|
چیزی که ازش یادمه یه آقای گُنده به معنای واقعی کلمه از نظر قد و هیکل بود. هروقت میومد همیشه بهمون یادآوی می کردن که تعادل روحی نداره حواستون باشه و زیاد هم جلو روش پیدا نشید. هیچ وقت ندیدم بخنده، همیشه آروم میومد و می رفت یه گوشه می نشست و گاهی با مامان بزرگ چند کلامی حرف می زد و بیشتر می شنید و از قدیم می گفتن و همیشه هم به بغض و گریه تموم می شد و آروم بلند می شد و می رفت. خیلی خیلی آروم بود برعکس چیزی که ازش انتظار می رفت. بعدها که بزرگتر شدیم بهمون گفتن تو زندان ِ ساواک شکنجه شده، اینکه چرا و چطور تقریبا هیچ وقت زیاد نپرسیدیم و زیاد هم یادم نیست. جسته گریخته می گفتند برای اینکه ازش حرف بکشند زنش رو شکنجه می کردند یا صدای زنی رو می شنیده و فکر می کرده زنش ِ و از اون موقع تعادل روحیش به هم خورده. هرچی که بود می گفتند نسبت به زنها حساس شده، باید با ملاحظه رفتار کرد یا همچین چیزهایی. امروز شنیدم دیگه نیست، از این همه عذاب و تحمل نجات پیدا کرده. از اون روزا خاطره یه آدم گُنده و آروم مونده که هیچ وقت نخندید و نفهمیدیم چِش بود.
|