يك فرد-صرف نظر از جنسيتش- مي بينم و خب اين گاهي تابلو مي شه ديگه! يادمه يه بار يه كامنتي نوشته بودم، هماد برام نوشته بود عين اون دختر ‍ِ تو بانوي ِ زيباي ِمن. گاهي احساس اين بچه خلافهاي شيطون رو دارم وسط يه جمع مبادي آداب ِ دست به سينه!

لینک | ئه‌سرين | June 11, 2006 02:09 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» بُگذريم:) ديگه چه خبر؟

بُگذريم:)
ديگه چه خبر؟

لینک | ئه‌سرين | June 10, 2006 10:57 AM | نظر (6)| هرچی
 
»»

خود را به ثبت رسانید
مردانگی و زنانگیتان را
بر برگ های مثبت آزمایش

پ.ن. کشش ِ گریزناپذیر ِ جاودانگی

لینک | ئه‌سرين | June 9, 2006 04:49 AM | نظر (0)| نه‌،قصه
 
»» دلتنگ روزهایی که دیگر نخواهی داشت

گردشگر 41 ساله كه‌از سقز براي ديدن‌آبشار شلماش آمده بود هنگام نجات فردي كه درحوضچه آبشار درحال غرق شدن بود خود را به آب زد وجانش را از دست داد. *

پسرک رو که از پشت پنجره نگاه می کنم انگار منم در سالهای ِدور. ورودت به دنیای آدم بزرگها چه زود شد بچه! کوچیکه رو بغل می کنم، لالایی می خونم که بخوابه سرش رو میذاره رو سینه ام و من فکر می کنم مفهوم کلمه ی پدر براش می شه چندتا عکس، مشتی خاطره از دهان دیگران و یک اسم روی سنگ.
نفهمیدم درد تو رو گریه کردم یا غم سالها خاموشی ِخودم رو، اما مطمئن باش زمان که بگذره خوت می شی ستون، یکی از چند ستون قبیله. زمان که بگذره... اولین سال نو، اولین تولد، اولین سالگرد ازدواج، اولین...  
گفته بود:" آی نبینم کم حرف شده باشی خانوم رئیس جمهور!" گفته بودم:"نخیر! پوست کلفتم!"
پوست نازکیمان رو با این چیزها به رخمون نکش، لطفا!

ببخشید بچه ها من زیاد بلد نیستم تو مراسم عزاداری شرکت کنم همینطور بلد نیستم چطور باید تشکر کنم از همدردیهاتون. اینجور وقتا فقط بلدم بغض کنم، لبخند بزنم تا همه چیو آروم نشون بدم و بگم تشکر!

* اون گردشگر 40 ساله ی سقزی، عموی من ِ! اونی که داشت غرق می شد رو نجات داد و بعد اسپاسم قلبی - عضلانی

پ.ن. خاک ِ تازه، قبرستان ِسرد، خرامیدن ِگندمزار

لینک | ئه‌سرين | June 9, 2006 03:54 AM | نظر (12)| هرچی
 
»» از عموهایت

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه بام کوچکش
به خاطر ترانه‌ئي
کوچک‌تر از دست‌هاي تو

نه به خاطر جنگل‌ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره

روشن‌تر از چشم‌هاي تو

نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه انسان‌ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو
به خاطر يقين کوچکت
که انسان دنيائي است

به خاطر آرزوي يک لحظه من که پيش تو باشم
به خاطر دست‌هاي کوچکت در دست‌هاي بزرگ من
و لب‌هاي بزرگ من
بر گونه‌هاي بي‌گناه تو

به خاطر پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني
به خاطر شبنمي بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي
به خاطر يک لبخند
هنگامي که مرا در کنار خود ببيني


به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب‌ها
تاريک‌ترين شب‌ها
به خاطر عروسک‌هاي تو، نه به خاطر انسان‌هاي
بزرگ
به خاطر سنگفرشي که مرا به تو مي‌رساند، نه به
خاطر شاهراه‌هاي دوردست

به خاطر ناودان، هنگامي که مي‌بارد
به خاطر کندوها و زنبورهاي کوچک
به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک بر خاک افتادند

به ياد آر
عموهايت را مي‌گويم
از مرتضی سخن مي‌گويم


پ.ن: هوای تازه/ شاملو

لینک | همزاد | June 8, 2006 12:05 PM | نظر (2)| همزاد نوشت
 
»» برای "مانی" ِتو

نامت،
آبروی انسان است،
آفتابی
که نفرت را
تا کورترین دخمه ها
می تاراند

لینک | همزاد | June 6, 2006 01:52 AM | نظر (2)| همزاد نوشت
 
»» من و این حرفا؟

خب مگه چیه؟ من مگه نمی تونم عاشق بشم؟ حقمه عین همه آدمای دیگه! چیه بهم نمیاد؟ اوهوم خودم می دونم! ولی خب دیگه تیریپ لاو گذاشتم انگار این چند روز خفن! اینم عکسش، اونی که اون وسط ِ می بینید؟ انگار زلفش آشفته است ها! همون. خدائیش تک نیس واسه خودش؟ دوسش دارم!! دونقطه دی

لینک | ئه‌سرين | June 4, 2006 12:48 PM | نظر (9)| هرچی
 
»» نوستالژي

حالا البته چون اين حس ذوق و خوشحالي رو داريم دليل نمي شه كه حسهاي ديگه نداشته باشيم كه ها؟ البته هيچ دخلي به هم ندارندها فقط نمي دونم چرا اين روزها دلم هواي روزهاي كودكي رو كرده اونهم ناجور. تصور اين كه تمام خاطرات من ديگه روي زمين ِ علف پوش نيست و رفته زير نشاي برنج، اينكه درخت سيب سبزهاي ِ ترش ِكوچك ِمن ديگه نيست، تصور اينكه سر ظهر پدر مادرهارو خواب نمي كنيم كه بزنيم سمت دريا و تمشك بخوريم و از قصد از بين لونه ي خالي شغالها بخزيم... همه اينا به طرز دردآوري اين روزها داره چرخ مي زنه.
نه كه بخوام برگردم به اون روزها،‌ كه اونقدرها آدم ِ برگشت به گذشته نيستم ولي دلم مي خواست مي تونستم بشينم و تمام اون تصاوير رو ببينم، تمام اون آدمها با تمام عطر اون روزها زنده ي زنده،‌حتي خود ِمن ِكوچك شده،‌ مامان بزرگ مي ايستاد روي بالكن،‌ آقاماماني ميومد تو باغ و اردك و جوجه ها دنبالش مي كردند و صدام* مي دويد سمتش،‌ مامان آواز مي خوند،‌ باباجوني كباب سيخ مي زد و دايي عكس مي گرفت و نيم دوجين بچه مي ريختند توي باغ و تاب بازي مي كرديم و آخرش مي نشستيم سر سفره و برنج و املت رو دوتا يكي و با دست مي خورديم.
هيچ وقت جرات نكردم در مورد رفتن دوباره به اونجا جدي پيشنهاد بدم! هركدوم رفتند با چشم گريون برگشتند. اصلا اونجا براي چي بريم؟ چيزي نداريم كه بريم!‌ درختها قطع شد،‌ حصارهاي چوبي برداشته شد،‌رودخونه آبش كم شد، زمين شاليزار شد،‌ چپرها خراب شدند، جوجه هارو شغال برد،‌ سگ ِ تا دم جاده نيومد بدرقه و از همه بدتر آدمها مُردند. اصلا از وقتي مُردند همه چي تموم شد،‌ اوناييم كه موندن فقط موندن!

* صدام اسم سگمون بودم، اسمش از اولِ اول همين بود، شايد چون سگ بود و البته دوست داشتني برعكس اسمش

پ.ن. قهرمان‌های اساطیری‌ام آرام آرام دارند محو می‌شوند، مثل بسیاری از چیزها و آدم‌های دیگر که طوری می‌روند که حتی دلتنگ نبودنشان نمی‌شویم...* (من اما گاهي دلتنگ مي شوم)

لینک | ئه‌سرين | June 3, 2006 11:01 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» به عمق ماجرا که فکر

به عمق ماجرا که فکر می کنم دلم می خواد از خوشحالی جیغ بزنم! هی مجبور شدم هیجانش رو زیاد بروز ندم تا ملت برعکس برداشت نکنن! خب آدم ِ دیگه! آی ذوق دارم آی خوشحالم آی دلم می خواد این لحظات رو  زندگی کنم. حیف که نمی تونم اینجا هوارش بزنم، فقط گفتم در خوشحالی شریک شیم با هم:))

واقعا می تونی تصور کنی منو در حال پریدن و جیغ زدن و ذوق؟ همون! /D:\

پ.ن. آخ که چقدر از این روند ِ کند ِ کشدار دارم لذت می برم

لینک | ئه‌سرين | June 3, 2006 01:50 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» باغ های کندلوس

پر از صحنه های اضافه، دیالوگهای اضافه، بازیهای اضافه و البته تصاویر زیبایی که این یکی پر نبود ولی جنگلهای زیبایی بود. من نمی دونم چرا تازگیا همه گیر دادن به نشانه؟ اون از مجیدی و فرمان آرا، اینم از این آخری! دیگه واقعا حالم داشت بد می شد از این همه نشونه که نخ نما و تکراری بود. یادمه بعد از قرمز و دوزن فروتن تو مصاحبه هاش مدام می گفت که "سعی می کنم دیگه نقش تکراری نگیریم، نمی خوام به عنوان بازیگر نقش آدم عصبی و لُمپَن شناخته بشم!"(نقل به مضمون) بعد ِ اون زد تو نقش آدم عاشق و احساسی که البته یکی دوتاشون واقعا خوب بود در حد خودش. بعد دیگه تو این نقش ابقا شد! یکی نیست بهش بگه تکرای شدی؟ شب یلدا و متولد ماه مهر و زیر پوست شهر رو بیخیال شو آقا، این فیلمای آخرت افتضاحه! من که می گم فروتن دیگه تموم شده، مگه اتفاقی رخ بده! 
حالا شایدم به این بدی که من گفتم نبوده ولی من خوشم نیومد خب! هیچی نداشت!

پ.ن. راستی چرا تازگیا همه کارگردانا سعی می کنن یه صحنه ی رقصیدن از فروتن بگیرن؟

لینک | ئه‌سرين | June 2, 2006 12:57 PM | نظر (1)| كافه
 
»» اعترافِ زود هنگام

بذارید اعتراف کنم که دوتا بحث بود تو فیلم که دوست داشم:
یکی اونجایی که می گه: "همه ما پیکانیم ولی قالبمون