آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: الآن که نگاه می کنم - 05/21/06
 پست بعدی: از خودم بدم میاد وقتی - 05/22/06

»» بَست و رفت

چیزی که ازش یادمه یه آقای گُنده به معنای واقعی کلمه از نظر قد و هیکل بود. هروقت میومد همیشه بهمون یادآوی می کردن که تعادل روحی نداره حواستون باشه و زیاد هم جلو روش پیدا نشید. هیچ وقت ندیدم بخنده، همیشه آروم میومد و می رفت یه گوشه می نشست و گاهی با مامان بزرگ چند کلامی حرف می زد و بیشتر می شنید و از قدیم می گفتن و همیشه هم به بغض و گریه تموم می شد و آروم بلند می شد و می رفت. خیلی خیلی آروم بود برعکس چیزی که ازش انتظار می رفت. بعدها که بزرگتر شدیم بهمون گفتن تو زندان ِ ساواک شکنجه شده، اینکه چرا و چطور تقریبا هیچ وقت زیاد نپرسیدیم و زیاد هم یادم نیست. جسته گریخته می گفتند برای اینکه ازش حرف بکشند زنش رو شکنجه می کردند یا صدای زنی رو می شنیده و فکر می کرده زنش ِ و از اون موقع تعادل روحیش به هم خورده. هرچی که بود می گفتند نسبت به زنها حساس شده، باید با ملاحظه رفتار کرد یا همچین چیزهایی.
امروز شنیدم  دیگه نیست، از این همه عذاب و تحمل نجات پیدا کرده. از اون روزا خاطره یه آدم گُنده و آروم مونده که هیچ وقت نخندید و نفهمیدیم چِش بود.

ئه‌سرين | May 21, 2006 11:18 AM | نظر (0)| هرچی