آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: April 2006
 ماه بعدی: June 2006

آرشیو ماه: May 2006


»» آی لجم می گیره از

آی لجم می گیره از این سلطنت طلبا! اصلا انگار تو هپروتند! من هروقت می شنوم یکیشون داره بحث می کنه که راه نجات ایران بازگشت به سوی سلطنت ِ، بی ربط یا باربط یاد شعر شاملو می افتم :

ما فریاد می زدیم: "چراغ! چراغ!"
و ایشان در نمی یافتند.
... گناهیشان نبود،
از جهنمی دیگر بودند!

لینک | ئه‌سرين | May 31, 2006 12:48 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» يه جمله اي هست تو اين

يه جمله اي هست تو اين كات دادنهاي بحثي كه گاهي از دهنم مي پره:" ما داريم تو دوتا چراگاه ِ مختلف مي چَريم!"

پ.ن. البته ببخشيدها!

لینک | ئه‌سرين | May 31, 2006 11:00 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» فيلترينگ

تو آب اداره چيزي ريختند؟ به بچه ها مي گم منو چك كنيد ببينيد نكنه واقعا يه جوريَم؟ سخت گيرترينشون هم مشكلي نمي بينه! پس با گوشكوب بزنم چشمت رو دربيارم آقا؟ دختر باشي و تو ايران زندگي كني-خصوصا تهران- و هزارتا حرف تو خيابون شنيده باشي و هزارتا برخورد ديده باشي و اونوقت از ده متري نتوني نوع نگاه رو حس كني؟

دقت كرديد اين برخوردها و توهين هاي مستقيم و غير مستقيم باعث شده، تا چيزي ديديم يا شنيديم برگرديم به خودمون نگاه كنيم كه نكنه نوع پوشش يا برخوردمون طوري بوده كه باعثش بوديم؟ يعني ناخودآگاه اول تو خودمون دنبال مدرك جرم مي گرديم. مي شه گفت تقريبا تمام ما اين بررسي رو داريم،‌حالا كمتر يا بيشترش به شرايط زندگي و محيطي و روحيه بستگي داره.

پ.ن. خيلي سال پيش بود كه فهميدم اين من نيستم كه ايراد دارم و به تازگي به خودم قبولوندم به هرحال ديده شدن گريز ناپذيره!
پ.ن. بدم نمياد اينايي كه دليل ميارن چون زني بايد بيشتر رعايت كني رو يه حالي ازشون بگيرم اساسي! تحمل نمي كنم يكي به شعور و درك و حق انتخابم توهين كنه! هركي مي خواد باشه!

لینک | ئه‌سرين | May 30, 2006 12:12 PM | نظر (3)| هرچی
 
»» (1) In the way of Neverland

اينجا،‌ نه شبهايش رنگ شبهاي بي ستاره ي گذشته است
و نه روزهايش چيزي از عطر ِ بي قراريهاي سر ِ بي سامان

نه زمان تكرار است
و نه بودن از سر ِ نياز

لینک | ئه‌سرين | May 30, 2006 01:44 AM | نظر (1)| Neverland
 
»»

حس ميكنم كه لحظه سهم من از برگهاي تاريخ است     - فروغ

پ.ن. چقدر من اين جمله رو دوست دارم

لینک | ئه‌سرين | May 29, 2006 12:54 PM | نظر (1)| كافه
 
»» آهاي ملت، يه روز یه تُركه رفت رو مين...

كلاغ سياه رو يادتون هست؟ همون كه چهارسال پيش خبر خودكشيش رو شنيديم و آخرش نفهميدم كه چي شد اين خبر دروغ پخش شد و ...! (اصلا اين كلاغ سياه همون كلاغ سياه ِ خودمونِ ديگه آره؟) فكر مي كنم اكثر جاها فيلتر باشه ولي دلم مي خواست به اين مطلبش لينك بدم. به دور از تمام هيجانات اين روزها،‌ نگاهي كنيم به گذشته و فكر كنيم چي باعث اين همه تنش شد؟

مرتبط: لینک همون مطلب بدون فیلتر - ممنون از حمید ِ گُل - راستی شما خنده تان نمی گیرد؟ - لینک از آوات ِ مادرشوهر

پ.ن. توروخدا كامنتاي وبلاگش رو! يه مطلب به اين شفافي رو باز يكي ديگه به يه قوم ديگه گير داده! نخير، ما درست بشو نيستيم!

لینک | ئه‌سرين | May 29, 2006 03:22 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» No Country, No Home

لینک این مطلب ِ آلیس رو برای بچه ها آفلاین گذاشته بودم! دیروز سمیرا با ناراحتی می گفت: "وقتی خوندم یاد تو افتادم!" و من که ذوق مرگ می شم(حالا نه به همین شدتی که گفتم) از اینکه لااقل تصویرم به چیزی که براش سعی می کنم شبیه! البته اصرار دارم بر بیان ِ این که، نه که نوع دیگرِ زندگی رو زیر سوال ببرم ولی این نوعش با کمی اسانس و مزه چیز دیگریه!

پ.ن. بی حرف و حدیث؛ آدمهای تنهای دوست داشتنی، آدمهای آزاد
پ.ن. زیاد نگرانم نباشید، کلا اینجورم!

لینک | ئه‌سرين | May 29, 2006 02:52 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» Antithesis

این حس ِ عدم اعتماد ِ لعنتی!
حتی در ساده ترین تصور، مثل داشتن پارتنر تو بازی پاتیناژ، چه رسد به اعتماد فکری و كاري و ...!!
اونوقت اين ديالوگها؟!!!!

پ.ن. اون چراغ قرمزه ي مدام چشك زن

لینک | ئه‌سرين | May 28, 2006 09:37 AM | نظر (4)| هرچی
 
»» ميانِ اعتماد به نفس و

ميانِ اعتماد به نفس و توهم تار ِ مويي فاصله است. اينو بفهم عزيزم!

پ.ن. و البته ميانِ اعتماد به نفس و بلاهت

لینک | ئه‌سرين | May 27, 2006 10:41 AM | نظر (3)| هرچی
 
»»

آنجا اما، بغض ِ سالها سکوت در پس صورتکهای زرد ِ خندان بیداد می کند.

لینک | ئه‌سرين | May 26, 2006 03:50 AM | نظر (3)| نه‌،قصه
 
»» گنجینه

اگر که این خبر واقعیت داشته باشه، جان هرکی دوست دارید بذارید همونجور که این سالها زندگی کردند، زندگی کنند. بلکه دویست نفر بتونن اونجور که خودشون می خوان زندگی کنن. حالا ببین دیگه فردا میان اینارو شهری کنن، مسلمون کنن و ... بنده های خدا افسردگی می گیرن می میرن! خودخواهی باشه یا حماقت، فقط دلم می خواد بذارن زندگیشون رو کنن بدون ایجاد تغییر تو روند ِ این سالها! باید بمونن همونجور که بودن.

پ.ن. می دونم حقشون استفاده از تمدن و هزارتا چیز دیگه است! ولی بیخیال اینا شید توروخدا! دلم نمی خواد شهریشون کنن!

لینک | ئه‌سرين | May 26, 2006 02:09 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» یهو ملت جو نگیر نشن

یهو ملت جو نگیر نشن پاشن برن سفارت به آتیش بکشن؟ این مالِ ممکلت خودمون بوده ها! حالا یه خبطی!! کرد، اگه بیخیال شدن!

پ.ن. این جان نثار برره کجاست کسی اصلا یاد ِ اون نمیفته؟ ( آتیش بیاری وسط جنگ به این میگن)
پ.ن. یه شعاری بودا اوائل انقلاب رو دیوارا می نوشتن! همون! دونقطه دی

لینک | ئه‌سرين | May 25, 2006 01:58 AM | نظر (2)| هرچی
 
»» شکمو

یکی از چیزایی که باعث می شه من خیلی به خیابون انقلاب و اون حواشی علاقه داشته باشم، علاوه بر کتاب فروشیهاش که عاشقشم، وجودِ مراکز مهم و مرکزیِ پیدا کردن هله هوله های خوشمزه واسه خوردنه. تازگیا یه پیراشکی فروشی پیدا کردم، توپس!

لینک | ئه‌سرين | May 23, 2006 12:07 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» براي شريک شبهاي ِ دور ِ تا سحر بيدار

نه جهنم ِ دنیا و
نه ترس از آخرت،
تو را برزخ ِ افکارت بس

پ.ن. که تصویر بودنش را، نقشی از سقوط پوشاند

لینک | ئه‌سرين | May 23, 2006 11:57 AM | نظر (2)| نه‌،قصه
 
»» The Railway

دلم اين كتاب رو مي خواد. يه جورايي كتابهاي نويسندگان روسي هميشه يه سردي اي توش بوده ولي عجيب قشنگند.

تازه به درد وزارت راه و شركتهاي تابعه هم مي خوره! دونقطه دي

لینک | ئه‌سرين | May 23, 2006 09:31 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» و اما جواب سوال:اون دوتا

و اما جواب سوال:
اون دوتا آدم در حین تناول اون غذای خوشمزه در مورد این سه پست جناب ناصر غیاثی راجع به بحث در مورد زندگی صادق هدایت گفتمان می کردند! و نتیجه بحث: خدائیش جای بهترتری واسه اینجور بحثا پیدا می شه؟ دونقطه دی

پ.ن. قابل توجه حمید که هی جایزه می خواد
پ.ن. فعلا کامنت صابر کمی به جایزه نزدیک هست، البته باید بررسی بشه! :))

لینک | ئه‌سرين | May 22, 2006 12:07 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» مي ترسم از روزي، كه

مي ترسم از روزي، كه اينجا بنويسم دخترك مُرد!‌ كشته شد، به دست شوهرش!!

لینک | ئه‌سرين | May 22, 2006 09:40 AM | نظر (2)| هرچی
 
»»

جون ميده واسه اينكه يه پروِژه -مثلا دانشجويي- تعريف بشه تا همه ي اين مستنداتِ چاپ شده رو ببره تو يه ديتابيس ِ درست و حسابي ِ پدر مادر دار.

پ.ن.قابل توجه پدرخوانده ي بزرگ: اگه همچين چيزي داشتيم، ‌به درد شير خشك و لباس ماهك هم مي خورد ها!

لینک | ئه‌سرين | May 22, 2006 04:02 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» از خودم بدم میاد وقتی

از خودم بدم میاد وقتی نوشته هام رو طوری به خورد شما میدم که رنگ و لعابش تو چشم بزنه و تلخیش بره پس زمینه ي این همه رنگ و عطر!

لینک | ئه‌سرين | May 22, 2006 02:10 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» بَست و رفت

چیزی که ازش یادمه یه آقای گُنده به معنای واقعی کلمه از نظر قد و هیکل بود. هروقت میومد همیشه بهمون یادآوی می کردن که تعادل روحی نداره حواستون باشه و زیاد هم جلو روش پیدا نشید. هیچ وقت ندیدم بخنده، همیشه آروم میومد و می رفت یه گوشه می نشست و گاهی با مامان بزرگ چند کلامی حرف می زد و بیشتر می شنید و از قدیم می گفتن و همیشه هم به بغض و گریه تموم می شد و آروم بلند می شد و می رفت. خیلی خیلی آروم بود برعکس چیزی که ازش انتظار می رفت. بعدها که بزرگتر شدیم بهمون گفتن تو زندان ِ ساواک شکنجه شده، اینکه چرا و چطور تقریبا هیچ وقت زیاد نپرسیدیم و زیاد هم یادم نیست. جسته گریخته می گفتند برای اینکه ازش حرف بکشند زنش رو شکنجه می کردند یا صدای زنی رو می شنیده و فکر می کرده زنش ِ و از اون موقع تعادل روحیش به هم خورده. هرچی که بود می گفتند نسبت به زنها حساس شده، باید با ملاحظه رفتار کرد یا همچین چیزهایی.
امروز شنیدم  دیگه نیست، از این همه عذاب و تحمل نجات پیدا کرده. از اون روزا خاطره یه آدم گُنده و آروم مونده که هیچ وقت نخندید و نفهمیدیم چِش بود.

لینک | ئه‌سرين | May 21, 2006 11:18 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» الآن که نگاه می کنم

الآن که نگاه می کنم می بینم این عادت از صبح همان روزی موند توی سرم که صدای ِ همبازی ِ اون روزها سعی می کرد آروم از خواب بیدارم کنه تا توی شلوغی اخبار فاجعه رو آروم آروم به خوردم بده. هنوز که هنوز ِ از خواب که بیدار میشم، با چشمای بسته اونقدر سر ِ جام می مونم تا حس کنم رو جهان كنترل دارم.

لینک | ئه‌سرين | May 21, 2006 11:14 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» صادقانه قسم مي خورم كه

صادقانه قسم مي خورم كه من با اين جناب گراهام بل مشكلي كه ندارم هيچ،‌ اتفاقا از مخترعين مورد علاقه ام بوده و هست(و اختراعش). فقط اينكه نمي دونم چرا هربار كه مي خوام به يكي(هركي) يه زنگِ حتي كوچيك بزنم، بايد كلي با خودم كلنجار برم!

لینک | ئه‌سرين | May 21, 2006 02:27 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» وقتی وسط بریز و بپاش بچه

وقتی وسط بریز و بپاش بچه ها سرت رو گرم می کنی به بازی با سیگار یا خط خطی کردن کاغذای رو میز، یا بعد از یه جمع ِ شلوغ که اتفاقا خیلی هم بهت خوش گذشته سه سوته می پری تو خلوت فکر ِ خودت حتی واسه چند ثانیه، یا آروم می خزی یه گوشه و کار خودت رو می کنی؛ یعنی جنبه ی شادی ِ مداوم نداری!

لینک | ئه‌سرين | May 20, 2006 12:03 PM | نظر (1)| هرچی
 
»» عاجزانه استدعا مي شود به

عاجزانه استدعا مي شود به يك عدد هُل دهنده،‌جهت هُل دادن يك عدد من!! نيازمند است. قول ميدم به ازاي سختي كارش، حقوق و پاداش ِ خوبي بگيره. نبود؟

لینک | ئه‌سرين | May 20, 2006 11:19 AM | نظر (3)| هرچی
 
»» به نظر شما موقع خوردن

به نظر شما موقع خوردن این غذا چه بحث ِ مهمی ممکنه بین دوتا آدم صورت بگیره؟

پ.ن. خیلی خب بابا! جایزه هم می دیم! شما حدس بزن!

لینک | ئه‌سرين | May 19, 2006 12:06 PM | نظر (8)| هرچی
 
»»

دلم هُری می ریزد بابت کسانی که دوستشان دارم، وقتی تصور می کنم هرلحظه ممکن است یک مستر هاید از درونشان متولد شود!

لینک | ئه‌سرين | May 19, 2006 11:39 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

خسته از کشاکش ِ ناتمام ِ واژه ها

پ.ن. از سید ضیاء شفیعی

لینک | ئه‌سرين | May 18, 2006 11:53 AM | نظر (0)| كافه
 
»» بابت پست زير چه جنگي

بابت پست زير چه جنگي شد يهو!!!! مي دونم ديگه، كم ِ كم يك ماه ادامه خواهد داشت.
موضوع اينه كه اغلب تو بحث ها يادشون ميره كه من تو جبهه موافقم نه مخالف. فقط راههامون با هم فرق داره. 
قسم مي خورم كه بازم نفهميدن چي مي گم. برم ماستم رو بخورم و يه فكري به حال سرم كنم

پ.ن. اگه منو كشتن، خداحافظ (يه چيز تو اين مايه ها كه خدا همه رو از شر من خلاص كنه)
پ.ن. ايشششش از خودم كه يهو جوش ميارم!

لینک | ئه‌سرين | May 17, 2006 12:48 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» اینجوری بودن رو دوست ندارم!

اینجوری بودن رو دوست ندارم! حوصله ام هم نمیاد ماژیک بردارم بکشم رو چیزی که کشیدن! حوصله ام نمیاد یعنی که: به من چه که دیگران خودشون تصویر اشتباه می سازن؟

لینک | ئه‌سرين | May 17, 2006 12:38 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» كمپاني ِ ارائه راه حلهاي تخيلي ِ‌ ئه سرين و شركا

يكي از مشكلاتِ زندگي مشترك اينه كه زن و مرد يادشون ميره يه زماني با هم دوست بودن و همزيستي دوستانه داشتن(حالا يا با هم يا بي هم). اينجوري بگم كه ميرن تو قالب زن و شوهر و وظايف زن و مردي نه وظايف دوستانه. خيلي از گير دادنهاي الكي هم از همين ناشي ميشه. خوبه كه گاهي زن و شوهرها دست از زندگي عادي بردارن و فكر كنن كه دوتا دوست تو يه خونه دارن زندگي مي كنن،‌مثل يه زندگي دانشجويي-مجردي كه ريخت و پاشش زياده و همه چي كَر ِ كثيف(اغلب البته).
يا ايها المتاهلون، شمارو به جان هركي دوست داريد يه بار اين رو امتحان كنيد چي ميشه حالا؟

پ.ن. يا نفسم از جاي گردم درمياد، ‌يا بيرون نشستم مي گم لِنگش كن
پ.ن. البته در مورد شركا بحث مي كنيم حالا

لینک | ئه‌سرين | May 17, 2006 12:13 PM | نظر (0)| هرچی
 
»» View

1- من به زنم اعتماد كامل دارم. حتي اگه وسط ِ يه پادگان باشه
2- من بهت اعتماد دارم، اين جامعه است كه بهش اعتماد ندارم

جمله اول رو يه مرد گفته و جمله دوم رو يه زن و طرف ِ صحبت ِ هردو، زن بوده! هرچند جمله اول در شرايط كاملا غير جدي و وسط هرهر ِ خنده گفته شد!

لینک | ئه‌سرين | May 17, 2006 10:19 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

و چه خوب است اگر كه ياد بگيريم رو بازي كنيم

لینک | ئه‌سرين | May 17, 2006 01:26 AM | نظر (1)| هرچی
 
»» آهان اينو مي خواستم بگم:

آهان اينو مي خواستم بگم: اين چند روز هي مجبور بودم مسيرم رو بندازم تو پارك دانشجو. ديروز عصر هوا عجيب خنك بود كنار استخر ِ وسط ِ پارك با فواره هاي بازش! منم كه مي دونيد جو گير و بي جنبه و اين حرفا!‌ كسي پيدا مي شه شرط بندي كنيم بپره/ بپرم وسط استخر؟
دنبال بهونه ام ها!!

لینک | ئه‌سرين | May 16, 2006 12:58 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» اینقدر پاپیچم نشو! پ.ن. این

اینقدر پاپیچم نشو!

پ.ن. این روزها مَرَضم گرفته، خودم می دونم، خوب ِ خوب!

لینک | ئه‌سرين | May 16, 2006 12:28 PM | نظر (2)| هرچی
 
»» دروغ چرا، دلم مي خواست

دروغ چرا، دلم مي خواست امروز رو تو اعتصاب باشم!
حيف كه كار دارم! ايششششش!

پ.ن. اصطلاحا به وضعيت الآن من مي گن خودكِشي!

لینک | ئه‌سرين | May 16, 2006 10:51 AM | نظر (0)| هرچی
 
»»

می‌گریزی، بی آنکه بدانی از چه و به کجا؟!

لینک | ئه‌سرين | May 16, 2006 10:21 AM | نظر (4)| نه‌،قصه
 
»» نمره ی کامل اخذ شده

نمره ی کامل اخذ شده درس تحقیق بچه های قبیله، مشترکا می رسد به من و عالیجناب اینترنت! والا دیگه!

لینک | ئه‌سرين | May 16, 2006 09:51 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» ?Can You speak English

پريروز رفته بوديم نيويورك،‌من و ليلا! امروز هم يه خونه واسه كرايه گذاشته بودن تو بوستون،‌رفتيم يه نگاهي انداختيم. حالا داريم فكر مي كنيم بريم اروپا يا از هند شروع كنيم.
نه عزيزم،‌ نه خواب ديدم نه مستم! چند روز ِ ليلا داره با اين Google Earth وَر ميره و متعجب مانديم از ديتابيسي كه داره!
البته خب واسه يه سري كشورها همچين خوب كار نمي كنه بيچاره!!

پ.ن. اوهوي مسخره نكن ها!‌ ليلا رفته بود ماموريت ِ شهرستان،همكاراي ‌اونجا آدرس خيابونارو از رو همين بيلبيلك بهش مي دادن!

لینک | ئه‌سرين | May 16, 2006 09:30 AM |